
ادعای عاشقی کردن، حتی لاف عاشقی زدن کار هرکسی نیست. خوب میدانی که! عاشق و معشوق دلهایشان به هم وصل است، هر اتفاقی برای یکی بیفتد، دیگری حسش میکند. اگر ادعای عاشقی داری و از دل من بیخبری، ادعایت لافی بیش نیست. هرچند همان لاف زدن هم جرات میخواهد.
گاهی وقتها چنان دلم بارانی میشود و چشمهایم پر اشک و وجودم پر از خالی که نمیدانم در این دنیای لعنتی دنبال چه میگردم، یادم به تو می افتد و همه ذوقی که همیشه برای دیدنم داری، دلم قرص میشود، باز به زحمت از جایم بلند میشوم و راه می افتم. خودت خوب میدانی چطور درگیر تو هستم. درگیری دائمی که آخر دلم عقلم را شکست داد و حالا هر دو یکصدا شده اند، تک تک سلولهای وجودم نام تو را فریاد میزدند. حتی حافظ را باز کردم، نشانی از تو در همه بیت ها بود. انگاری حافظ هم از دلم خبر دارد. وقتی غزل تمام شد، دیدم که باز چشمهایم خون گریسته اند بی آنکه بدانم.
کم و بیش گاهی رنجور میشوم، از بازیهای دنیا ولی چه کنم که مسیری که میروم یک طرفه است و راه برگشتی برایش نه تصور میکنم و نه دوست دارم دور بزنم. میخواهم همینطور خودخواهانه به رفتنم، به دست در دست تو داشتن و رفتنم، ادامه بدهم. مقصد هرکجا که میخواهد باشد.
وقتهایی که از تو نمیشنوم دلم میگیرد، آتش به خرمن دلم می آفتد و من خودم را آرام میکنم و منتظر میمانم تا باز بشنومت،باز ببینمت و این خرمن سوخته تبدیل به چمنی آباد شود. اما چه میشود کرد که باز خودت میتوانی همه اش را بسوزانی و باز خودت میتوانی همه اش را خاموش کنی و بجایش بوستان بکاری.
من از خودم اطمینان دارم، ادامه این مسیر را بدون تو نمیخواهم، دلم روشن است که تو هم این مسیر را فقط با من میخواهی. پس یار غار من، بیشتر هوای دلم را داشته باش. من بند بند وجودم درگیر تو هست.
ای شاهد قدسی، کِه کَشَد بند نقابت؟
وی مرغ بهشتی، که دهد دانه و آبت؟
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کآغوشِ که شد منزل آسایش و خوابت؟
درویش نمیپرسی و ترسم که نباشد
اندیشهٔ آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشّاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت