
بعضی از اتفاقها را تا خودت تجربه نکرده باشی، درک نمیکنی. مثل پا برهنه قدمزدن روی ماسههای لب دریا. فراموشی هم چیزی شبیه همین اتفاقهاست و شاید فراتر. میگفت فراموشی فریب ذهن است برای درد نکشیدن یا حتی برای تحمل درد کشیدنهای پی در پی زندگی. چرا که زندگی از ازل تا ابد سراسر درد است و رنج. خیلی از آدمها چنان از شادی دوران کودکیشان حرف میزنند که انگار هیچ درد و غمی نداشتهاند. زهی خیال باطل!
از همان ابتدا که پا به این زندگی زمینی گذاشتیم، درد کشیدیم. از سرمای بیرون رحم، از بی زبانیمان، از ناتوانیمان، دلپیچههای وقت و بیوقت، دندان درآوردن، هزار بار افتادن و ایستادن، از خندههایی که برای اشتباه بیانکردن کلمات شنیدیم و هزار بار در خود شکستیم، از خجالت کشیدنهایمان، از نفهمیدن قوانین بیاساس بزرگسالان، از مسخره شدنمان، از تبعیضها، مقایسهشدنها، از طرفداریکردن والدین از کادر نفهم مدرسه، بحرانهای شخصیتی که هر چند سال به سراغمان میآمد، از دوران سر درگمی بلوغ و هزار سوال بیجواب و در خود پیچیدن، از عاشق شدنمان و بالاخره بزرگ شدیم و همچنان درد هست. گویی درد چیزی شبیه خمیر است، هر روز به شکلی در میآید تا به ما بگوید: از من نمیتوانی بگریزی مگر اینکه یاد بگیری فراموش کردن را. بله، فراموشی نعمتیست عجیب ولی ما حتی یادمان نماند که چگونه فراموش کردیم آن همه درد و رنج را و تنها لذتها و خوشیهای آن دوران که خیلی هم خاص نبودند یادمان ماند. لذت خوردن بستنی دوقلوهایی که هیچ وقت خدا درست از وسط نصف نمیشد، لیلی کردنهایمان، نوبتی آتاری بازی کردنمان و... .
فراموشی فریب ذهن است و خدا نکند چیزهایی را که نباید فراموش کنیم.
خانم آلبالو
.