
آخر ماجراست، به آغاز بر میگردیم...
از کجا شروع شد؟ درست یادم نیست. از آن روزی که فرانسوای آسیزی چشم به جهان گشود؟ یا ... شاید هم از روزی شروع شد که مادام بواری به آن مردک بدقوارهی زنباره دل داد و یا حتی همان جا که در کتاب کیمیاگر آن مرد تصمیم گرفت سفر کند... هر چه بود و هر چه شد، آغاز شد!
گاه حتی چگونگی شروعشدن مهم نیست، پایانش هم مهم نیست. آن چیزی که مهم هست، دقیقا خودِ ماجراست!
ماجرا چیست؟
ماجرا درست همان گور به گور شدنمان میان اتفاقهاست. گاه با شادی و گاه پر غم!
و چه شیرین است لبخندی که در آن تلخیها بر لبانمان مینشیند... تلخیِ لحظههایی که بیرمق ادامه میدهی، در واپسین جاندادنها برای محقق ساختن اتفاقی که خودت میخواهی آن را رقم بزنی... و شیرینیِ فریادِ از ته دل بر سر زندگی... که آی با تو اَم، توانستم!
خون زیر پوستت، در رگهایت جاری میشود.
و زندگی اندکی، فقط اندکی مکث میکند، چرا که گویی سگی بیرحم و وحشی دنبالِ زندگی گذاشته و با هر واقواق کردنش اتفاقی در دل زندگی اتفاق میافتد!
و این ماجرا تا زمانی که نفس میکشیم، ادامه دارد...
خانم آلبالو