
از تو خواهم نوشت، از عطر تنت، از رد نگاهت بر تنم...
روزی، شاید هم عصری نوشتم " آینه دورغ میگوید.تو خواهی آمد." ، اما گمان نمیکردم دیر بیایی.
دیر آمدنت هزار بار بدتر از نیامدنت بود. حال من ماندهام و رژ لبی ماسیده بر لبم.
چگونه بگویم از حرفهایی که نامه شدند و خاک میخورند در گوشهی کمد دیواری، نه! فقط نگاهت میکنم تا به خاطرم بسپارم خطوط صورتت را. حرفهایت را نمیشنوم و فقط تن صدایت چون موسیقی در گوشمم میپیچد. چشمان پر فروغت اما دلم را گرم میکند.
آنقدر گرم که وسط حرفت میپرم و میگویم: بریم آب هویج بستنی بخوریم؟
سوالم چون پتکی به فرق سرت میخورد و بهت از سر و رویت میریزد. هیچ نمیگویی و مرا میبری و برایم آب هویج بستنی میخری.
نگاهم میکنی چون پدری که کودکش را مینگرد. چشمانم از لذت خوردن آب هویج بستنی برق میزند.
و تو لبخند میزنی...
لبخندت چنان گرم است که گونههایم سرخ میشوند!
سردی دستانت روی دستم، مرا به عقب میراند... نه، آینه دروغ نمیگفت، تو هیچ وقت نخواهی آمد!
+ خانم آلبالو