ویرگول
ورودثبت نام
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

تهوعِ روحی

مغزش را زیر و رو کرد. گشت و گشت. چیزی نیافت. خالی بود. خالیِ خالی که نبود. افکاری بودند. آشفتگی. صداها. تصاویر. رنگ‌ها. بوها. همه چیز به هم آمیخته بود. تهوع افتاده بود به جانش. نفس عمیق کشید و متمرکز شد. دست‌هایش را به هم کوبید. از جا بلند شد. بالا و پایین پرید. خم و راست شد. خودش را به دیوار کوبید. غش کرد کف زمین. دست و پایش را کوبید به زمین. غلت زد. داد زد. فحش داد. چشمانش را بست. نورِ طلاییِ خورشیدِ میانۀ ظهر تابید به صورتش. رویش را برگرداند. غلت زد. دور شد. خودش را کشاند روی تخت. گریه کرد. به کتاب‌ها فکر کرد. به فیلم دیدن فکر کرد. به پیاده‌روی فکر کرد. سرش را در بالش فرو برد. تهوعش شدت گرفت. هنوز جرقه‌ای نداشت که روی کاغذ بریزد.

داستانکداستان کوتاه کوتاه
۴
۰
یک جرم‌نویس جوان
یک جرم‌نویس جوان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید