ویرگول
ورودثبت نام
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

کیوکوشین برای من نوشتن است

نوبتم می‌شود که بروم جلوی کیسه. گاردم را می‌گیرم بالا. باید پای چپ را بیاورم یا راست را؟ اولین‌بارم نیست که می‌خواهم این حرکت را بزنم اما هنوز بدنم هماهنگ نیست. هنوز بعد یک سال و ۱۰ ماه نمی‌دانم باید با بدنم چه کار کنم. صدای سنسی می‌‌آید که زود باش دیگر. پای راست یا پای چپ؟ اگر باز نتوانم بالا بزنم چه؟ اگر درست فرود نیایم؟ با پای راست شروع می‌کنم و پای چپ هنوز ضربه را نزده عملاً لیزم می‌برد. تنم داغ می‌شود. انگار که چیزی گرم و مایع دارد شره می‌کند روی سرتاپایم. خودم را جمع می کنم و می‌روم آخر صف. حتی منتظر شنیدن نظر سنسی هم نمی‌مانم. اما او نظرش را می‌گوید. می‌گوید چرا یک‌طوری‌ام که انگار دارم توی پارک راه می‌روم و یک‌باره لیزم می‌برد؟ می‌گویم که نمی‌دانم اول باید با کدام پا شروع کنم. زهرای دیگر کلاس می‌آید و جلوی رویم می‌ایستد. می‌گوید با کدام پا راحت‌تری؟ می‌گویم نمی‌دانم. می‌گوید نترس از زمین خوردن. می‌گویم می‌ترسم. می‌گوید با کدام طرفت زمین بخوری راحت‌تری؟ می‌گویم هر دویش ترس دارد. می‌گوید من هم می‌ترسم. بعد می‌گوید امتحان کن. همین حالا. ببین با کدام پا راحت‌تری. معلوم می‌شود با پای راست شروع برایم راحت‌تر است. با لبخند می‌گوید برای من هم با راست شروع کردن راحت‌تر است. بغضی می‌شوم. نه به اندازۀ دفعات قبل. که حتی شرم و اضطرابم هم این‌بار کم‌تر از قبل بوده. اما این بغض از یک جور شادیِ کوچک است. همین چیزهاست که مرا در دوجوی کیوکوشین پابند کرده. این‌جا هم‌دیگر را لت‌وپار می‌کنیم، اما دست هم را رها نمی‌کنیم. تشویق می‌شویم که از نقطۀ امن بیرون بیاییم، هی نگوییم نمی شود و نمی‌توانم، درد را تحمل کنیم، نترسیم از زدن یا خوردن، نترسیم از آسیب و دردی که در راه است. تحمل کنیم درد را تا بتوانیم جواب مناسبی بدهیم. جا خالی نکنیم تا بتوانیم جلو برویم. حالمان هر چه بود با صورتی بی‌احساس بایستیم و زل بزنیم به چشمان هم و مشت و لگد نثار هم کنیم. بدون هیچ خشونتی، بدون هیچ خشمی نسبت به طرف مقابل. یاد می‌گیریم که تغییرات در طول زمان ایجاد می‌شوند. ممکن است یک وقتی عالی باشی و روز دیگر افتضاح و این طبیعی است تا مادامی که ادامه بدهی و دست نکشی. و این عین خودِ نوشتن است برای من. نوشتن گاهی ترس زیادی دارد. نمی‌دانی از کجا شروع کنی یا چطور پیش بروی یا می‌ترسی از نتیجۀ نامقبول. اما مهم نوشتن است. مهم این است که ادامه بدهی. یک وقت‌هایی نوشتن داستان‌هایی که از عمقِ جانمان سرچشمه گرفته‌اند درد دارند و هی عقبشان می‌اندازیم و خوره می‌افتد به جانمان که اگر قضاوت شویم چه؟ در واقع فرقی نمی‌کند با کدام پا شروع کنیم یا چقدر لفتش بدهیم، آخر سر باید ضربه را بزنیم و آن داستانی که در سرمان جولان می دهد را بنویسیم تا از زمزمه‌های شبانه‌اش خلاص شویم. نوشتن و منتشر کردنش درد دارد، ادامه دادن مسیر درد دارد. نویسنده بودن درد دارد. اما اگر انتخابمان است، نباید بترسیم از ضربه‌های قضاوتی که به سمت‌مان می‌آیند، وگرنه نمی‌توانیم بنویسیم، چون حواسمان صرفاً متمرکز بر دردهاست، نه نقطه‌ای که خواستاریم به آن برسیم. باید نوشت و نوشت و ادامه داد به نوشتن.

نوشتنکاراتهکیوکوشیننویسنده
۹
۰
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید