ویرگول
ورودثبت نام
Alireza Mohammadi
Alireza Mohammadiخیام اگر ز باده مستی خوش باش - با ماه رخی اگر نشستی خوش باش - چون عاقبت کار جهان نیستی است - انگار که نیستی چو هستی خوش باش
Alireza Mohammadi
Alireza Mohammadi
خواندن ۱۰ دقیقه·۱۷ روز پیش

سیب‌های سرخ | داستان کوتاه

این یک داستان عاشقانه است. شاید هم یک تراژدی. شاید هم کمی غمگین باشد. به هر حال پایان داستان‌ها همیشه برایم غمگین است. نمی‌خواستم داستان هم سیاسی یا اجتماعی باشد ولی در شهری که داستان در آن روایت می‌شود نفس کشیدن هم یک فعالیت سیاسی - اجتماعی است. یعنی تا وقتی نفس می‌کشی خنثی و بی طرف نیستی! راستی شنیده‌ام نویسنده های خوب از اضافه‌گویی در داستان پرهیز می‌کنند. من هم حداقل باید ادایشان را در بیاورم. نه؟
اجازه بدهید ابتدا خودم را معرفی کنم: یک دانشجوی معمولی در یک شهر معمولی. البته آنقدرها هم عادی نیستم. در واقع نبض اطلاعات کل شهر در دستان من است؛ یعنی به طور پاره وقت روزنامه پخش می‌کنم. شهرمان هم آنقدرها معمولی نیست. کمی از شهر های دیگر غمگین‌تر و خاکستری‌تر است. در همچین شهرهایی هرکسی به نور نیاز دارد. یک دریچه امید یا یک طناب که به آن بچسبد تا سقوط نکند. من هم نور خود را یافته‌ام. نگار زیبای من که هر روز صبح جلوی دفتر روزنامه می‌بینمش. یک دختر سیب فروش ساده. از همین حالا که به سمت دفتر روزنامه می‌روم ذوق دیدنش را دارم. در انتظار معشوق حتی مرگ هم زیباست چه برسد به زندگی در همچین شهری. به دم دفتر می‌رسم. نگار طبق معمول لباس های ساده و بدون طرحی به تن دارد. فرشته‌ها باید لباس های ساده بپوشند چون خودشان به اندازه کافی زیبا هستند و نیازی به اضافه کاری ندارند. در دستش یک سبد سیب سرخ به رنگ لبانش می‌بینم. باید سیب های شیرینی باشند. صورت نگار آفتاب مشرقی درحال طلوع زندگی من است. ابروانش کمان و اخمش تیری است که در قلبم فرو می‌رود. موهای آزادش ساز هستند و الحق که باد چه خوش نواز است. در چشمان سیاهش هستیم را می‌بینم و چون در تمام هستیم به دنبال او می‌گردم، در همه چیز او را می‌بینم. تنها او را می‌بینم. در امتداد انحنای زیبای گونه‌اش یک جهان می‌سازم. یک دشت بی‌کران که فقط من و او و سیب های سرخ هستیم. می‌روم تا به ساحل چشمانش برسم. اگر نگار بغض کند جهانم طوفان می‌شود. از ساحل دور می‌شوم و به دره لبانش می‌رسم. پشت دره، از دور قله های خوش تراش تنش را می‌بینم. هرگز از این دره عبور نکردم. گویا در عمق دره آتشی بپا است و حرارت لبانش من را می‌ترساند. بوسه مرا می‌ترساند. نگار را از دور وسط دشت می‌بینم. آرام می‌رقصد و بالا می‌رود و آفتاب می‌شود. او به من گرما و نیرو می‌دهد. به جهان واقعی باز می‌گردم. در اندیشه معشوق می‌توان به یک دم جهان را پیمود و این معجزه عشق است. به طرف او می‌روم. به رسم هر روز یک سیب می‌خرم و در کوله‌ام می‌گذارم. از او می. پشت هر نور تاریکی هم هست و به هرحال باید عبور کرد. تاریکی پشت نگار دفتر روزنامه است. انگار با یک زندان طرفم. به طرف در می‌روم. نگار به من نیرو بده. وارد می‌شوم. گویا امروز سردبیر نیامده پس نیازی نیست سرکوفت هایش را تحمل کنم. اول سالن یک نویسنده جدید می‌بینم. تیپ و قیافه‌اش شبیه تازه به دوران رسیده هاست. نمی‌دانم چرا ولی بی دلیل ازش خوشم نمی‌آید. انگار با یک فریبکار طرفم ولی نمی‌دانم چطور آن را توضیح بدهم. سلامش کردم ولی مغرورانه جوابم را نداد. همیشه نویسنده‌ها من را کوچک‌تر از خودشان می‌شمرند. برایم اهمیتی ندارد، من نور خود را جای دیگری یافته‌ام و احترام این اراذل برایم ارزشی ندارد. روزنامه‌ها را تحویل می‌گیرم و بیرون می‌زنم. برای نگار از پشت دستی تکان می‌دهم و دنبال کارم می‌روم. البته اول به اتاقم بر می‌گردم تا سیبی که از نگار گرفته بودم را را در صندوقچه‌ قرار دهم. هیچوقت سیب‌ها را گاز نمی‌زنم. آنها سرخ و زیبا و بی‌ایراد هستند. قبل از دیدن نگار همه چیز برایم خاکستری بود ولی او به زندگیم رنگ داد. مانند رنگ بی‌نقص همین سیب‌ها. به یاد سرنوشت آدم هبوط کرده می‌افتم و خنده‌ام می‌گیرد. وقتش است بروم روزنامه‌ها را پخش کنم. راستش کم و بیش شغلم را دوست دارم. راه رفتن کمک می‌کند فکر کنم و ذهنم را مرتب کنم.
کار من چیست؟ در شهر می‌گردم و روزنامه می‌فروشم. بخاطر شغلم می‌توانم راحت با آدم‌ها گرم ‌بگیرم. مهارت خوبی است ولی هیچوقت بیشتر از چند کلمه با نگار صحبت نکرده‌ام. بخواهم به او پیشنهاد دوستی بدهم؟ فکرش هم برایم غریب است. چرا سعی نمی‌کنم به نگار نزدیک شوم؟ راستش دلایل مختلفی دارد ولی بعد از کندوکاو خود دو دلیل عمده را یافتم. اول اینکه من از نگار می‌ترسم و در کنارش به او ایمان دارم. می‌ترسم نگار آن شگفتی که فکرش را می‌کنم نباشد و ایمان دارم که هست. مسیح هم از برج بلند بابل (صلیب) به پایین نپرید. اگر می‌پرید ممکن بود در بین آسمان و زمین لحظه‌ای شک بکند که آیا خدا او را می‌گیرد یا نه؟ مسیح تا آخر به پدرش ایمان داشت و هیچوقت ‌ایمانش را نیازمود. من هم می‌ترسم سیب های محبوبم به شیرینی بهشت نباشند و از طرفی ایمان دارم که هستند؛ ولی خود را لایق آزمودن آنها نمی‌دانم. کدام مسلمانی دوست دارد حجاب کعبه را بردارد و خدایش را آشکار کند؟ البته این تنها دلیلم نیست. اگر دلیل اولم جلال محبوب باشد دلیل دوم پستی خودم است. من فقیر و تنگ دست هستم. خانواده ثروتمندی ندارم و این شغل نصف نیمه کفاف خودم را نیز نمی‌دهد. نداشتن ثروت همیشه بزرگترین حسرتم بوده است. از کودکی این را پذیرفتم که جهان ناعادلانه است و از شانس بدم من در نیمه خالی لیوان هستم. و از همان زمان کودکی فقر بزرگترین چاله هویتم بود. چاله‌ای که هربار می‌خواستم دست از پا خطا کنم تمام اعتماد به تنفسم را می‌بلعید. البته هیچوقت غصه نداشتن چیز هارا نخوردم. حسرتم از این بود که نتوانم عزیزانم را تامین کنم و این حسرت هنوز گریبان گرفته است. می‌ترسم با دست خالی دست معشوق را بگیرم. انگار کودکیم در دیوار ذهنم حک کرده: ((عشق برای تو نیست. تو پول نداری و این گناه تو است!)). بعد هم در بلوغ میخی بدست گرفتم و تراشیدم: ((هرکسی به نوری احتیاج دارد. تو نورت را یافتی و همین برایت بس است. حالا نه لایق آزمودن آنی و نه چشیدن آن)). این خلاصه زندگی کسالت‌بار من است. فقر، سرشکستگی و وابستگی.
غروب است. باید روزنامه‌های باقی مانده را به دفتر بازگردانم. شب را خیلی دوست دارم. انگار کسی مرا نمی‌بیند و لازم نیست از چیزی شرمگین باشم. از دور دفتر روزنامه را می‌بینم. نگار هنوز آنجاست. ناگهان خشکم می‌زند. نویسنده تازه‌کاری که امروز دیدم جلویش زانو زده و یک دسته گل به سمتش گرفته است. محبوب من چه می‌کنی؟ گل هارا نگیر. لحظه‌ای بعد کار از کار گذشته بود. نگار و جوانک مغرور دست در دست هم از کنارم گذشتند. به خانه برگشتم. نمی‌دانستم باید چه کنم. چرا دیر جنبیدم. چرا هیچ نکردم. حالا با این همه احساس چه کنم. خواستم با فکر به نگار به دشت دوتاییمان بروم تا آرام شوم ولی نتوانستم. آنجا فقط یک دیوار بزرگ یافتم. دیواری محکم از آداب و رسوم که پدر و پدربزرگ و اجدادم درشت و بدخط روی آن نوشته بودند ((به دارایی دیگران نزدیک نشو، حتی به آن فکر هم نکن)). من این را نمی‌پذیرم. در سرای ذهنم چکش قضاوت بدست گرفتم. امشب یا من می‌شکنم یا این دیوار بد طینت. به یاد ندارم تا صبح چه بر سرم آمد. شاید تب و لرز و جنون، شاید هم مبارزه و جدل. نمی‌دانم. صبح که شد دم طلوع به سمت دفتر روزنامه به راه افتادم. چشمانم سیاهی می‌رفت و ضعف کرده بودم. به دم دفتر که رسیدم نگار را از دور دیدم. تازه داشت می‌آمد. باز فکرها وحشیانه به سرم هجوم آوردند و تنم ‌لرزید. نگار دارایی دیگران نیست. این قدیمی های عوضی سرشان از چه می‌شود. این دیوار تابو را می‌شکنم. چشمانم را بستم و به خاطراتم رفتم. سال پیش اولین باری که نگار را دیدم یک روز برفی شوم بود. اول صبح که به دفتر روزنامه می‌رفتم یک کودک یخ زده را وسط خیابان دیدم. حالم بدجوری گرفته شد. از طرفی هم درس‌های سخت دانشگاه، بی‌پولی، شهر دلگیر و آدم های خاکستری و بی‌روح بدجور نایم را گرفته بودند. در میان مردمی تیره و تار که همگی نقاب بر چهره داشتند؛ یک لبخند ساده هوش از سرم برد. بعد از آن زندگیم رنگ دیگری به خود گرفت. یاد آن لبخند و لب های سرخ افتادم. امروز سرانجام دندان‌هایم در این سیب فرو می‌کنم. شاید آزمودن عشق بالاترین فرم ایمان باشد؛ مگر ابراهیم تیغ را با عشق زیر گلوی اسماعیل نگذاشت؟ شجاعتم را جمع کردم و برای آخرین بار به دیوار کوفتم. نگار من به من نیرو بده. دیوار فرو ریخت. چشمانم تیره شد و به زانو افتادم.
سرم را که بالا گرفتم محبوبم را دیدم. جلوی دفتر روزنامه ایستاده بود. خواستم بلند شوم و به سمتش بروم که صدای جیغ کر کننده‌اش شوکه‌ام کرد. داشت با نویسنده دیروزی دعوا می‌کرد. مدتی گذشت و بحثش با آن نویسنده جوان را می‌شنیدم. پتک اول به سرم خورد. چرا اینقدر مزخرف می‌گوید؟ مگر می‌شد نگار من اینقدر کوته‌نظر و ساده لوح باشد. تا الان هیچگاه با او هم صحبت نشده بودم نمی‌دانستم در سرش چه می‌گذرد. ای کاش هیچوقت اندیشه‌های واقعی محبوب را نمی‌شنیدم. پا شدم و با دقت به چهره‌اش نگاه کردم. پتک دوم بر سرم فرود آمد و ذهنم را به زانو درآورد. نگار من کجاست؟ نه نوری در چهره‌اش یافتم و نه شکوهی. در عمق چشمان سیاه ساده‌اش هرچه گشتم تنها خود را یافتم. هرچه بر انحنای گونه‌اش چرخیدم هیچ نشد. هیچ نیافتم. صدای فروریختن دیوار های ذهنم را می‌شنیدم. همه چیز باز خاکستری و بی‌رنگ شد. به سمت خانه برگشتم. لحظه آخر یک دم چرخیدم و باز نگار را دیدم که داشت از دفتر روزنامه دور می‌شد. موهای آزادش هنوز زیبا بودند و عکس جهتش حرکت می‌کردند. باد وزید و لرز کردم. بازم هیچ نیافتم. در خانه نمی‌دانستم چه کنم. انگار معلق بودم. هر کجای خانه را به دنبال نگار گشتم و در نهایت به سیب های سرخ رسیدم. مانند الکلی های خمار به جان صندوقچه افتادم بازش کردم. از چیزی که دیدم ناخودآگاه به عقب پریدم. صندوقچه پر بود از سیب های سیاه و کرم‌زده. بوی تعفن خانه را گرفته بود. این پتک آخر واقعیتی بود که انکارش می‌کردم. بالای سر سیب‌ها کمی به سوگ ایستادم و در نهایت هلاکت عشق را پذیرفتم. سیب‌ها را به حیاط بردم و آنها را سوزاندم. به خانه بر می‌گردم. حالا نه عصبانیم، نه غمگین و نه در حسرت. هیچ احساسی ندارم. باز خلا به سراغم آمده و این مرا بیشتر به واقعیت نزدیک می‌کند.
خسته از این شهر، از این مردم و از این بی عدالتی باز می‌نشینم. می‌دانم نگار خیالی بیش نبود ولی من به خیالش خوش بودم. کجایی ای نگار من؟ برای دلتنگیت دلتنگم. راستی اسمت چه بود؟ بخاطر زیبایی که در وصف نمی‌گنجید به او می‌گفتم نگار ولی اسم واقعیش را نمی‌دانستم. هیچ از آن زیبایی را به یاد نمی‌آورم. انگار هیچوقت خود نگار برایم ارزشی نداشت. شاید من عاشق نگار نبودم؛ من دلباخته عشق بودم. چیزی که امروز دیدم پشت پرده عشق نبود. من جرئه‌ای از واقعیت جهان و کمی از خودم را دیدم. آنطور که دلم می‌خواست نبودند ولی به طرز ظالمانه اینها واقعی هستند. باید پذیرفت. چه می‌توان کرد؟ زمان که بگذرد شب را به خورشید دروغین ترجیح می‌دهم. شاید باز غم به سراغم بیاید. برای کسی که خلا را دیده غم نشانه زندگیست. من در این دریای پوچی می‌مانم و دیگر خود را به دام فریب نمی‌اندازم. شاید روزی در این پوچی چیزی بیابم. قول می‌دهم آن روز هم مانند امروز واقعیت را هر اندازه که پست و حقیر بود به آغوش بکشم.

اگر به پوچی جهان خیره شوی از درون پوچ و گم می‌شوی. در نهایت شاید روزی در این هیچ بازار دنیا خود را یافتی. آن روز هرچه یافتی در آغوش بکش و بپذیر.


Rosso Fiorentino - Musical Angel
Rosso Fiorentino - Musical Angel


علیرضا محمدی - 5 اردیبهشت 1405

عاشقانهداستانداستان کوتاه
۹
۱
Alireza Mohammadi
Alireza Mohammadi
خیام اگر ز باده مستی خوش باش - با ماه رخی اگر نشستی خوش باش - چون عاقبت کار جهان نیستی است - انگار که نیستی چو هستی خوش باش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید