ویرگول
ورودثبت نام
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

تخته، دانشگاه، سیر، اساطیر، آهن، سرنخ

همه جا را آب برداشته بود. دفترها و کتاب‌هایی که تلنبار بودند کف اتاق نم کشیده بودند. خیس خورده بودند. زیری‌هاشان خمیر شده بودند. کلمه‌هاشان تاب برداشته بودند. تصویر اساطیر یونان شره کرده بود. مچاله شده بودند توی هم. تمامشان. برشان که می‌داشتی شکاف می‌خوردند. سنگین بودند. تازه از دانشگاه برگشته بود که دید وضع چطور است. سیرِ نشتیِ لوله‌های آهنی را دیده بود و هیچ نکرده بود. سرنخ‌ها جلوی چشمش بودند و باز زندگی‌اش را آب برداشته بود. او هر شب به این فکر می‌کرد که باید جلوی نشتی را بگیرد. هر شب گفته بود فردا یک کاری می‌کند. از فردا. از فردا. ورد زبانش بود. اما باز کاری نکرده بود. تختۀ سیاه افتاده بود و سیاهِ سیاه شده بود و گچ‌هایش را شسته بود. او فقط نگاه کرد. چرخی زد. انگشت زد به کتاب‌های باد کرده. عین لاشۀ ماهیان مرده. روی آب آمده. آب را در خود کشیده. آبْ تمام خانه را برداشته بود. پایه‌های تختش توی آب بود. پاچه‌هایش خیس بود و تنش مورمور می‌شد. کیفش را انداخت روی میز. نشست روی تخت. خیره به ماهیانِ باد کرده. پاها با جوراب‌های خیسش را بلند کرد و گذاشت روی تخت. لرزش گرفت. چشمانش را بست. سر درد امانش را برید. از جا جست. دستی کشید به موهایش. خم شد. مجله‌ای و دفتری و کتابی. بلندشان کرد. سنگین. رهایشان کرد. آب شتک زد. با انگشتان پایش قالی را جست. پا کشید رویش. رسید به پنجره. بازش کرد. باد. هوای تازه. نفسی کشید. خودش را رها کرد میان سردی و خیسیِ قالی. ماهیان مرده دورش.

داستانکداستان خیلی کوتاهفلش فیکشن
۲
۰
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید