سلام من برگشتم. چندماهی میشه فکر کنم؛ نبودم و چه اتفاقات تلخ و شیرینی برام افتاد. و اصلا نمیدونم کدوم رو تعریف کنم. روزای خوب هم داشتم و روزای بدم داشتم. اما روزای بد وزنه بیشتری داشت. با این حال سعی کردم قوی باشم. مثل درختی که موقع طوفان شاخه هاش میشکنه. منم شکستم اما از ریشه درنیومدم. چیزی که آدم رو نکشه قوی تر میکنه.
و از خدا ممنونم که این قدرت رو بهم داده که توستم عبور کنم. البته دنیا مثل مسافرخونه اس. امروز من مهمونم و فردا باید برم. نباید به موندن کسی وابسته بشیم. الانم دارم میرم دورهمی کتابخوانی سمت میدون انقلاب تهران.
مرگ ایوان ایلیج که خیلی معروف هم هست. و سعی میکنم ازین به بعد اینجا بیشتر بنویسم.