ویرگول
ورودثبت نام
Avis?
Avis?پَرت از شهر
Avis?
Avis?
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

«تو که وجود نداری»


هیچ‌وقت نفهمیدم پاتقمون چه اسمی داشت….

شبیه کافه نبود،شبیه بیمارستان هم نبود

انگار یکی یه ایستگاه قطار متروکه رو زیر زمین دفنش کرده بود و بعد وسطش چند تا میز و صندلی به درد نخور گذاشته بود.

سقف اونقدر بلند بود که چراغ‌ها دیده نمی‌شدند،فقط نور بود.نورهای زرد و مریضی که از یه جای نامعلوم می‌ریختن پایین

هر چند دقیقه یک‌بار صدای عبور قطاری می اومد،صداش عصبیم میکرد چون ریلی وجود نداشت

پایه‌ی یکی از صندلی‌ها شکسته بود.

همونی که من روش نشسته بودم.نه کامل.فقط اونقدری که هر چند ثانیه یک بار، وزنم کج بشه و مجبور بشم تعادلم رو حفظ کنم

تنها صدایی که بین میز ها پرسه میزد تق تق نامنظم عقربه های ساعت زنگ زده ای بود که بالای یه دیوار بود

بارون پشت شیشه جمع شده بود و چراغ های خیابون رو کش میداد‌.

تو چشم‌هات زل زدم

تصویر خودمو توی اون تیله‌های مشکی دیدم.

انگار یکی منو از ارتفاع بلندی انداخته باشه تو چاه.یهویی حالم به هم خورد،دلم بهم پیچید.

هول شدم و داد زدم:

ـ مزخرفی

طوری رفتار کردی انگار وجود ندارم و اون قهوه ی سوخته ی سردی که روش حباب بسته بود و روی میز بود رو تا ته سر کشیدی.انگار صدامو نشنیدی،شاید واقعا نشنیدی.

بلند تر داد زدم تا صدام بهت برسه

-گفتم آدم مزخرفی هستی

گوشه ی لبت بالا رفت

انگار خندیدی،انگار غمگین بودی،داشتی گریه میکردی؟

توی چشمام خیره شدی

متعجب به قیافه ی ناجورت نگاه کردم:

-به چی نگاه می‌کنی؟

پرسیدم.

چون هنوز زل زده بودی بهم

گفتی:

ـ به آدمی که ازت ساختم

اون لحظه دلم خواست صورتتو بکوبم روی میز

نه برای اینکه درد بکشی

برای اینکه ساکت شی.

برای اینکه اون صدا خاموش شه.

اون صدایی که از گلوی تو بیرون نمیومد

از توی سر من میومد

به دستام که زیر میز میلرزید خیره شدم:

- تو مُردی و توی مغز من دفن شدی.

انگار کرم‌ها به جای تنت زیر خاک، افتادن به جون فکرهای من

تو چیزی نگفتی.

احتمال دادم که شاید هیچ‌وقت روبه‌روی من ننشسته بودی.

شاید تمام این مدت، من تنها آدم اون پاتوق(متروکه)بودم

آدمدردخودبینیدلتنگیذهن
۰
۰
Avis?
Avis?
پَرت از شهر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید