ویرگول
ورودثبت نام
الف هیچ
الف هیچنویسنده گوینده موسس مجموعه جهان برتر شاید قلمی به انتظار گوش شنوا.
الف هیچ
الف هیچ
خواندن ۵ دقیقه·۱۸ روز پیش

مَرگ یا تولد ؟!

آخرین نامه را برای تو می‌نویسم، تویی که نمی‌خوانی و اگر بخوانی هم احتمالا توجه نخواهی کرد

هیچوقت فکر نمی‌کردم نوشتن آخرین کلمات انقدر دشوار باشد، انگار که جوهر قلمم سنگ شده و برای نوشتن هر کلمه باید به سختی آن را نرم کنم، از جوانی تابحال هرزمان که می‌نوشتم فکر میکردم پایان نوشتن من زمانیست که دیگر برگه و قلمی نداشته باشم، نمی‌دانستم روزی می‌رسد که هزار برگه سفید برای نوشتن و هزار قلم برای رقصیدن هست اما من دیگر نیستم تا برایشان بنوازم ..

تا قبل از این احساس می‌کردم که هزار ناگفته در گلویم هست اما حالا چیزی ندارم

کاش میشد سکوت را هم نوشت آن وقت تا صبح برایت می‌نوشتم

این روزهای آخر که هر نفسم التماس نفس بعد را می‌کند تا باز هم ادامه داشته باشم وقت زیادی برای فکر کردن دارم

این روزها که جسمم تمام تلاشش را برای بقا می‌کند اما روحم چنان پرنده‌ای که تازه پرواز را آموخته بال بال می‌زند برای رفتن، این هم تناقض عجیبی‌ست که روزهای آخرم را درگیر کرده

هوای بیرون هرروز آلوده‌تر می‌شود و ریه‌هایم برای یک نفس عمیق زیر نور خورشید ناتوان هستند یا حتی پاهایم نای راه رفتن روی زمینِ بی رمق را بدون عصا ندارند.

پس در واقع چاره‌ای جز فکر کردن ندارم

والا چیزهای زیادی هست که دلم می‌خواهد برای بار آخر تجربه کنم، این هم بماند،

شاید برایت جالب باشد اگر بدانی که حاصل تمام فکر کردن این روزهای آخر هم، تو شدی

احساس میکنم اگر هزار بار دیگر هم بمیرم و زنده شوم باز چکیده زندگی‌ام تو می‌شوی

این روزها تنها چیزی که از فکر کردن نصیبم شده حسرت و افسردگی و احساس بیهودگی‌ست

نمی‌دانی چقدر از همه چیز پشیمانم

اما برای بعد از پشیمانی

عزیز جانم من می‌روم و آسمان هست، ابرها می‌بارند

کوه ها استوار ترند و درختان سبز تر

نمی‌دانم حالا که بودن یا نبودن ما آدمها در هیچ چیز اثر ندارد پس چرا انقدر به آب و آتش می‌زنیم

احساس می‌کنم تمام عمرم را صرف چیزهای بیهوده کردم

نمی‌دانم اگر دوباره به جوانی برگردم بهتر زندگی می‌کنم یا طبع آدم بودن دوباره بر من غلبه خواهد کرد

اما می‌خواهم بدانی این روزهایی که به سختی نفس می‌کشم و هرروز باید به انتظار مرگ بنشینم پشیمانم

خیلی پشیمان

تولد شصت سالگی‌ام نزدیک است نمی‌دانم به آن روز می‌رسم یا نه

اما اگر نور خورشید آن روز هم به چشمانم بتابد

می‌خواهم برای اولین بار تولدم را زندگی کنم

نگران روزهای بعد نباشم و افسوس سال گذشته را نخورم

می‌خواهم من باشم تو باشی عشق باشد

می‌خواهم رها باشم

رها از اندوه

رها از زندگی

رها از دنیا و آدم‌هایش ...

اما هزار حیف که نبودن تو آخرین تولد مرا هم تلخ خواهد کرد

راستش می‌خواهم هنگام پرواز سبک باشم پس تصمیم گرفتم آدم‌ها را ببخشم و از سیلی نابجایی که در کودکی از پدرم خوردم تا دیگر زخم‌های کوچک و بزرگ بخشیده شدند

و در پایان فهمیدم بخشیدن آدم‌ها چقدر راحت‌تر از نفرت ورزیدن است

اما ما آدمها همیشه تلخ‌کامی برای خودمان و دیگران را به عشق ورزیدن ترجیح دادیم

که شاید اگر جز این می‌کردیم همه چیز جور دیگری بود

القصه همه آدم‌ها با تمام زخم های بزرگ و کوچکشان بخشیده شدند اما تو ؟

زخم تو را که دست کشیدم تا تیمار کنم دوباره خون تازه جهید

مثل همان روز، و دردش هم همان‌قدر

نمی‌دانی چطور قلبم فشرده می‌شود وقتی حتی در آخرین روزها هم دلم از تو غمین است ...

بنظرت جهان بعدی هم این غم همراهم خواهد بود؟

بعید میدانم فراموش شوی اما عزیز جان بی‌قرارم

کاش جهان بعدی با هم آشنا می‌شدیم

این جهان به ما مجال زندگی نداد

فرصت عشق، فرصت لذت بردن از زندگی

فرصت کودکی و فرصت جو‌انی را به ما نداد

فکر می‌کنی اگر جهان بعد همدیگر را ببینیم می‌شناسیم؟

اصلا جهان دیگری هم وجود دارد ؟

اگر ببینمت و تو را نشناسم چه ؟

کاش چشم هایت همین رنگی بماند ...

آن وقت می‌توانم تو را پیدا کنم

برایت عجیب نباشد

چشمان تو طنابی بود که این سالها با آن به زندگی گره خورده بودم پس پیدا کردنش خیلی سخت نخواهد بود

حالا که فکر میکنم چقدر برای دوباره زندگی کردن خسته‌ام

کاش اصلا جهانی نباشد اگر قرار است دوباره به تو نرسم ..

هربار به اینجا که می‌رسم با خود می‌گویم نوشتن چه فایده‌ای دارد وقتی احتمالا قرار هست این‌ها را همه بخوانند جز خودت

بگذریم من به این احساس پوچی که با غم تو اخت گرفته عادت دارم،

این احساس سالهاست حتی زندگی‌ام را هم بیهوده جلوه میدهد

کپسول اکسیژنم رو به پایان است و باید قبل از اینکه دیر شود پرستار را صدا کنم تا عمرم را کمی طول بدهد

راستش کمی هم میترسم که به تولد شصت سالگی‌ام نرسم انگار اتفاق مهمی‌ست!

انسان همیشه ولع رسیدن داشته فارغ از اینکه رسیدنی در کار نیست

همه‌اش همین مسیر است که می‌دویم تا برسیم

اما کاش مقصد تو بودی

کاش بجای غم به تو می‌رسیدم و تو می‌ماندی تا بودنت درد زندگی را بکاهد

شاید کمی قشنگ‌تر میشد

تو تنها حسرتی هستی که روی قلبم سنگینی می‌کند

و شوق رهایی از این حسرت کمی ترس مرا از مرگ کم کرده است

گاه می‌اندیشم خبر مرگ مرا به تو چه کس می‌گوید ؟

چه حالی می‌شوی یا اصلا برایت فرقی هم می‌کند یا نه

اما اگر خواستی مرا پیدا کنی برایت خیلی سخت نخواهد بود

از مزار من گل‌هایی می‌روید که بوی‌ عطر عشق تورا خواهد داد

پس اگر روزی جایی گلی را دیدی و احساس کردی چقدر برایت آشناست مطمئن باش ریشه‌هایش در مزار من است

نمیدانم چرا بیشتر از همیشه مرگ را احساس می‌کنم

انگار چیزی آن سوی ماجراست که مرا می‌خواند

چیزی که شاید می‌خواهد مرا از منجلاب آدم‌ها نجات دهد

کسی چه می‌داند شاید دنیای بعد متعلق به آدم‌ها نباشد

اینگونه که فکر می‌کنم دیگر مرگ را ناخوشایند نمی‌بینم

طوریکه این احساس خوشایند در آن موج می‌زند اصلا شبیه پایان نیست و رقص لحظه های وصال است

گونه ای که انگار از بند جسم رها میشوی و به پرواز در می‌آیی که انگار تمام این لحظه ها را به انتظار نشسته ای تا بال‌هایت نفس کشیدن را آغاز کنند

فکر می‌کنم مرگ همینقدر زیباست و هیچ شباهتی به آن توصیفی که آدمها می‌کنند، ندارد.

مرگاحساستولدعشقزندگی
۰
۰
الف هیچ
الف هیچ
نویسنده گوینده موسس مجموعه جهان برتر شاید قلمی به انتظار گوش شنوا.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید