ابر های توی قهوم

هوا ابریه و خانومیِ خواننده هم داره از ابر های تو قهوش میخونه

سعی می‌کردم باهاش هم‌خوانی نکنم و بجاش این جزوه رو تموم کنم ولی به خودم اومدم و دیدم اکسپلور اینستاگرام رو ترکوندم. بعدش اینستا رو پاک کردم و دیدم غرق تو گالری گوشیمم و دارم یه اسکرین شات رندوم از ۳ سال پیش و با دقت میخونم.

☁️:>
☁️:>

قبلا که کنکوری بودم می گفتم خدایا، یعنی می‌شه کنکور و بدم، رشته ای که می‌خوام قبول شم و بعد تا می‌تونم شاد باشم؟ فکر می‌کردم غم، رخوت، افسردگی و حتی رکود مال دنیای قبل مستقل شدن و دانشجوییه

ولی درد با آدم رشد می‌کنه عزیزکم.

تو که بزرگتر میشی دیگه مثل قبلا فکر نمیکنی و چه بسا مشغله های ذهنی که قبلا داشتی برات یه شوخی بنظر میان و رنگ می‌بازن.

قبل اون، تو هنوز وارد اجتماع نشدی

ولی خب بعد که واردش میشی زندگی ابعاد جدیدی رو بهت نشون میده، نشون میده باید یاد بگیری وقتی دلت میخواد یه بچه تو بغل مامانت باشی و گریه کنی، بالغانه رفتار کنی و پاشی بری یه رفرنس فلان صفحه ای رو واسه یه درس کمتر از نیم واحد بخونی تا نیفتی.

یادت میده همیشه چیزای بیشتر و خفن تر از اونچه ما داریم هستن، یاد میده که انسان چقدر میتونه شکننده و در عین حال امیدوار باشه.

یاد میده آدم جاهایی رو خونه میدونه که آدم هایی رو برای دل خوش کردن توشون داره.

:')
:')
اردیبهشت بهشت.
اردیبهشت بهشت.

چند مدت پیش که خیلی خیلی خسته و درمونده بودم این متن رو با گریه اینجا نوشتم، اونموقع از 'رفیق' هایی ضربه خورده بودم که هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کردم.

ولی اون ۲ ۳ ماه، هرچند سخت، گذشتن و شاید بعدِ این دیگه بلدم رو هر کسی حساب نکنم، فهمیدم دانشگاه مثل یه جاده ی طولانی کویریه، و دوستای دانشگاه مثل سوپرمارکت یا پمپ بنزینایی که هر چند ساعت، یکیشون سر راهت سبز میشه.

تو هم که کلی وسیله میخواستی و لازم داشتی، فورا از ماشینت پیاده میشی بری ازشون خرید کنی و بعدش هم

کارتون باهم تموم میشه، تو سودت رو بردی و اون هم.

ممکنه اگه مغازه خوبی بوده باشه تو مسیر برگشت بازم بهش سربزنی، ولی این رابطه فراتر از این حد نمیره.(استثنا هم داره البته)

آره خلاصه.
آره خلاصه.

راستش ۲۰ سالگیم تا اینجای کار پر از چالش بود، یه بحران به معنی واقعی کلمه. چه درسی چه عاطفی و روحی و از هر لحاظ که بشه توصیف کرد.

فهمیدم که خیلی چیزا رو خیلی وقتا -از بیخ و بن- اشتباه درک کردم.

خلاصه کنم، روزایی بود که معدم هر غذایی روپس میزد، مغزم هر مطلبی رو و قلبم، همه آدمها

شاید اسفند ماه؟
شاید اسفند ماه؟

زندگی مستقل تو شهر دیگه واقعا تجربه لازم و قشنگیه، دلتنگی طاقت فرساست ولی بنظرم چیزیه که هممون باید یاد بگیریم مدیریتش کنیم.

از اینکه کوچه پس کوچه های یک شهر رندوم تو یک استان دیگه رو از بر شدم، میدونم خط تاکسی از کجا تا کجاست یا اینکه میتونم بدون نگرانی بابت نظر دیگران، تنهایی برم تو خیابون و راه برم و راه برم خوشم میاد.

از اینکه بابونه هارو جلوی مغازه ببینم و ازشون عکس بگیرم یا از تابلوی گچی روی ویترین مغازه سر کوچه هم...

گربه کوچولوی سلف
گربه کوچولوی سلف

اولین باری که وارد این شهر شدم حتی میترسیدم تنها سوار تاکسی شم و الان ساعت ها کوچه پس کوچه ها رو گشت میزنم و انقدر راه میرم تا تهش یه آشنا می‌بینم و میفهمم چقدر فارغ از همه چی بهم خوش گذشته

و بله، بزرگترین درس چند وقت اخیر من: بزرگترین درمان خیلی از مشکل ها همین فارغ بودن و بی‌خیالیه!

درست وقتی شروع می‌کنی زندگی رو سخت گرفتن و لقمه رو پیچوندن، دیگه بوی گل ها رو حس نمی‌کنی، دیگه قدر روز ها رو نمی‌دونی و برای تولدت روز شماری نمی‌کنی.

از شب هایی که ماه قشنگ بود
از شب هایی که ماه قشنگ بود

نمی‌دونم چیشد که اینارو نوشتم ولی با خودم گفتم شاید حتی یکی الان تو شرایط مشابه من باشه و لازم داشته باشه بشنوه که عزیز من اتفاقا میفتن، چه تو سخت بگیری و چه راحت. تابستون رد میشه و پاییز می‌درخشه و برف ها قراره مثل بچگیمون ببارن تا بریم و هویج پلاسیده ی یخچال رو در بیاریم و یه آدم برفی بسازیم.

تو خوب میشی، لبخند میزنی و برمیگردی به نقطه ی پرشکوهی که میخواستی؛ به این شرط که به خودت زمان و به روحت فضا بدی.

کلاس های عملی خسته کننده.(خیلی خسته کننده)
کلاس های عملی خسته کننده.(خیلی خسته کننده)

دیدی همیشه وقتی تا میای چیزا رو درست کنی انگار یه موجی از ناکجا آباد میاد و همه چیز رو خراب میکنه؟ درست وقتی داشتم بزرگسالی رو قبول میکردم و با خودم کنار میومدم، جنگ شد و بعدش روز از نو و روزی از نو. میدونم هم که همه اینا بهونست ولی خب، آدمیم و مغز آدم هم مقاوم به تغییر، چه چیزی بهتر از بهونه اوردن؟

قبول ندارین اردکا خیلی بانمکن؟
قبول ندارین اردکا خیلی بانمکن؟

پ ن: امیدوارم زودتر خودم و جمع و جور کنم تا بتونم از امتحانا جون سالم بدر ببرم.