ویرگول
ورودثبت نام
جعفری نژاد
جعفری نژادمهندس برق و معلم. شیفته‌ی سینما، نوشتن و کاوش در دنیای انسان‌ها🌱
جعفری نژاد
جعفری نژاد
خواندن ۱ دقیقه·۲۵ روز پیش

من شناسی قسمت اول

:)
:)

کمال‌گرایی برای من شبیه همان نیمکت سبز پارک است؛

از دور مرتب و محکم و حتی دلنشین، اما اگر کمی بیشتر رویش بنشینی، لق می‌زند. هی تکان می‌خورد. هی یادت می‌اندازد که قرار نیست آسوده باشی.

کمال‌گرایی برای من تلاش برای عالی بودن نیست، بیشتر ترس از «بد بودن» است.

ترس از کافی نبودن.

ترس از اینکه یک جا، یک نفر، یک لحظه بگوید: «می‌توانستی بهتر باشی.»

من کارها را برای لذت شروع نمی‌کنم، برای تایید شروع می‌کنم.

برای اینکه کسی اخم نکند.

برای اینکه مبادا اشتباهی کنم که سال‌ها بعد هم نصف شب‌ها بیدارم کند.

اعتماد به نفس برای بعضی‌ها یک لباس راحتی است، می‌پوشند و راه می‌روند و حتی یادشان می‌رود تنشان است.

اما برای من شبیه کفشی است که همیشه یک شماره کوچک‌تر است؛

راه می‌روم، اما هر قدم را حس می‌کنم.

هر نگاه را تحلیل می‌کنم.

هر سکوت را معنی می‌کنم.

وقتی کسی جواب پیامم را دیر می‌دهد، مغزم جلسه اضطراری تشکیل می‌دهد:

«حتماً چیزی گفتم که بد بوده.»

«حتماً خسته‌اش کردم.»

«حتماً دیگر دوستم ندارد.»

وقتی کسی نگاهم می‌کند، به جای اینکه بگویم شاید فقط نگاهش سرگردان است،

می‌گویم: «ایرادی هست. حتماً هست.»

کمال‌گرایی من را آدم منظمی نکرده،

من را آدمی کرده که شروع کردن برایش سخت است.

چون اگر کامل نشود، بهتر است اصلاً نباشد.

اگر بی‌نقص نباشد، انگار ارزش ندارد.

اعتماد به نفس پایین هم دقیقاً همین‌جاست که ریشه می‌دواند؛

وقتی ارزشم را مشروط می‌کنم.

به رضایت دیگران.

به بی‌خطا بودن.

به تأیید گرفتن.

و عجیب است،

همان‌قدر که از قضاوت شدن می‌ترسم،

خودم سخت‌ترین قاضی خودم هستم.

گاهی به همان آدم‌های تنها در پارک فکر می‌کنم.

شاید آن‌ها هم هیاهویی دارند، فقط بلدند آرام‌تر بنشینند.

شاید سکون‌شان از بی‌تفاوتی نمی‌آید،

از پذیرش می‌آید.

من اما هنوز در حال دویدن‌ام،

حتی وقتی روی نیمکت نشسته‌ام.

شروعداستانککمال‌گراییخودشناسیباور
۸
۱
جعفری نژاد
جعفری نژاد
مهندس برق و معلم. شیفته‌ی سینما، نوشتن و کاوش در دنیای انسان‌ها🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید