ویرگول
ورودثبت نام
راوی | Raavi
راوی | Raaviنویسنده، مقداری متفکر، اندازه‌ای اصلاح‌طلب، کمی صریح‌نویس؛ با مغز باز وارد شوید. (علی م.)
راوی | Raavi
راوی | Raavi
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

لب گلگون

بوی ادکلن زنانه اش به مشام می‌رسد. گویا که نوازنده روح است؛ نوازندۀ موسیقی روح و نوازش کنندۀ آن. لب‌هایش چون آب روان، چون گدازه گداخته و همچو انار سرخ و زیبا بود. گویی می‌خواستی در دستانت بفشاری که آب‌لمبو بخوری. گویا خواسته‌ای نارنج قاچ کنی، روی زیبا دیده و انگشت بریده‌ای، و اکنون، لبانش، از خون تو، گلگون‌تر از شراب قرمز، خودنمایی میکند.

به چشمانش که می‌نگری، گو در جنگلی گم گشته‌ای. جنگلی وحشی، که که تمام جانداران آن می‌کوشند که پیش چشم وی به چشم بیایند و به چشم او دیده شوند؛ در رقابت. جنگلی وحشی که با صدایش در تضاد است. صدایی که تورا به اعماق دریای آرام میبرد و لذت آغوش وی به تو می‌چشاند، لذت هم‌کلامی را، هم‌سخنی را، همدمی را، هم‌نفسی را، هم‌لبی را ... .

و چه آغوشی! و ما ادراک مالـ‌آغوشش؟ طنین آواز ابر است به هنگام باریدن، و طنین نگاه خورشید پس از باران. زیبایی رنگین‌کمان است پس از دید زدن خورشید و ذوق کودکان در پی دیدن رنگین‌کمان. به زیبایی عشق میان سالمندان و مهربانی کبوتران.

عشقش درون سینه، به مثابه باد وزان از اینجا به آنجا، زیبا مثل ریزش برگ خزان، در این دل محدود من می‌وزد، با کرانه دریای عشقش بیکران.

و اما قلبش، سرد همچون بارش برف زمستان، بر قله کوهستان، که همه عاجزند از فتحش. دلش نیز از جنس همان کوه. اولین کسی بودم که سعی کردم این قله را فتح کنم؛ نه برای ذات فتح، برای اینکه بگویم توانستم. ولی رفته رفته، می‌دیدم "او" دارد مرا فتح میکند و مرا زیر برفها و بهمن‌های سنگینش مدفون می‌سازد.

به او خیره شدم. خون ریخته شده از انگشتان گاز گرفته‌ام بر لبانش کم‌کم داشت خشک می‌شد، محو می‌شد. پیراهن آبی نفتی‌اش دگربار ارزشش را در همه حال به رخ می‌کشید. از اینکه من نیز در لباس همرنگش، هرچند بالاجبار، دگربار با او یگانه شده بودم احساس خرسندی میکردم. پیکر سرخ و سپیدش داشت رو به اضمحلال میرفت. گویا سفیدی تن گوهای می‌داد برفی که مرا مدفون خویش ساخته بود بر وی بازمی‌بارید. از سرخی لبانش چیزی جز رنگ نعش سگ مرده نمانده بود. سپیدی‌اش چندبرابر شده بود. برای اولین بار، سرمای کولاک درونش، بر گدازۀ گداخته برونش، استیلای یافته و این در عرق سردش نمود پیدا کرده بود.

گو نه گویی که تا ساعتی پیش در تب میسوخت. و اکنون من با همه قرابت، در تب فراقش می‌سوزم. موهای حریرش را دگربار نوازش می‌کنم. بر اثر اتفاقات اخیر، گویا برف بر گیسوانش باریده بود. آن شیرینی موی خرمایی کجا و این موی سپید سرد و بی‌نوا کجا؟ من اینجا و یار در پیشم، اما جسم من کجا و روح یار کجا... .

«سفید، مثل کف بهشت اما بغض تو گلو منه چه زشت
آخه این روانی تو قصرم باشه غربت تازیانه رو میزنه بهش...»


کامنت، چون نظر شما مهم است؛ ما که متن خودمان را می‌نویسیم!

ادکلنبرفمرگدلنوشتهمتن
۰
۰
راوی | Raavi
راوی | Raavi
نویسنده، مقداری متفکر، اندازه‌ای اصلاح‌طلب، کمی صریح‌نویس؛ با مغز باز وارد شوید. (علی م.)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید