ویرگول
ورودثبت نام
تی تی
تی تیخلوت انس
تی تی
تی تی
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

موضوع:شانه هایش،...

یادت هست تو مرا بر روی شانه هایت خواندی؟


همان روز که در دلم ترس پیله بسته بود، مرا در آغوش گرفتی، مرا تینا خواندی، زندگیم را جلوی چشمانم آوردی، آن‌ها را توصیف کردی و نشان دادی من دختری قوی بوده‌ام، به من دستور دادی تا بلند شوم، ترس رو در بغل بگیرم که مبادا آن را از دست دهم.

و در ادامه زندگیم آن را انکار نگذارم.

ولی ادامه دادن برایم هنوز هم سخت است، کاش باز هم بیایی و مرا در آغوش بگیری و ایندفعه به جای محبت و مهربانی و یاد آوری و کمک به قوی بودنم و... در کنارم بمانی، با من راه بروی، شانه به شانه ات کمر صاف کنم و در غروری غرق شوم و در رویاهایمان زندگی مناسب خودمان را بسازیم.

میشه این حرف‌ها حقیقی بشه؟!

کاش روزی برسد که دیگر برای "بیدار شدن" نیازی به دستور کسی نداشته باشم، چون حضور تو، نه تنها من را بیدار کرده، بلکه به من جرأت داده تا با تمام وجود در رویاهایمان قدم بردارم. کاش آن روزِ موعود، وقتی شانه به شانه‌ات می‌ایستم، دیگر نگران سقوط نباشم؛ چون می‌دانم وقتی دست‌هایمان در هم گره خورده، حتی تلاطم رویاها هم نمی‌تواند ما را از هم جدا کند. می‌خواهم تمام آن "اگرها" را به "آری" تبدیل کنیم و در خانه‌ای از جنس آرامش، با هم زندگی کنیم؛ جایی که تو تنها تماشاگرِ قوی بودنِ من باشی، نه تنها راهنمای آن. می‌خواهم تمام این نوشت‌ها، از بندِ خاطره، به خاکِ واقعیت تبدیل شوند و ما، رویاهایمان را با دست‌های خودمان، ملموس کنیم.

در میانِ سکوتِ این اتاق و هجومِ خاطرات، چشم‌هایم را می‌بندم و خود را در آن خانه می‌بینم؛ خانه‌ای که بوی باران و قهوه می‌دهد و نورِ خورشید، از میانِ پرده‌های حریر، آرام بر شانه‌هایمان می‌تابد. در آن رویا، من دیگر نگرانِ فردا نیستم، چون می‌دانم وقتی سایه‌ی تو در کنارم هست، تمامِ دنیا در برابرِ آرامشِ من، کوچک می‌شود. در آنجا، من فقط "تینا" هستم؛ دختری که رویاهایش را از دلِ تنهایی، به واقعیتِ دست‌های تو پیوند زده است.

شاید من و اون
شاید من و اون

شانهعشقعشق واقعیرویاپردازی
۱۵
۰
تی تی
تی تی
خلوت انس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید