رویا های کودکیش را همراه با هیزم ها در آتش می انداخت چرا که باید گرم میماند، هیزم ها داشتند تمام میشدند بند پوتین هایش را کشید بوسه ای بر پیشانی خاله ی پیرش زد و با تبر از آن خانه ی غم زده بیرون رفت و رفت به سوی درختان درختانی که هرکدام مصیبت خاص خود را داشتند یکیشان با مستاجر های خود در جنگ و یکی دیگر خود مستاجر زمین بود، نظرش به صدای رودخانه جلب شد، صدایی که نه چندان دور بود نه چندان نزدیک صدایی که همانند لالایی برای کفشدوزک ها کار میکرد و رهبر ارکستر جیرجیرک ها شده بود، آرام آرام به سمت رودخانه پر تلاطم قدم برمیداشت و کم کم رودخانه نزدیک تر و خورشید به گور نزدیک تر میشد، به رودخانه رسید تکه سنگی دید، سنگی که رویش سرشار از خزه شده بود و همانند دردهای او استوار سرجایش مانده بود، به سنگ تکه داد و سنگ با نشان دادن ترک هایش با او شروع به حرف زدن کرد، سنگ با لبخند تلخی که داشت با آن میگفت چندین سیل امد، چندین زمین لرزه آمد اما من هنوز اینجا مانده ام، مانده ام چرا که من باید آن تکه گاه برای افراد باشم من باید سد باشم که قارچ های در جنگل را اب نبرد من نباید بگذارم کسی آسیبی ببیند و دختر که چندین سالی شده بود که با کسی سخن نگفته بود در دلش از سنگ پرسید پس خودت چه؟ هر دو در سکوت به مراسم خاکسپاری خورشید خیره مانند و دختر قبل از آنکه خورشید برود سیگارش را با آن روشن کرد، ماه آرام آرام نوری را که از خورشید دزدیده بود بروی چشمان دخترک می انداخت و دختر تازه به یاد آورد برای چه از کلبه بیرون آمده بود، ایستاد و با سنگ فداکار خداحافظی کرد و به دنبال درختی گشت که از زندگی نا امید شده باشد تا آن را خلاص کند، به دنبال درخت بود که به یاد آورد او آرزو داشت جهان گرد بشود او میخواست دختری خوشحال و شجاع باشد اما سرنوشت او طوری دیگر نوشته شده بود، دست سرنوشت برایش طوری نوشته بود که بتواند با آن تکه سنگ همزاد پنداری کند، اری او مانده بود و هزاران آدم به سوی رویاهایشان قدم برداشتند، آن مانده بود و هزاران جانور برای کشف جایی بهتر رفته بودند او همان گونه سر جایش ایستاده بود و با اشک چشمانش افراد را راهی میکرد، موفق شد درخت افسرده را پیدا کند او را خلاص کرد، بند پوتین هایش را سفت کرد و به سوی کلبه قدم برداشت صدای دبیر قدیمیش که همیشه به او یاداوری میکرد زندگی آن گونه که فکر میکنی نیست و هیچ کس به رویا های کودکیش نرسید از ذهنش بیرون نمیرفت در خانه را باز کرد و هیزم هارا با روهای بچگیش در آتش انداخت چرا که باید گرم بمانند.
