
نشسته ام مقابل پنجره ی کوچک اتاق ام ، بیرون را مینگرم .
همه چیز میگذرد،پایان می یابد و از نخست آغاز میشود.
برگ ها میریزند و مجددا میرویند،خورشید غروب میکند و دوباره طلوع میکند،برف ها میبارند و آب میشوند،انسان ها میمیرند و انسان های دیگری متولد میشوند،احساسات میمیرند و مجددا زنده میشوند.
انسان ها میروند،ولی در نهایت به آرامی باز میگردند.
اما اگر هیچ کدام از رفت ها ، برگشتی نداشته باشند،چه باید کرد.؟!
برگ ها بریزند و دیگر نرویند،خورشید غروب کند اما هیچوقت طلوع نکند و تاریکی همه جا را فرا گیرد.
مردم بروند ولی بدون هیچ برگشتی...آنگاه تکلیف معشوق چیست.؟
با فکر کردن به تاریکی مطلق که هنوز با رفتن نور خورشید به سراغم نیامده است،به آمدنت امیدوارم.
به طلوع خورشید امیدوارم ، به رقص نور در سایه ها ، به بهاری سبز،به زمستانی سرد امیدوارم.
به آمدن تو نیز امید دارم.
اما اگر انتظار این برگشت،جان من را از من بگیرد؛چه باید بکنم.؟!
اگر روز هایم برای این برگشت کافی نباشند ، چه باید بکنم.؟!
ساده بگویم:جانم به قربان قدم هایی که در راهَم بگذاری؛اما آن گه که عمرم به سَر رسد و زمانم به پایان ، دویدن پاهایت نیز تاثیری بر مرگ من نخواهد گذاشت.