یه بنده خدا
به یاد من بیفت
هر وقت از پذیرش خطا هات دررفتی به یاد من بیفت.
هر وقت نوک دماغ افتادت رو با انگشت اشاره به بالا کشیدی به یاد من بیفت.
هر وقت موقع راه رفتن با خودت صحبت کردی ، سناریو چیدی ، از تصور صحبتا خندیدی و آهنگ خوندی به یادم من بیفت.
هر وقت در اتاقی محبوس شدی ( یا خودت رو محبوس کردی ، یا هردو،به هر صورت) به یاد من بیفت.
هر وقت فرصت بیرون رفتن از اتاقت جهانت رو تغییر داد به یاد من بیفت.
هر وقت نوشتی -دیگه از تک به تک ثانیه هام استفاده می کنم- به یاد من بیفت.

هر وقت به ریاکاری رو آوردی به یاد من بیفت.
هر وقت فهمیدی لازمه رشد پذیرش خطاهاته به یاد من بیفت.
هر وقت احساست رو بنا کردی روی یک پایه سست به یاد من بیفت.
هر وقت خالصانه صبح و شب درس خوندی به یاد من بیفت.
هر وقت در تلاطم چرخه اهمال کاری گرفتار شدی به یاد من بیفت.
هر وقت از مهارت و صداقت یه معلم ذوق کردی به یاد من بیفت.
هر وقت عزیزی تو رو باهوش خطاب کرد به یاد من بیفت.
هر وقت باور کردی باهوش هستی، به یاد من بیفت.
هر وقت به مرض * آدمو سگ بگیره ، جو نگیره * مبتلا شدی به یادم بیفت.

هر وقت سهراب سپهری خوندی به یاد من بیفت.
هر وقت عروسک قرمز رنگی به اسم شمسی دیدی به یاد من بیفت.
هر وقت به یاد معلم عزیزی که نون می فروخت افتادی به یاد من بیفت.
هر وقت زیر درخت توت خندیدی و به کسی هدیه کوچکی دادی که از دستاش افتاد و گم شد به یاد من بیفت.
هر وقت متوجه شدی چقدر در مقابل عظمتی که خدا بهت بخشیده عقبی به یاد من بیفت.
خلاصه اینکه، صادقانه ازت تقاضا می کنم
اگر به خلوص نیت و نرمی دل در برابر حق رسیدی....دعا کن ، دعا کن که به یاد منم بیفتی.

مطلبی دیگر از این انتشارات
چالش هفته (چالش ۲۴ : کلمات شیرین کودکانه!)
مطلبی دیگر از این انتشارات
روزی که برادرم شیر خواست!
مطلبی دیگر از این انتشارات
تاثیر شعر در نوشتن