
بزرگسالان را دوست ندارم، چرا که سرشان به حساب و کتاب گرم است، دو دو تایشان همیشه چهار میشود. دوست داشتنشان، ارتباطشان و خواستههایشان همه و همه فکرشده و حسابشده است. حتی بستنیخوردنشان هم بیحساب نیست، به مقدار کالری و قندش فکر میکنند. در تناقضی عجیب گیر کردهاند. تکلیفشان با دیگران که هیچ، با خودشان هم معلوم نیست.
کودکی اما بیشتر و بیشتر شبیه خودِ واقعیِ آدمهاست، کودکان فقط یک چیز را خوب و دقیق میدانند و بلدند، اینکه در لحظه چه چیزی میخواهند. ناراحت که میشوند گریه میکنند، خوشحالیشان را در لحظه نشان میدهند و بستنیشان را با جان و دل نوش جان میکنند. دست خودشان نیست، حساب و کتاب بلد نیستند. دو دو تایشان میشود هفت تا، شاید هم نه تا... و چه خوش بیحساب و کتاب زندگی را زندگی میکنند.
من اما چون کودکی سه ساله، سرخوش و خوشحال، سبکبال و رها بادکنک به دست از کوچههای بزرگسالی شادمانه میگذرم. در این پرسه زدنها، گاه به بزرگسالانی میرسم که برایم زمان میگذارند، قاقالیلی میخرند و شادی در دلم میکارند. اما همیشه که اینها نیستند، گاه با قیافههایی عبوس مواجه میشوم و هری دلم میریزد و با سرعت از آنجا دور میشوم و آرام در دلم نجواکنان میگویم: چشم، چشم، تنهایی میلبخندم...
و گاه از سر آشفتگی به بنبست میرسم. زانوهایم را بغل میکنم و اندکی در انزوا مینشینم. زمان میبرد تا ترسهایم به توان ادامهدادن تبدیل شود. در نهایت، چون کودکی که زمین خوردهباشد، بلند میشوم، سر زانوهایم را می تکانم و دوباره شروع میکنم. چرا که من عاشقِ زندگی کردنم...
خانم آلبالو