روزی که نیستم، شاید با اینا یاد من بیافتید:)

خب متاسفانه نمیدونم چرا ویرگولم اینجوری شده، نصف صفحه ام کیبورد گوشیمه و دکمه اینتر هم کار نمی کنه تو ویرگول برای همین نصف صفحه که می نویسم دیگه نمی تونم بنویسم چون نمیبینم نوشته ام رو، برای همین تو ایتا می نویسم اینجا کپی می کنم. خب بریم سراغ چالش جذاب جناب جوجه تیغی که به قول اقای کریپتون از پست های حال خوب کن این هفته بود. هرچی فکر می کنم میبینم تنها چیزایی که شما (مخصوصا بچه های گروه ایتامون رو) یاد من میندازه فقط سوالات سطح بالا و البته سوتی هام میتونه باشه😂😁 شاید باورتون نشه خودمم هرجا سوتی میدم میگم جای جوجه تیغی و زهرا و بقیه خالی که به این کارم بخندن. مثلا اینکه، چند وقت زنگ ایفون رو زدن (تو پرانتز بگم که به خونه جدید نقل مکان کردیم) بعد من برداشتم و فکر کردم یکی از ساکنین ساختمون هستش، گفتن شما صاحب ۲٠۶ هستید؟ منم با فکر به اینکه هر جایگاه تو پارکینگ یه شماره داره حتما و شاید موتور بابام مزاحمش شده باشه به بابام که تو آشپزخونه بود رو کردم گفتم بابا ما صاحب ۲٠۶ ایم؟ بابام گفت نه، منم به اون اقا گفتم نه نیستیم، گفت صاحب ۲٠۷ هستید؟ دوباره رو کردم به بابام که بابا ما صاحب ۲٠۷ هستیم؟ بابام دوباره گفت نه و با یه مکث بعدش گفت ما اصلا ماشین نداریم! منم به اقاهه گفتم نه، ما اصلا ماشین نداریم 😂😂😂😑 حالا همه اینا در حالی بود که اون اقا کل مکالمه من و بابام رو میشنید. بعد که آیفون رو گذاشتم سرجاش انقدر خندیدیم با بابام که دلم درد گرفت، بنده خدا بعدش معلوم نیست چی فکر کرده با خودش😂 یا فکر می کنه دختر پنج ساله بوده، یا فکر می کنه من ایستگاش کرده بودم در حالی که خودم تو ایستگاهم همیشه😐😂 آره خلاصه با این یاد شما افتادم و گفتم جاشون خالی باهم بهم بخندیم😂 یه بارم بابام داشت یه پیچ دو طرفه ای رو سفت می کرد که من از این ور پیچ اون طرفیش رو نگه داشته بودم (امیدوارم منظورم رو برسونم) بعد بابام پیچ گوشتی رو داد که من پیچ اینوری رو سفت نگهدارم که نچرخه که اونوری رو سفت کنه، منم پیچ گوشتی رو برعکس کردم و دسته اش رو گذاشتم روی پیچ😐 که نگهش داره😐 بابام بنده خدا تازه داشت با اعجوبه ای چون من آشنا میشد می گفت این الان لیز میخوره که خود پیچ گوشی رو بکن تو پیچ و نگهدار😂🤦‍♀ اونجاام یاد جای خالی شما افتادم و با خودم گفتم خدایا چقدر من هم پتم هم مت😬 خب دیگه بریم سراغ چالش🥴 ببخشید طولانی شد. یاد من بیفتید وقتایی که: ۱_سوالاتی از بقیه می پرسید که از تعجب ابروهاشون می چسبه به پیشونی شون (یاد سوال امام زمان زنه یا مرد افتادم😂) ۲_وقتی که از همه چیز و همه جا پرت هستید، نه اخبار دنبال می کنید، نه میدونید برجام دقیقا چیه، نه میدونید بریکس چیه، اف ای تی اف چیه، کلا سیاست تعطیل (یاد جوجه تیغی که بهم گفت قشنگ انگار چند سال فریز بودم افتادم😂) ۳_وقتی که فکر می کنید شهری به اسم شمال دارید و نمیدونید منظور مردم از اینکه بریم شمال، شمال کشوره🗿 ۴_وقتی که مکرر در تلاش برای فهمیدن هستید و باعث میشید دیگران رد بدن از دستتون🙊 ۵_وقتی که مدام با تحلیل های آرش آنالیتیز میخواید به بقیه بگید آینده چی میشه و نمیشه ۶_وقتی عصبانی میشید ولی میخواید نشون بدید عصبانی نیستم ولی یه نفر میدونه که اون موقع گوش هاتون از خشم بنفش شده به قول خودش😂 ۷_وقتی هی سوال پشت سوال می پرسید از بقیه و تنبل تر از اونید که خودتون سرچ کنید ۸_وقتی به جای شمربن ذلجوشن میگید عمربن ذلجوشن🤐 حتی الانم داشتم برعکس می نوشتمش🗿 درحالی که یه دوست عزیز سنی مذهب هم تو گروهه ولی شما نمیدونید که اون شمره نه جناب عمر😭😑 ۹_وقتی که هنوز در نماز خوندن کاهلی می کنید و بعد از کرم مرطوب کننده زدن به صورت میفهمید وضو نگرفتید برای نماز و میخواید قید نماز رو به خاطر کرم بزنید ولی یکی بهتون میگه نماز رو به کرم نفروش! ۱٠_وقتی دوستای نادیده مجازی ای دارید که موقع جلسه خواستگاری وقتی ازتون می پرسن چندتا دوست دارید شما اونارو جای دوستاتون حساب می کنید و میگید اینا دوستای مجازیم هستن ولی بهترین دوستامن:) و ویژگی مشترک شون رو میگید... دلم براتون تنگ شد و قنج رفت یه لحظه😅 ۱۱_وقتی چهارتا مطلب راجع به ازدواج خوندی از جمله نیمه دیگرم🤣 و میخوای فرو کنی تو چشم همه و بهشون مشاوره پیش از ازدواج بدی، درحالی که خودت هنوز گاهی تو بررسی اولیه یه نفر میمونی ۱۲_وقتی تا یه چیز جدید یاد میگیری میای با ذوق برای دیگران تعریف می کنی و دوست داری به اشتراکش بذاری ۱۳_وقتی یهو بی دلیل بغض می کنی و گریه می کنی در حال که خودتم نمیدونی واقعا چته و بعد با خشم اشکاتو پاک می کنی و اجازه نمیدی دپرس باشی، و یاد حرف مشاور میافتی که پرسیده بود زیاد پیش میاد همینطوری یهو گریه کنی؟ و تو گفتی نه، ولی الان میبینی که زیاد پیش میاد، پس حتما همونطور که روانشناس گفت دچار افسردگی فروخورده شدی و می ترسی از افسردگی گرفتن ۱۴_وقتی به خاطر وسواس فکری افکار آزار دهنده میان تو ذهنت، توهین به مقدسات، آزار جنسی، شکنجه های ساواک ۱۵_وقتی تنها میشی توهم میزنی که الان یکی در اتاق رو باز می کنه میاد تو، فکر می کنی الان در دستشویی رو باز کنم یکی پشت در وایساده ۱۶_وقتی هرچیزی رو برمیداری نمیذاری سرجاش و مامانت بهت غر میزنه که یه کم کار یاد بگیر فردا میری خونه شوهر فحشش رو من میخورم😁 ۱۷_وقتی تو خیابون راه میری فکر می کنی همه دارن به تو نگاه می کنن و همش مراقب درست راه رفتن و سر و وضعت هستی (توهم خود مهم پنداری) ۱۸_وقتی آخر ترم نصف کلاس ازت جزوه میخوان و بین دادن و ندادن تردید داری چون کل ترم بیخیال بودن و هیچی درس نخوندن ولی آخر سر دلت نمیاد و با کم اسکنر دو ساعت عکس میگیری و می فرستی و هر ترم میگی از ترم بعد دیگه جزوه نمیدم به کسی🗿 ۱۹_وقتی تو مترو میشینی هی یه صدا تو ذهنت میگه پاشو جاتو بده به این خانم جلوییت ازش معلومه خیلی خسته تر ازتوعه، تو جدال با خودت هستی که خب اگر خسته تر نباشه چی، و گاهی خودخواهیت و گاهی دگردوستیت پیروز میشه ۲٠_وقتی نیم بوت پاشنه دار و کیف رسمی میگیری دستت میری دانشگاه حس استاد بودن بهت دست میده ۲۱_وقتی مامانت موقع بغل کردنت یهو گردنتو می بوسه و خوشت نمیاد چون حس می کنی از مرز حیا عبور کردی و این کار مال عاشق معشوق هاس نه ما🗿 ۲۲_وقتی از تعریف کردن بابات از موهات و چهره ات معذب میشی و خجالت میکشی برای همین همیشه سعی می کنی ساده ساده جلوش ظاهر بشی ۲۳_وقتی هنوز از نذری گرفتن خجالت میکشی ۲۴_وقتی موقع سوار مترو شدن با اینکه مسیرت طولانیه ولی دلت نمیخواد مثل بعضیا با هول دادن و عجله بری جا بگیری چون معتقدی این کار با شخصیت و متانت من جور در نمیاد (الان بابام بود می گفت بابا شخصیت بابا متانت🤣😂) ۲۵_وقتی از بالا رفتن سنت برای ازدواج نگرانی و از طرفی هم میگی من اصلا آمادگی زن خونه شدن، همسر خوب شدن، مامان شدن رو ندارم ۲۶_وقتی چند دیقه بیشتر پای ظرف شویی وایمیسی کمر درد میگیری و بعدش جوگیر میشی که ورزش کنی تا فیله های کمرت قوی بشه که بتونی بدون درد کشیدن کار کنی ۲۷_وقتی بیرونی نمیتونی چیزی بخوری و میگی نکنه یکی دلش بخواد و نتونه بخره و گناه برام نوشته بشه (واقعا همینطوره حالا یا باز من توهم زدم؟) ۲۸_وقتی میفهمی برای درمان وسواست باید ۲٠ جلسه تراپی بری حداقل ولی موجودی حسابت کفاف نمیده اصلا ۲۹_وقتی بلاتکلیفی، هم نسبت به آینده شغلیت هم نسبت به آینده تحصیلیت ۳٠_وقتی سر سجاده دراز می کشی و مچاله میشی تو خودت و مامانت میاد بلندت می کنه غافل از اینکه تو داری لذت میبری از اون حالت ۳۱_وقتی بابات از دست جمهوری اسلامی به خاطر وضع اقتصادی اعصابش خورده و همین باعث شده از دین هم زده بشه و نذاره گوشیت اذان بگه و مجبور شی قطعش کنی و بعد به خاطر مظلومیتت گریه کنی که من حق اذان گذاشتن تو خونه هم ندارم (الان از ننه من غریبم بازیم خندم گرفته😂 ولی اون لحظه واقعا سخت بود) ۳۲_وقتی از لحاظ سیاسی هم با خانواده در تقابلی و مامانت نمیذاره راهپیمایی ۲۲ دی بری بیرون و غصه میخوری که چرا دوستام رفتن من نرفتم ۳۳_وقتی دیگه برای هیچی ذوق نداری، نه پرده اتاقت، نه فرشت، نه تختت رو خودت انتخاب نمی کنی و میگی هرچی و هر رنگی خریدید، خریدید ۳۴_وقتی از تاریکی و شمع روشن کردن خوشت میاد ۳۵_وقتی از علاقمند شدن به کسی تو فضای مجازی بدت میاد و میگی این یه احساس واقعی نیست چون از شناخت واقعی بدست نیومده، ولی قلبت این حرفا حالیش نیست و واکنشش به پیام اون شخص هنوز متفاوته و تو برای تنبیه خودت میگی یه کاری نکن کلا دیگه راه ارتباطی رو ببندم (خودآزاری شدیدی دارم😅)..... وای بچه ها الان اومدم دیدم خیلی نوشتم و متاسفانه فاصله هم بین خطوط نیست، برای همین به نظرم به همین بسنده کنیم:) خیلی ممنونم که وقت ارزشمندتون رو برای مطالعه این پست گذاشتید🥲🌹 عکسم نمیشه گذاشت!