به قدری ویران هستم که گاهی اوقات حتی از تنها چیزی که آرامم میکند هم اجتناب میکنم ، از نوشتن....
چرا که میترسم دوباره غرق خیالت بشوم و بی اختیار بنویسم،بدون آنکه بفهمم حتی چه چیزی مینویسم.!
از حس دلتنگیم بنویسم،از حس تنهایی،یا از خود تو .
اما نوشتن راجب تو ، آنقدر ها هم آسان نیست .
اولین باری که تو را دیدم ، حسی را تجربه کردم که حتی درکش نیز برایم سخت بود ، حسی فراتر از دوست داشتن ، حسی که برای اولین بار بسیار اضافی بود.
نمیدانم ، شاید حس دوست داشتن،شاید یک شور و اشتیاق ، شایدم هم انبوهی از توهمات.
من تورا در زمان مناسبی ندیدم و بخاطر همین نیز هیچوقت انتظار یک روز بسیار زیبا را با تو نداشتم ، شاید پذیرش واقعیت برایم بسیار سخت،اما ممکن بود ، ولی نمیتوانستم از رویاهایی که با تو در سرم پنداشتم ، به همین سادگی بگذرم.
15:34_28
بعد از مدت کمی ، دیگر طاقت این را نداشتم که فقط از دور تو را عاشقانه بنگرم،سخت بود،شاید به عنوان یک دختر نباید هیچوقت پیشقدم میشدم،اما از دیدگاه من ، ترد شدن بهتر از حسرت خوردن بود...شاید دیدگاهی اشتباه.!
به طریقی آن روز ، همه چیز شروع شد .
از اولش هر دوی ما میدانستیم اشتباه است ، تو بهتر از من میدانستی ، اما به هر حال هر دوی مان دچار اشتباهی برگشت ناپذیر شدیم.
زمانی گذشته است ، اما خوب به یاد دارم ، آنقدر دچار احساسات عمیقی شده بودم ، که پی در پی دچار اشتباهاتی میشدم که زندگیم را تباه میکردند،شب و روزم را تباه میکردند.
9:12_19
من و تو ...یک خطای بزرگ در آغوش زمان یا شاید هم تقدیر .
آخرین روزی بود که میدیدمت ، صدایت را میشنیدم ، بودنت را از ته قلبم ، حس میکردم .
آخرین روزی بود که با دروغ هایت ، تمام زندگیم را هیچ کردی ، طوری که با دستان خودت ، تا پای مرگ کشاندی.
شاید تقدیر همین بود،شاید هدف سرنوشت، همین بود،شاید هم این همه دردخواسته ی خود من بود.
بعد از تو من ماندم و هزاران رویا که فقط با بودنت تکامل می یافت.
شب و روزهایی را با تو تصور کرده بودم ، در سختی ، در شادی ،در خلوت و در شلوغی .
در تاریکی شب ، در فروغ روز،در پاییز ، در زمستان ، در فراز و نشیب کوچه ها و جاده ها...
آغوشت را تصور کرده بودم ،آغوشی که بعد ها فهمیدم سرشار از دروغ بود.
پذیرش نبود کسی که شب و روز ادعای عاشقی میکرد ، خیلی سخت تر از پذیرش یک حسرت بود.
پذیرش نبود کسی که با وعده های دروغ وجودت را پر از آرامش میکرد ، خیلی سخت تر از یک حسرت بود.
اما حالا که نباید دوستت داشته باشم ، بیشتر از قبل ها دوستت میدارم،اما این بار با پذیرش اینکه تو ، فقط در رویا با من خواهی بود.
هنوزم وقت هایی که میخواهم بخشی از وجود تو را توصیف کنم،انگشتانم بی اختیار و در نهایت در میان کلمات زیبا و عاشقانه گم میگردم.
چشمانت ، نگاهت ، صدایت ، لبخندت...فرا تر از چیزی هستند که کلمات قابلیت توصیفش را دارند.
تو ، فراتر از یک رویا هستی ، فراتر از یک حس ، فراتر از یک لمس و فراتر از یک مرگ.
بعد از آغوش تو ، تنها آغوش بی کسی بود ، که برایم قابل لمس بود .
و در نهایت در حسرت یک لحظه آغوش تو ، در خلوت خود جان میدهم.
