میخواستم چون سرپناهی در شبت باشم
تسکینِ آن آشفتگی در خلوتت باشم
در قابِ هر آیینه، وقتی غرقِ تردیدی
یک شانهی امنی برایِ حسرتت باشم
وقتی که فنجانِ تو از دلشوره یخ میزد
تبخیرِ آن اندوهِ روی صورتت باشم
میخواستم وقتی که میبوسی مرا با شوق
گرمای لذتبخشِ روی گردنت باشم
در لحظهی آغوش، وقتی از عطش خیسیم
یک روحِ واحد در کمالِ خلقتت باشم
میخواستم در اوجِ بیتابی و دلتنگی
مَرهمترین بوسه برای غربتت باشم
از «خویش» خالی باشم و از «تو» لبالب، تا
یک ردپای گمشده، دور و برت باشم
