آرام و عمیق و آبی و امیدوار
مرا به یاد بیاور
بسم الله الرحمن الرحیم
منم چون حرفی ندارم میخوام توی چالش شرکت کنم:من. اینا رو دیدی یاد من بیوفت.
اسنپ پی و خریدای قسطی
بچه ها
جزییات
گل حسن یوسف
خوراکی
وانیل
یزد
شیرینی
لواشک باغبان
چای دارچین و هل
چای کرک
قدم زدن های طولانی
موسیقی های آروم قدیمی
کاهگل
حرف های عمیق و طولانی
گریه های آروم
غر زدن های بیخود
نوشتن های زیاد
صلح با خودت
هری پاتر
من دوست دارم منو با اینا به یاد بیاری.
واقعا با چی به یاد آورده میشم؟
روانشناسی
مذهبی بودن
مغرور بودن
صمیمی بودن
تحلیلگر بودن
خوب نوشتن
کم بودن
لوس بودن
تراپی
حرف زدن های طولانی
چالش دوم:
آخرین باری که قهقه زدی؟
روزای خوابگاه بود.یادم نیست کی و چرا و برای چی.ولی همون روزا بود.
آخرین باری که زجه زدی؟
نزدیک به سه هفته پیش که دو جلسه پشت سر هم نرفتم مهد کودک با اینکه به خودم قول داده بودم منظم برم.نرفتم و ترسیدم اخراج شم و مضطرب شدم و خشمگین شدم و برای اینکه پنیک نکنم دوتا سیلی محکم به صورتم زدم تا هیجاناتم بروز پیدا کنه و بتونم گریه کنم.بعدش نیم ساعت زار زدم.
آخرین باری که کسی رو بغل کردی؟ وقتی زهرا رو دیدم.زهرا همیشه منو بغل میکنه.وقتی یزد نیست حس غربت سرتا پام رو میگیره و توی خوابگاه هروقت بهم توجه نمی کرد گریه می کردم.همیشه میگفتم من خیلی کم لوس میشم اما اگه کسی بتونه منو لوس کنه خیلی وابسته اش میشم،مثل زهرا و تمام وقتایی که ربع ساعتی میرفتم بی حرف و بهونه وسط کارام میرفتم بغلش میخوابیدم و بعد آروم می شدم میرفتم سروقت کارام.
آخرین بازی که به خودکشی فکر کردی؟ من هیچ وقت به خودکشی فکر نکردم اما مداوم به مرگ فکر میکنم و اخرین باری که به مرگ فکر کردم شنبه بود که سوار اتوبوس شدم که بیام یزد.م.قع لباس پوشیدن بود و یه جایی خونده بودم تو یه روزی با ذوق لباسی رو میخری که درونش میمیری.این روزا بیشتر از همیشه با مرگ دوست شدم.یکی از دلایلش شاید این باشه که حس می کنم دارم از خیلی جهات پسرفت میکنم و یادمه یه دعایی یا روایتی چیزی رو میخوندم که میگفت وقتی ادما شروع میکنن به بد شدن خدا زودتر جونشون رو میگیره جون براشون بهتر از اینه که ادامه بدن و زندگی کنن.منم خیلی وقتا گاه و ناگاه با خودم فکرشو میکنم که روز خوبی که بمیرم.(یکی از اصلی ترین خودپنداره های من اینه که من آدم خوبی نیستم و این بار حس گناه بار مذهبی داره و من نمی دونم چرا چنین چیزی به وجود اومده.من هیچوقت زوری بالا سرم نبوده.ولی مدت هاست فهمیدم مذهبی بودنم یه پوسته شده و خالی از معناست و حالا دارم سعی می کنم درستش کنم.آدم کم باشه ولی واقعی باشه.و ایمان وقتی به وجود میاد که بتو حق بی ایمانی داشته باشی و من دارم این روزها سعی میکنم با حس گناه مومن نباشم.)( عذاب وجدان یعنی من کار اشتباهی کردم و حس گناه یعنی شرم،یعنی من آدم بدی هستم.)
آخرین باری که به ازدواج و بچه دار شدن فکر کردی؟ روزایی که توی مهد کودک گاهی ماهلین یا دلارام رو دخترم صدا می کنم و وقتی میخوام اون پسره ی تخس آریامهر بهم توجه کنه پسرم صداش می کنم.من سراسر مادرم و این خیلی وقت ها بد میشه و اثر منفی داره.به قولی میگفت تو میخوای از ادمای اطرافت مراقبت کنی ولی معمولا توانشو نداری و بدتر بهشون اسیب میزنی.باید یاد بگیرم در روابطم مادر نباشم اما مادری کردن برای بچه هام رو دوست دارم.
و ازدواج.شاید یکی از سخت ترین چیزای ممکن اینه که در سن بیست تا سی کسی رو نداشته باشی.توی این سن آدم خیلی به دوست داشتن و دوست داشته شدن نیاز داره.من خیلی بهش فکر میکنم اما هنوزم جرات ندارم یه رابطه جدی رو قبول کنم.
آخرین باری که احساس تنهایی کردی؟مداوما همین روزا.
آخرین باری که احساس کردی دورت شلوغه؟ یک ماه پیش : روزی که با موذی و زهرا رفتم رَس توران که خیلی باکلاس تر از تیپ و کلاسمون بود.عکس گرفتیم و بعدش دور دور و پارک آزادگان چای آتیشی خوردیم. یا بازم روزی که با زهرا کل ابوذر رو قدم زدیم و مولودی های یزدی رو امتحان کردیم که شبیه عروسی بود بیشتر.اون دو روز خیلی خوش گذشت.
آخرین باری که داد زدی سر کسی؟ سر بچه ها تو مهدکودک وقتی توی موقعیت خیلی خطرناک پیداشون میکنم:).سر خودم چند هفته پیش و سر بقیه؟اصلا یادم نمیاد.شاید سر داداشم یکسال پیش.
آخرین باری که به نفر فحش دادی؟ بدیهتا امروز،به عالم و آدم داشتم فحش می دادم.
آخرین باری که احساس پوچی و بی هدفی کردی؟ دو هفته پیش،همون موقع که کارم رو رها کردم و نیم ساعت مونده به حرکت یه بلیط گرفتم و یه کوله پشتی برداشتم و فرار کردم خونه.
آخرین باری که حس کردی بدبخت و فلک زده ایی؟ دو هفته ایی که خونه بودم دلم قرار نداشت و نه یزد اروم و قرار داشتم نه خونه اروم و قرار داشت.نیمه شبایی که از شدت فکر خوابم نمیبرد خیلی احساس بدبختی می کردم.
آخرین باری که عاشق شدی؟ پسر دومی عمو احسان که سیزده سالشه.کراش منه لامذهب.بس که جنتلمنه. کاش میشد منو فریز کرد یه هفت هشت سال. یه قدم جدی تر:یه رابطه عاطفی خیلی قوی و جدی رو سه سال پیش از طریق همین ویرگول آشنا شدیم و پیش رفتیم اما در نهایت متوجه شدیم که به درد هم نمیخوریم.عشق نبود اما حس فوق العاده زیبایی بود و طرف الان یه پسر کوچولو داره و من براش خیلی خیلی خوشحالم و از خودم راضیم بخاطر تصمیمم که گذاشتم خوشبخت بشه و درگیر دودلی و تردید خودم نکردمش.
آخرین باری که به خودت افتخار کردی؟ همین امروز.که تنهای تنها یه کلاس رو برگزار کردم و تونستم با موفقیت با تموم والدین و بچه ها ارتباط بگیرم.عمیقا به خودم گفتم دمت گرم دختر.
آخرین باری که احساس کردی چقدر به درد نخور و بی عرضه ایی؟ تموم دو هفته گذشته
آخرین باری که حس مفیدبودن و به درد بخور بودن بهت دست داد؟ وقتی به مامانای مهدکودک مشاوره میدم و مشکلشون حل میشه/خدایی وقتایی که از یه خرید میگذرم و پولم رو سیو می کنم:)
آخرین باری که از خط قرمزت رد شدی؟ حجابم که این روزها کمرنگ تر شده تا دوباره براش معنا بسازم،بحث کردن با اون مرد قد بلند تیکه بنداز.
اخرین باری که یه حال به خودت دادی؟ من خیلی آدم حال به خودم بده ایی هستم.امروز سه جا سر زدم که به خودم حال بدم اولیش یه هایپر گنده.دومی گل فروشی و سومی واحه. سه تاش سرخورده شدم چون بسته بودن و الکی الکی 100 تومن پول اسنپم دادم دوساعت هم زمانم رفت ولی اعصابمو خورد نکردم و اومدم سریال دیدم کیف کردم و از کافه کرک گرفتم خوردم و با عطرش مست شدم.
آخرین باری که شاید و سرزنده شدی؟ فکر کنم فردا صبح.دلم برای بچه هام تنگ شده.دو هفته ست ندیدمشون./روزی که رفتیم با عاطفه کافه مارلیک و اون همه زیبایی رو دیدم و بعدش رفتیم آش خوردیم.حقیقتا چسبید.
پی نوشت:میخوام یه سوال اضافه کنم: آخرین باری که خودت رو بخشیدی کی بود؟
شفقت با خود به معنای این نیست که تو با خودت بیشتر مهربون باشی و از خطاهای خودت بگذری.شفقت یعنی شکست عزتمندانه.یعنی حتی در شکست هات هم در حق خودت منصف باشی،رنج بکشی اما نذاری این رنج بخشی از وجودت بشه و ته نشین بشه و عفونت کنه.رنج بکشی اما آسیب نبینی.

مطلبی دیگر از این انتشارات
Remember me
مطلبی دیگر از این انتشارات
تبریک نامه ای برای سال 1402
مطلبی دیگر از این انتشارات
ملاقات در شب آفتابی