ویرگول
ورودثبت نام
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

تردد.

زمان گذشت، اما این گره‌ی سرد در دلم همچنان پابرجاست؛

باید ماشه را به سوی تو بکشم یا به سوی خویشتن؟

شاید در آغوشِ کارما، نفرت را به عشق بدل کنم و از من، تنها دختری عاشق باقی بماند.

اما مبادا کارما، جز برای لغزش‌ها باشد و نه برای آتش‌افروزی‌های عمدی.

در میانِ خیال‌های تو غرقم، با هزاران «چرا»ی بی‌پاسخ که ذهنم را پر کرده‌اند.

شاید تنهایی، شاید نبودنت، شاید این آدم‌ها، و شاید خودِ این زندگی، از عهده‌ی من برنمی‌آیند.

اما چشمانت ...به تنهایی از عهده ی من بر می آیند ، طوری که من را از خود بی خود میکنند.!

و در نهایت ، در میانِ این همه «نمی‌توانم»، جان می‌دهم.

هر شب با خودم می‌جنگم: «باید کنار بگذاری، باید کنار بگذاری...»

اما نمی‌شود، چرا که کنار گذاشتنِ تو، یعنی کنار گذاشتنِ خویشتن؛

و دیگر آن خویشتن نیز، پاسخگو نیست.

با خود می‌گویم: «فقط بازگرد، دیگر مانند پیش نخواهم شد، دیگر عاشقِ تو نخواهم شد، دیگر در نگاهت غرق نخواهم شد، دیگر برای تو از خود نخواهم گذشت.»

اما می‌دانم که اگر بازگردی، بیشتر از پیش، عاشق‌تر از همیشه خواهم شد .

اما تو هر طور شده بازگرد ، من بخاطرت از خود میگذرم...!

تنهاییعاشق
۰
۰
𝐑𝐚𝐡𝐚
𝐑𝐚𝐡𝐚
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید