ویرگول
ورودثبت نام
Alireza Mohammadi
Alireza Mohammadiخیام اگر ز باده مستی خوش باش - با ماه رخی اگر نشستی خوش باش - چون عاقبت کار جهان نیستی است - انگار که نیستی چو هستی خوش باش
Alireza Mohammadi
Alireza Mohammadi
خواندن ۱۴ دقیقه·۱ ماه پیش

کت قهوه‌ای | داستان کوتاه

غروب برفی. هوای دلگیر. خاکستری. آلوده. نویسنده‌ی بی پول در حال برگشتن به اتاقش بود. در روزنامه کار می‌کرد ولی از روزنامه نگاری متنفر بود. مخصوصا این دفتر روزنامه که اسمش گاو وحشی بود. کدام احمقی نام دفتر روزنامه را گاو وحشی می‌گذارد؟ نه پولش خوب بود و نه هیجانی داشت و نه هنری. البته جرئت گفتن این حرف هارا به سردبیر روزنامه نداشت. او شبیه پدرش بود.

با تمام حقوق امروزش دو تا نان ارزان خریده بود. می‌توانست یک نان با کیفیت بخرد ولی سیرش نمی‌کرد. گرسنگی شکمش غرورش را کشته بود. ولی هنوز کمی حیا داشت به همین خاطر سعی می‌کرد نان های ارزان را پشتش پنهان کند. آخر مردک حیا و غرور به چه دردی می‌خورد؟ اول باید شکم خود را سیر کنی بعد شکم نزدیکانت و بعد به دنبال این اضافه کاری‌ها باشی. ای کاش می‌دانستی. او قبلا خیلی بیشتر آرمان و آرزو داشت. می‌خواست به شهر بیاید و نویسنده بزرگی شود. مثل چخوف و داستایفسکی. نویسنده های محبوبش بودند. در نهایت کمی از پس انداز پدرش را دزدید و به شهر آمد. مغرور و ناپخته. می‌خواست پولی چاق به جیب بزند. بعد برگردد به آبادی و برای پدرش تراکتور بخرد. شاید هم در شهر می‌ماند و پول را صرف خوشگذرانی و شاید هم ازدواج می‌کرد. عجب داستان تکراری! باید اول پولی بدست می‌آورد بعد برایش نقشه می کشید. هه! این دهاتی‌ها که تازه به شهر می‌آیند چقدر خوش خیالند. چند کتاب ناموفق -که حتی چاپ هم نشدند- و شغلی از سر اجبار نغییرش دادند. خیلی زود عوض شد. پر شده بود از وسواس و انزجار و خشم و کمی هم بدگمانی. دیگر نمی‌دانست از چه خوشش می‌آید ولی می‌دانست از چه متنفر است. بیشتر از همه هم از مردم بدش می‌آمد. فکر می‌کرد مردم ارزش ادبیات واقعی را نمی‌دانند و فقط دنبال اخبار و فوتبال و این مزخرفات هستند. نویسنده‌ی ضد اجتماعی که فکر می‌کند مردم قدرش را نمی‌دانند. عجب کلیشه مسخره ای! فکر می‌کرد ادبیات واقعی آن است که از دل بیاید و به فلسفه و منطق آمیخته باشد. چند وقت پیش در جستاری نوشت: ((مردم در جامعه صنعتی غرق شده‌اند و دیگر نمی‌دانند واقعا چه کسی هستند. آنها صداقت و احساسات واقعی شان را گم کرده‌اند و مانند گوسفندان یک گله عمل می‌کنند. هر خنده و و گریه و اخم و لبخندشان از ته دل نیست و فقط برای همرنگی یا رضایت اطرافیان است. آنها بهره هوشی لازم برای فهمیدن این قضیه را ندارند ولی بلدند به اندازه 100 کارشناس اخبار را تحلیل کنند. )) البته که جستارش چاپ نشد و تنها تمجیدش توهین های همیشگی سر دبیر بود. با خودش فکر کرد این افسار اجتماعی به گردن سردبیر هم افتاده و دیگر ز خودش آگاه نیست. این نویسنده متوهم یک لحظه هم به افسار های خودش فکر نکرد. داشت درون حماقت دست و پا می‌زند و با انزجار به دیگران نگاه می‌کرد. لحظه ای فکر نکرد که آنچه می‌بینیم واقعیت نیست و برداشت ذهن ما از واقعیت ما است. و ما هر طور که باشیم همانطور می‌بینیم! او در دیگران خودش را می‌دید و می‌خواست آینه بشکند. بگذریم. داشتم تعریف می‌کردم.

نیمچه نویسنده داشت به اتاقش بر می‌گشت که به سر خیابان گدایان رسید. خیابان مال گدایان نبود. اگر گدایان خیابان داشتند که دیگر گدا نبودند. چون اهالی آن محل فقیر بودند به این نام معروف بود. نویسنده با خجالت چهره‌اش را پوشاند ولی نان‌ها را با غرور جلویش گرفت. دوست نداشت دیگران بدانند او در این خیابان زندگی می‌کند ولی دوست داشت اهالی بداند او وضعش خوب است و می‌تواند نان بخرد. هرچند نان ارزان.

در ابتدای خیابان مرد نحیفی -که به نظر نمی‌رسید گدا باشد- دید. جلوتر که رفت دید پشت مرد پسر بچه ای کثیف و لاغر پنهان شده. در شهر از این چیزها زیاد می‌دید. سعی کرد اهمیت ندهد ولی مرد نحیف به نویسنده نزدیک شد. سرش را پایین انداخت و دستش را به گدایی بلند کرد و گفت: ((لطفا کمی از نانت به من بده. برای خودم نمی‌خواهم. پسرم گرسنه است)). نویسنده با فکر اینکه ((این مردک با اینکه تمام حیایش را کنار گذاشته و به گدایی افتاده؛ ولی هنوز غرور دارد و می‌گوید برای خودم نیست! چه غلطا!)) عصبانی شد. از کنار مرد گذر کرد. بعد لحظه ای ایستاد و فکر کرد شاید بتواند داستانی از این ماجرا در بیاورد. آخر نویسنده کم عقل مگر زندگی انسان‌ها بازیچه دست ماست که بخواهیم از آن داستان در بیاوریم؟

او رو به مرد نحیف برگشت. نان هارا به سمت او گرفت. مرد لبخند صادقانه ای زد و خواست این لطف را قبول کند. دستش را دراز کرد تا یکی از نان هارا بردارد. او همچنان غرور داشت. با اینکه دو نان در کیسه بود ولی مرد نحیف فقط یک نان می‌خواست. او نان را برای کودکش می‌خواست و حاضر بود خودش گرسنه بماند. یا از سر غرور بود یا شرافت یا حماقت. یا شاید هم می‌خواست سر حرفش بماند. دلیلش هرچه بود او نجیبانه فقط یک نان می‌خواست.

مرد نان را برداشت. در این حال نویسنده سریعا دست مرد را در هوا گرفت و لبخندی کج و زشت زد. نویسنده گفت: ((این نان هزینه دارد و باید هزینه‌اش را بپردازی)). بعد به کت قهوه ای مرد اشاره کرد. کتی کهنه و زوار در رفته. هرچند معلوم بود در زمان خودش کت خوبی بوده است ولی عمر خودش را کرده بود. البته که نویسنده کت را نمی‌خواست. می‌خواست مرد بشکند. یا از سرما و لرزش تنش یا از شرمندگی در قبال گرسنگی پسرش. مرد نحیف هر انتخابی می‌کرد می‌شکست. او با متانت نان را سر جایش گذاشت و تشکر کرد . رفت کنار پسرش نشست. لبخند کج نویسنده عمیق تر شد و به مرد پشت کرد. راه اتاقش را پیش گرفت و رفت. قبل از خواب با خودش فکر کرد ((عجب کلیشه ای را گسیختم. مرد از ترس سرما برای پسرش نان تهیه نکرد. شاید پسرش از گرسنگی بمیرد؛به خاطر یک کت قهوه ای کهنه. هه هه. عجب داستانی بشود)). چشمانش را بست.خواست بخوابد ولی خوابش نبرد. افکار پریشان مهمان های ناخوانده هر شبش بودند. برای او سخت خوابیدن طبیعی بود. چند ساعتی که گذشت نور شمعش خاموش شد. داشت خوابش می‌برد که یکباره چشمانش باز شد و سراسیمه از بلند شد.

