
از هنگامی که تو رهایم کردی ، ماه ها ، روزها و حتی ساعت ها سخت تر از همیشه میگذرند.
اما شب هایم از گذشته نیز ناخوشایند تر است .
من بعد از تو حتی به یک خواب عمیق و کوتاه حسرت مانده ام.
ساعت ها میگذرند ، شب ها با تاریکی عظیمی از راه میرسند و هر دم به دنبال نابودی من در تاریکی هستند .
از همان ابتدا،همه ی حرف هایت دروغ بودند جزء چند راز تلخ که از خود برملا کردی .
اما نمیتوانم حس درون چشمانت را به راحتی انکار کنم .
نمیتوانم از برق چشمانت به همین سادگی بگذرم.
مگر اینکه یقین آورم که چشم ها نیز دروغ میگویند.!
امشب نیز از آن شب هاییست که در تاریکی وجود خود غرق شده ام ،دقیقا مانند شب هایی که بعد از تو میگذرانم.
باورش کمی سخت است اما من آرزو میکنم که یکبار دیگر آن دروغ هارا بشنوم .
فرقی ندارد که چطور ، فقط یکبار دیگر صدایت را بشنوم.(:
به یاد دارم ، هر شب داستانی را برایم وصف میکردی ،سپس با یک شعر دلنشین داستانت را به انتها میرساندی.
اما این را هم به یاد دارم که همواره بر "همشگی بودنت" شک میکردم ، طوری که انگار میدانستم قرار است بِرَوی و من را با کوله باری از خاطرات تنها بگذاری .
من از همان ابتدا میدانستم که نمیمانی ، اما حس دوست داشتنت از این آگاهی قوی تر بود .
تو بعد از خودت حتی خاطراتمان را هم از من گرفتی ، طوریکه هر شب برای دیدن زلفت در خواب ، ساعت ها دعا میکنم.
حالا من ماندم و تنهایی و آرزوی تجربه ی دوباره ی آن خنده های شیرین.
و این نوشته هم تنها بخشی از تجربیات شبانه ی من است و در نهایت حس و حال وجود من نیز همراه با همان خنده ها و خوشی های زودگذر،دفن شد.