کتایون·۲ سال پیشپدر من !!داستانی کوتاه روایت میشوددر کلاس باز شد..سوگند مثل همیشه با موهای فرفری بر سر در کلاس حاضر شد مقنعه شو سرش کرد ..ارومبه بچه ها لبخند زد و نشست اما هیچکی جوابشو ندا…
محمدصادق مختاری·۴ سال پیشمن سردم است!در زمان های خیلی دور...این خیلی دوری که میگویم صد یا دویست سال نیست! خیلی دورتر آقاجان!یک حقه بازی بود که به شهر های مختلف میرفت و به روش…
masoomeh ghanian·۶ سال پیشتاریکی بسیار غلیظ و متراکمداستانی در پاسخ به یک سوال فلسفی پایه که باید بخوانی ...
نیمه پنهان یک زن·۶ سال پیشاز چکاوک بخواناز پیج جاده که گذشتم، وارد مسیر مستقیمی شدم.دو طرف جاده سبز بود، علف ها قد کشیده بودند، شقایق ها اما باز هم دلبری میکردند.آسمان آنجا همیشه…
❣?B-a-r-a--n?❣·۶ سال پیششعور و .....شهو....شعور و شهوت!حتما با دقت تا آخر بخوانید... "جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست؛ لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود ر…
hamerian·۷ سال پیشداستانی شاید خیالی ولی مبتنی بر واقعیت!وقتی قطار که از فرانسه به انگلیس می رفت، پر شد، خانمی کنار یک مرد انگلیسی نشست. خانم فرانسوی خیلی نگران و پریشان بود. مرد انگلیسی پرسید چرا…
rahafilm2·۷ سال پیشبه انگشت نخی خواهم بستبه انگشت نخی خواهم بستتا فراموش نگردد فردا ،زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد .گرچه دیر است ولی ؛کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شایدبه س…