فکر نکن که دنیا گلستان میشد. نه!
اخبار هنوز هم بویِ خون میداد.
آسمانِ این شهرِ لعنتی هنوز خاکستری بود.
ترافیکِ شهر هنوز هم اعصابخردکن بود.
من رئالیسمتر از آنم که بگویم «با تو دنیا بهشت میشد».
نه ، اصلا، دنیا همان جهنمِ همیشگی بود؛
اما اگر تو بودی، این جهنم «قابلِ سکونت» میشد.
حالا اگر بودی...
این چایِ عصرانه که الان دارد تویِ لیوان یخ میزند و مثلِ زهرمار شده، طعمِ «شربتِ حیات» میداد.
چرا؟
چون قبل از خوردنش، تو با آن اخمِ شیرینت میگفتی: «چاییتو بخور سرد شد!»
و همین یک جمله، همین توجهِ ساده، مولکولهایِ چای را عوض میکرد.
اگر بودی، سکوتِ خانه سنگین نبود.
حتی اگر حرف نمیزدیم.
حتی اگر قهر بودیم.
حتی صدایِ نفس کشیدنت در اتاقِ بغلی، یا صدایِ به هم خوردنِ ظرفها در آشپزخانه، به من میفهماند که «جریانِ زندگی» قطع نشده.
الان؟
الان سکوتِ خانه، صدایِ سوتِ ممتدِ نوارِ قلبِ صاف شده است.
اگر بودی، من شاید باز هم از دردها مینالیدم، باز هم خسته بودم.
اما تفاوتش این بود که یک «سنگِ صبور» داشتم.
یک جفت زانویِ اَمن داشتم که سرم را بگذارم رویش و بگویم: «ببین چه بلایی سرمان آوردند.»
و تو دستت را میکشیدی لایِ موهایم و تمامِ جنگهایِ دنیا تمام میشد.
میدانی؟
تو جادوگر نبودی که مشکلات را غیب کنی.
تو فقط «مورفین» بودی.
درد بود، زخم بود، بخیه بود... اما من «حس نمیکردم».
حالا که نیستی، هم درد هست، هم هوشیاریِ کاملِ لعنتی.
من دارم بخیه خوردنِ روحم را بدونِ بیحسی تماشا میکنم
