
چرا ولم کردی برم؟
من تمام راه تا در، آرزو میکردم دوباره صدام کنی
که اون اسمم رو از لبای قشنگت بشنوم..
هر قدمی که برمیداشتم با خودم میگفتم الان میاد... الان دستمو میگیره... الان میگه «خفه شو، کجا داری میری؟»
اما هیچچی.
تو میدونی آدم با سکوت چقدر میتونه بمیره.مگه نمیدونی؟
من اون شب هزار بار مُردم.
من فقط میخواستم بدونم اگه یه روز بخوام برم، دنیا برای تو هم میایسته یا نه
ولی دنیا برای تو ایستاد؟نه
فقط من بودم که ایستادم و زندگیم یخ بست و متوقف شد.
هنوزم همونجام.جسمم رفت اما روحم که باهات موند.
تو میدونی من مریضم؟
ولی تمام مسیر پشت سرمو نگاه میکردم شاید بدویی دنبالم.شاید داد بزنی.شاید دروغ بگی.شاید مثل قدیما بزنی تو گوشم.بعدش قول میدم که بغلت کنم و بخندم.عجیب میشه اگه منو بزنی و محکم بغلت کنم نه؟
میشینم جلو آیینه و به خودم ۲ ساعت میرسم و عطری که دوستش داشتی رو میزنم
همون عطری که میگفتی رو تنم میشینه،اما به دلت بیشتر میشینه.
با خودم میشکنم.
با خودم گریه میکنم.
آرایشمو پاک میکنم و طوری داد میزنم که آیینه تو صورتم بشکنه.
من حتی تو رو توی ذهنم از خودم نگرفتم
بعضی وقتا از خواب میپرم چون فکر میکنم صدای توئه.اسمتو بلند صدا میزنم تا بازم بیای و چراغ خواب و روشن کنی سرمو بزاری روی پاهات و موهامو نوازش کنی و بگی«چیه دردت به سرم؟باز دوباره خواب بد دیدی؟»اما تو نیستی
میدونی چیه اِسکار؟میدونی توی این دنیا بیشتر از عنوان مطرود بود از چی حالم بهم میخوره؟از زندگی کردنش..و تو هیچوقت منو توی رها کردنم درون این حس رها نمیکنی.
• اسِکار (Eskar):زخمی که با گذشت زمان دردش کم نمیشود بلکه آنقدر با آدم یکی میشود که دیگر دلش نمیآید از آن جدا شود. دردی که آزار میدهد، اما بخشی از دوست داشتن است.