چقدر دردناک و عمیق است که روزی خندان و رنگارنگ بودی، با لبخندی که همواره بر لبانت میدرخشید و روحی بازیگوش که به زیباییهای رنگینکمانی دنیا میخندید، اما ناگهان در سایهی او، آن همه ذوق و شادی از تو گرفته شد و تو را به فردی با زوایای دیدی تاریک و مبهم تبدیل کرد.
دیگر آنکه پیش از آشناییات بودی، را نمیشناسم و حتی خودم نیز دیگر خودم را نمیشناسم، گویی زندگی را در یک لحظهی کوتاه خلاصه کردهام و اکنون تنها برای زنده ماندن، در میان خاطراتی که با تو گره خوردهاند، پرسه میزنم.
نه میتوانم از تو بگذرم و نه میتوانم به تو نزدیک شوم، نه میتوانم بدون تو نفس بکشم و نه میتوانم نفسهایت را نفس بکشم؛ دلم میخواهد برای بار آخر نفسهایت را در سینهام حبس کنم و آن لحظه، آخرین لحظهی زندگیام باشد.
زخمِ دوریات چنان دردناک شده که گویی روز به روز بخشی از وجودم را در راهت جا میگذارم و میسوزانم، شاید او اکنون فکری دیگر و رویاهایی متفاوت در حال ساختن باشد، اما من حتی در رویا هم جز او کسی را نمیخواهم.
بعد از آن روزها، انگار تاریکی و سیاهی تمام وجودم را فرا گرفت و شبهایم تیرهتر، روزهایم غمگینتر و زندگیام بیمعنیتر شد، و تنها چیزی که میتواند من را از این ویرانی بیرون کند،تویی و آن لبخند شیرینت که تنها باقی مانده ی نور وجود من هستند.