ویرگول
ورودثبت نام
آقای شاید ...!
آقای شاید ...!بخوانید و بر حال شاعر بگریید . . . Telegram Channel : @AghayeShayad
آقای شاید ...!
آقای شاید ...!
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

حس می‌کنم به آخرِ خطم رسیده‌ام

حس می‌کنم به آخرِ خطم رسیده‌ام

مانند یک قطارِ قدیمی در ایستگاه

جامانده در سکوتِ غریبانه و سیاه،

چشمم به چشم‌های تو در عکس یک گناه

تو رفته‌ای و شهرِ درونم فرو شکست

حسی شبیهِ غربت و تبعید و انزوا

دیگر کسی سراغ مرا هم نمی‌گرفت؛

من ماندم و سکوتِ پر از حرف و ماجرا

بوی تو از تمام خیابان، بلند شد ...

با هر نفس عبورِ تو تکرار می‌شود

قلبم شبیه عقربه‌ای گیج و بی‌قرار،

با خاطراتِ رفتنِ تو، تار می‌شود

رفتی و فصلِ آخرِ این عشق بسته شد

من مانده‌ام میانِ خرابه، بدونِ راه

دل‌خونِ بی‌پناه، نفس‌گیر و خسته‌ام

مثلِ امیدِ مُرده در آغوشِ اشتباه ...


قطارشعر
۳
۰
آقای شاید ...!
آقای شاید ...!
بخوانید و بر حال شاعر بگریید . . . Telegram Channel : @AghayeShayad
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید