آفتابگردون·۱ ماه پیشمیشه دیگه مقاومت نکردسعی کردم قبول کنم، یعنی قبول کردمبیناراحتی، بیانتظاربیفکر منفی و بیعصبانیتبهخاطر خودم، که به نفعمه و برام خوبههیچ اتفاقی بد نیستمنم پذ…
آفتابگردون·۲ ماه پیشکسی از حال تو خبر دارد؟رنجور و خسته گوشهای افتادهامسرگیجهای مدام به جانم افتاده و جسم و روحم را میآزاردبه کنجی خزیدهام، تاب و توان راه رفتن هم ندارممدتیست ک…
آفتابگردون·۲ ماه پیشعادت داریم به فکر کردنراستش قرار بود یه خورده صبر کنم، بذارم زمان بگذرهگفتم تا بیام و مشغول شم باید برم، درگیری یه خورده زیادهچیزهایی هست که باید بهشون رسیدگی کن…