حس میکنم به آخرِ خطم رسیدهام
مانند یک قطارِ قدیمی در ایستگاه
جامانده در سکوتِ غریبانه و سیاه،
چشمم به چشمهای تو در عکس یک گناه
تو رفتهای و شهرِ درونم فرو شکست
حسی شبیهِ غربت و تبعید و انزوا
دیگر کسی سراغ مرا هم نمیگرفت؛
من ماندم و سکوتِ پر از حرف و ماجرا
بوی تو از تمام خیابان، بلند شد ...
با هر نفس عبورِ تو تکرار میشود
قلبم شبیه عقربهای گیج و بیقرار،
با خاطراتِ رفتنِ تو، تار میشود
رفتی و فصلِ آخرِ این عشق بسته شد
من ماندهام میانِ خرابه، بدونِ راه
دلخونِ بیپناه، نفسگیر و خستهام
مثلِ امیدِ مُرده در آغوشِ اشتباه ...
