نوشتههای ع.ب·۲۳ روز پیشتاریکی، زنجیرها، آینههایک روز دیگر، مثل تمام روزهای قبل از آن. صبح بیدار میشوی، یک چیز مختصری که اسمش را صبحانه میگذاری میخوری، با ماشینت به سمت محل کار میران…
نوشتههای ع.ب·۱۰ ماه پیشفرار!؟ برای من نه!سلام! چند وقتی بود سری به ما نزده بودی!سرم شلوغ بود. درگیر کار و مسائلی بودم که زندگی پیش پا میگذارد و نمیتوانی از آنها فرار کنی.حال چه…
نوشتههای ع.ب·۱ سال پیشچایش سرد شده بود...چایش سرد شده بود. این سومین چایی بود که خورده نشده دور ریخته میشد. هر بار چای دیگری برای خودش میریخت، به بوم نقاشی خیره میشد و حواسش پرت…
نوشتههای ع.ب·۲ سال پیشیک نقطهنقطه در کمین جمله نشسته. هنوز هم کمی که تن و بدن جمله میلرزد سر و کلهاش از دالانهای پیچ در پیچ و تاریک و نمور و پنهان ذهن پیدا میشود. ع…
نوشتههای ع.ب·۲ سال پیشدر جهان احمقهادر جهان احمقها، طلسم آنکه کمی عمیقتر شنا میکند تنهایی در عمق اقیانوسهای تاریک است. و برای آنها که در سطحاند چه سلاحی بهتر از نشانهرف…
نوشتههای ع.ب·۲ سال پیشکمالِ گرایی و منشما هم رفیقی به نام کمالِ گرایی دارید؟ این دروغگو را بهتر بشناسید!
نوشتههای ع.ب·۲ سال پیشزندگی خوب و بسندهزندگیات چطور است؟ راضی هستی؟ صبحها با رضایت بیدار میشوی و شبها با آرامش میخوابی؟
نوشتههای ع.ب·۲ سال پیشنوشتاری مختصر؛ بزرگترین ترس ۲۱ سالگیبزرگترین ترس شما چیست؟ چه واهمهای دارید که ذهن شما را درگیر خود کرده باشد؟
نوشتههای ع.ب·۲ سال پیشتأملی در چند ایده؛ فناوری، خطری وجودی برای انسانحتی همین عکس هم با هوش مصنوعی ایجاد شده استدر قرن 21 و در اوج ظهور فناوریهایی مثل هوش مصنوعی صحبت کردن از ترک این فضا شاید کمی عجیب به نظر…