
سلام! چند وقتی بود سری به ما نزده بودی!
سرم شلوغ بود. درگیر کار و مسائلی بودم که زندگی پیش پا میگذارد و نمیتوانی از آنها فرار کنی.
حال چه شده که به سراغ ما آمدهای؟! تو که به تمام توان از ما در گریز بودی!
پیش میآید. نشستهای قهوهات را مینوشی و به خودت که میآیی میبینی نشستهای یاد از آنهایی کردهای که مدتهای زیادی را صرف تلاش برای فراموشیشان کردهای.
تو که خوب میدانستی فرار بهانهای بیش نیست. فرار که راه نیست و میدانستی که در نهایت بازخواهی گشت.
سرزنش را رها کن. حال من اینجا هستم. لخت و برهنه پیش چشمان تویی که همه چیز را میدانی. تویی که از خود به خود نزدیکتری. حال از من چه میخواهی؟ من اینجا هستم. پیش چشمان تو! لخت و عریان و بری از آنچه که میدانم و نمیدانم!
احمق! ای احمق! مستی و نمیفهمی! مستی و در گوشت خواندهاند که مستی است و راستی! ای غافل بدبخت! دنیا را بردهاند و تو در فکر اینی که من چه میگویم؟ نه اینکه گوش میدهی؟ نه اینکه نمیترسی؟ بازیچهای ابله! بازیچه! و این تعقل و این نقاب فلسفی تو برایت نمیکند جز آنچه نقاب میکند از برای گناهکاری که نمیخواهد دیگران بدانند و دیگرانی که میدانند و از برای سبک کردن گناه خویش است که کلام نمیکنند و تویی که سرمستی از اینکه دیگران نمیدانند. ای بدبخت!
تو چه میفهمی! تو چه میدانی! تو هیچ نیستی جز آنچه دیگران فکر میکنند که میدانند و تو نیز بیش از آن نمیدانی!
آفرین! آفرین بر تو و نقاب جدید تو! خوب است و خوب میدانی که با این چینشها و کلمه چینیها چیزی جز گول زدن خودت برای خودت نخواهی داشت. ای معتاد به این افیون! ببند در دفترت را! ببند و رها کن این کلمات پوچ را! غصه میخوری؟ نه؟ ای وای اگر خوانندهات فکر کند از میان تهی است و ای وای اگر تو خلا این میان تهیها را پر نکنی! الا! غصه بخور! غصه که آنان که میخوانند نمیدانند و آنان که میدانند نمیخوانند. از ما گریزی نیست! خود این میدانی و در آغوش نمیکشی ما را! تا کی در پشت این نقاب پنهان خواهی ماند؟ تا کی؟ به آن فکر کن! زمان زیادی است که از دست رفتهای! سالی است چند که تو دیگر تو نیستی و به دنبال منی میگردی که دیگر من نیست! آخرین قطرات من را صرف دیگری کردی و حال در تلاشی تا منی بسازی از منی دیگر! موفق باشی! این را میگویم و میدانی که چه نیش خندت میکنم! این را مینویسی و میدانی که چه از ته دل به تو میخندم! این را مینویسی و میدانی که دیری نخواهد پایید که این برج و بارو فرو خواهد ریخت و همگان در خواهند یافت که این پادشاه، این یگانه فرمانروای کل بودن هیچ نیست به جز سلسه کلماتی که به باور تو بارور شده و دیگران به هزینه گزاف زمان خریده و باور کردهاند. ریشخند و تحقیر! ریشخند و تحقیر! حال تسلی بده خود را. تسلی بده آنکه مینویسند و باور میکند این معرکه بازار سبک و بیحاصل را! آخ که چه احمقی هستی! بسپار! به دیگری بسپار تعبیر را و خودت را راحت کن! به خودت بگو آنکه میخواند به چیزی پی خواهد برد و خواهد فهمید! و تو در نهایت از این تبعید و شکنجه رها خواهی شد! ریشخند و تحقیر! ریشخند و تحقیر! ای بیحاصل بی مایه! بسپار و فرار کن! تو خود میدانی! نفرین تو این است!
هر کس در زندگی نفرینی دارد و نفرین تو این است که خود میدانی! سعی کن! تلاش کن! تمام تلاش و همت خود را به کار بگیر و خواهیم دید در نهایت چه کسی در وهم فرو خواهد رفت! در فراموشی! با این امید واهی که فرار خواهد کرد!
از من فراری نیست! از من نجاتی نیست! حال بنویس و در این توهم زندگی کن که تو آنچه هستی که میخواهی! ای بدبخت بیچاره! در تمام زندگیات به جز وهم و ناله هیچ نخواهی کرد و به جز دست و پا زدنهای بیحاصل هیچ چیز مرهمت نخواهد شد! افیون این لحظات را با تمام وجود نفس بکش و خودت را خام کن! خواهم دید! من، این فراموش شدهترین حس این عالم، این نافهمیده شدهترین فمیده! روزی به سراغت خواهم آمد و آنگاه، انگاه که دیرتر از هر موعد و قراری است، به سراغت خواهم آمد و تو هیچ نداری از برای گفتن به جز ناله و فغانی که از ماورای وجودت سر بر خواهد آورد و تو هیچ نخواهی بود به جز مشتی خاک و این منم که خواهم بود! تا ماورا! تا انتها! تا آنجا که خواهم بود و تو نیستی!