۹ اسفند
سلام خداجون. امروز ایران رو زدن. صدای بمب را از فاصله نزدیک دانشکده شنیدیم. دارم برمیگردم خونه.
خداجون میبینی؟ آدم هایی که آفریدی خیلی ظالم از کار در اومدن. دنیایی که ساختی بیش از حد کشت و کشتاره. ناامید نیستم. تا آخرین لحظهی زندگیم هم ناامید نمیشم. حتی اگر آخر قصهام این باشه.
۱۰ اسفند
هر روز بیشتر میشوند. شمار کسانی که جان میدهند. هزینه کردن جانهایی که هر کدام برای خود هزار راه و آرزو داشتند. و من در این میان، اگر به اندازهی آنها و خانوادهیشان درد کشیده نباشم، به اندازه آنها در از دست دادن آرزوهایم سهیمم. به اندازهی ترس و وحشت هنگام برخورد موشکها و صداهای هولناک سهیمم. به اندازه غوطهور شدن در اخبار سیاه و فهمیدن چیزهایی که در ذهنم هم نمیگنجید. که اگر اتفاق نمیافتاد، هرگز نمیدانستم دنیا میتواند به این سیاهی باشد. و به اندازهی از دست رفتن رویاهایم. در دنیایی که منتظری که شاید این بار موشکی راهش را از این طرف کج کند. و به اندازه تمام دل کندنها. از تمام کسانی که دوستشان داری.
دیروز صبح، داشتم به این فکر میکردم که چقدر دوست داشتم قبل از اینکه موشک راهش را به این سمت کج کند، عالمی کتاب میخواندم، چیزهای زیادی بود که دوست داشتم یاد بگیرم، زندگی کنم... اما امروز به این فکر میکنم که سرنوشت ایران چه میشود؟ حالا این تاریخ چند هزارساله و این تمدن زیبا قرار است چه بر سرش بیاید؟ به سرنوشت ایران فکر کردم. به زیباترین ملت و اعجاب انگیزترین تمدن.
۱۴ اسفند
بعد از اینکه ویرگول هم از دست رفت، حالا فقط میتونم اینجا و برای تو بنویسم؛ خدا. روزگار غریبی ست.
۱۵ اسفند
امروز تصمیم گرفتم که یک فیلم ببینم. یک فیلم انیمیشنی دربارهی افغانستان به نام پروانه که از قبل دانلود داشتم. دیدم و دیدم و آنقدر گریه کردم که همهی دستمالها را تمام کردم. میخواستم برای تمام بدبختیهای تمام آدمهای دنیا گریه کنم. میخواستم برای همه چیز زار بزنم. احساس کردم که غم این لحظهها فقط برای خودم نیست و میتوانم با همه آدمهای غمدیدهی تاریخ همدردی کنم. فیلم تمام شد و دوباره بدبختی من شروع شد. فکر و خیالها دوباره ریختند توی کاسهی سرم. برای فرار از دستشان چسب را برداشتم و تا میتوانستم پنجرهها را چسب زدم. تا اینکه به خودم آمدم و دیدم یک چسب کامل را تمام کردهام و شیشهها را هم زشت. و دوباره یک آدم پر از فکر و خیال شدم که یک گالن اشک ریخته و همهی چسبها را تمام کرده و شیشههای خانه را هم زشت.
به ساعت نگاه کردم و دیدم دیر شده است. مامان تاکید کرده بود که حتما بروم خانه آقاجون. با خودم فکر کردم شاید آنجا کمی آدم ببینم و حال و هوایم عوض شود. بعد سعی کردم چشمهای پف کردهام را با بیمهارتیِ تمام خط خطی کنم. وقتی رسیدم آنجا شلوغ بود و سفرهی افطار پهن. هنوز فکر میکردم میشود خیالاتم را در جمع آدمها گم و گور کنم. اما نشد. بین آدمها مثل مرغ پرکنده این طرف و آن طرف میرفتم و نمیفهمیدم دارم چه میکنم. بعد از افطار، ظرفها را با علاقه سابیدم و سابیدم و به حرفهای هیچکس توجه نکردم. هیچوقت توی ذهنم نمیگنجید روزی برسد که عاشق ظرف شستن بشویم. غرق دنیای لکهها و کثیفیهای ظرفها بودم. میتوانستم با بیرحمی نابودشان کنم و همهی دق و دلیام را با اسفنج پر از کف بر سر تمام آن لکههای کثیف خالی کنم. بالاخره لکهها هم تمام شدند. هر چه بیشتر سعی کردم، بیشتر آدمها را نفهمیدم. خداحافظی کردم و برگشتم خانه. و دوباره خانه. و پنجرههایی که حالا خیلی زشت شدهاند. و سکوت و هزار فکر... ای کاش میدانستم چطور باید از این چیزها فرار کنم.
۱۶ اسفند
صداها خیلی زیاد است. پنجرهها میلرزد و ما به این فکر میکنیم این یکی به ما میخورد یا نمیخورد؟ این آخرین لحظهی زندگیمان است یا نیست؟ این آخرین نفس است یا نیست؟ اما ترس؟ راستش این که احساس کنی واقعا ممکن است همین ثانیه، این چیز عظیم الجثه به روی سرت آوار شود، چیز متفاوتی از هر گونهی دیگر از انواع فکر کردن و یا در معرض مرگ بودن است. اینگونه است که انگار نشسته باشی و هر لحظه منتظرتر برای اینکه بمیری. اما همچنان میمانی. نمیروی. فرار نمیکنی. میمانی و همچنان منتظر مینشینی که اگر بمبی خواست خاک خانهات را سوراخ کند تو هم همراهش سوراخ شوی. اما ترس؟... اگر میخواهی بزنی من نشستهام، بزن.
۱۷ اسفند
دیشب کمی تردید کردم که بگویم میآیم بیرون از خانه یا نه. و وقتی گفتم سعی میکنم بیایم با تشر بهم گفت باید دقیقا بگویی میآیی یا نمیآیی؟ و من به این فکر کردم که چطور مطمئن باشم تا فردا قرار است چه وضعیتی باشد. گفتم میآیم. و صبح وقتی از خانه بیرون زدم دوباره و مشابه دیشب کوهصفه را زدند. به بزرگمهر که رسیدم آتشنشانهایی را دیدم که آمادهباش درب ورودی مرکز ایستادهاند. به تمام آتشنشانها فکر کردم. به نیروهای هوایی. به پزشکها. و به تمام کسانی که آماده باش ایستادهاند.
۲۱ اسفند
امروز در حالی که هنوز صدای عظیمالجثهها در آسمان شنیده میشود، فقط 9 روز دیگر تا نوروز باقی مانده است. کلماتم را خرج میکنم تا از فناپذیر بودنم فرار کنم. وقتی من نباشم این کلمهها میتوانند باشند و بمانند. تا ابد. شاید تا ابد. حتی فرقی ندارد تا کی. اما آنها رشتههای نازک فکرهای من اند، سوالات من، دردهای من و تمام آنچه که در روزهای زندگی من بر من گذشته اند. آنها تماما من اند و مرا در حروفشان، نقطهها و دندانهها جا دادهاند.
۲۹ اسفند
با اینکه انگشتهایم از نوشتن فرار میکنند، امروز را مینویسم. روز ۲۹ اسفند، و لحظهی تحویل سال جدید. انگار که بخواهم امروز را فقط در همین کلمات ساده خلاصه کنم. برای سال تحویل به قبرستان رفتهایم. هه! چه انتخاب مناسبی! وقتی بالای قبر آقاجون نشسته بودیم، به تمام روزهایی فکر کردم که آقاجون زنده بود و با زبان شیرین قدیمیاش میگفت: میری درس؟ منظورش مدرسه بود. به آن موقعها و مدرسه فکر میکنم و نمیدانم چه چیزی در ذهنهای کوچک من و هم سنهایم در جریان بود. آن روزها دنیا را چگونه میدیم؟ مطمئنم به اندازه امروز سرد نبود. آنقدر که انگار روح را از بدن هایمان گرفته باشند.
وقتی سال تحویل شد و تمام لحظات دیگری که آنجا در سرما و باد نشسته بودیم، دلم میخواست از همهی بدشکلیها گله کنم. میخواستم از تحویل کردن سال در قبرستان، از موشکی که همان لحظه ردش را بالای سرمان انداخته بود و از سرمای هوا و بیرحمی دنیا گله کنم. به آسمان گرفتهی بالای سرم نگاه کردم. غروب بی هیچ نور زیبای غروبانهای، مثل آنکه چراغی سوخته باشد، آرام آرام دنیا را سردتر کرد. میخواستم از این غروب بیروح سال ۱۴۰۴ گله کنم. دلم میخواست بنشینم و از زمین و زمان گله کنم.
هوا تاریکتر شد. هلال نازک ماه در آسمان درخشید و نوید روشنایی خورشید را در آن دورترها داد. نمیدانستم آدمهای توی آن قبرها از زندگیهایشان چه گلهها داشتهاند. به هلال نازک ماه نگاه کردم و سردی بیشتری را قورت دادم.
