قلبم بی تو درست نمیتپد
از آن روز که هر لحظه قدم برمیداشتی و دورتر میشدی قلبم رغبتش را برای ادامه از دست میداد
آنجا فهمیدم که قلبم عجیب با نفس کشیدنت خو گرفته، انگار این نفس های تو بود که زنده نگهش میداشت نه نفس کشیدن من
ایام بودنت مرا به زندگی امیدوار کرده بود
عطر حضورت را که احساس میکردم انگار عطری از بهشت به ریههایم سرازیر میشد
و حالا که به خودم آمدم میبینم چقدر عشق میتواند قشنگ باشد
راستی حرف عشق شد
همیشه برایم سوال بود عشق واقعیست ؟ بر فرض اگر واقعی هم باشد واقعا چیزی هست در دنیا که آدم را در یک لحظه مجنون کند ؟
حالا که کمی بیشتر فکر میکنم تو برای پاسخ به سوال عشق آن هم در یک نگاه جواب خوبی هستی، قلب من هم گواه خوبی
زندگیام شبیه یک صفحه گرامافون خالی بود که پیوسته دور خود میچرخید بی هیچ تغییری تا ناگه تو آمدی
اصلا نمیدانم چگونه باید توصیفش کنم
برای منی که همیشه همهچیز باید طبق معادلات پیش میرفت تو عجیب ترین اتفاقی
هیچ پاسخی برای منطقم ندارم
اما حالا
عزیزِ جانِ بیقرارم
خودم را که بدون تو میبینم
هیچ ارزش ماندن ندارد ..