از خلسه شهر گریخت و از خواب پرید. مانند کسی که رعد و برق خورده باشد حیران شده بود. اتفاقات چندی پیش را باور نمی‌کرد. باور نمی‌کرد خودش این کارها را کرده باشد. سرش را به دیوار می‌کوفت و تلاش می‌کرد بفهمد این اتفاقات را در کدام داستانی خوانده؟ مردک فکر می‌کرد همه اینها خواب و خیال بوده. فکر می‌کرد چخوف یا داستایفسکی چنین داستانی نوشته‌اند و او خوانده و خوابش را دیده. باورش نمی‌شد خودش همچین آدم پستی باشد. چندی که گذشت نتوانست واقعیت تلخ را از رویا تشخیص بدهد. شاید هم حقیقت را فهمید ولی نتوانست آن‌را قبول کند. شال و کلاهش را برداشت خواست بیرون برود که چشمش به کیسه دم در افتاد. آن را هم برداشت. به وسط خیابان گدایان که رسید کسی را نیافت. چرخی زد و اطراف را برانداز کرد. باز هم کسی را نیافت. زیر لب گفت: ((خواب بوده حتما)) و تکرارش کرد. برگشت به سمت اتاقش و همان جمله را تکرار می‌کرد. به دم در که رسید لحظه ای خشکش زد. کیسه نان دستش را به گوشی ای از خیابان پرتاب کرد. به داخل اتاق رفت. بعد از متقاعد کردن خودش خوابش برد. شاید هم تا صبح فقط در پی انکار و فریب خود بود. به هر حال از آن زمان چیزی به یاد نمی‌آورد پس گمان را بر این گذاشت که خوابش برده. اولین پرتو نور خورشید بیدارش کرد. هنوز سراسیمه و خسته و آشفته بود. صبح زود بیرون زد. کیسه نانی ندید. آرام شد و کمی اطمینان خاطر یافت. باز هم با خودش فکر کرد: ((همش خواب بوده)). راهش را به سمت دفتر روزنامه گرفت و رفت. یادش رفت چهره‌اش را بپوشاند.یک خیابان بالاتر از خیابان گدایان دید مردم دور هم جمع شده‌اند. خشکش زد.

خشکش زد و اضطراب وجودش را گرفت. جلوتر که رفت پیکر کودکی را دید که به دورش یک کت قهوه ای کهنه پیچیده شده. ذهنش خالی شد. داشت سعی می‌کرد خودش را از خواب بیدار کند. بی‌نوا فکر می‌کرد هنوز خواب است. افسر شهربانی که تازه به آنجا رسیده بود گفت: ((سرمای دیشب خیلی سخت بوده. پسر هم که فقط پوست بر استخوان کشیده و جانی نداشته. احتمالا بخاطر ضعف مرده)). نویسنده باورش نشد و از آن محل گریخت. مانند مجرم تحت تعقیبی صورتش را پوشاند و وارد کوچه پس کوچه‌ها شد. فکرها به سویش هجوم آوردند. (( کسی مرا ندید؟ کسی آنجا نبود؟ آن مرد کجاست؟ نکند مرا به پلیس تحویل بدهد؟ نکند پدرم بفهمد؟ )) سراسیمه می‌گریخت. فکر کرد باید از شهر بگریزد و به آبادی دور دستی برود. هه. مردک کسی به دنبال تو نیست! خود را فریب مده. هرجا که بروی نمی‌توانی از خودت بگریزی.

به خیابان گدایان که رسید پرید داخل یکی از کوچه‌ها. فکر کرد دور شده. کمی آرام شد. در میانه کوچه باز با گناهش رو به رو شد. مرد نحیف را دید که گوشه‌ای افتاده بود. او درحالی که یک نان کثیف در دست داشت جانش را تسلیم کرده بود. نویسنده بالای سرش ایستاد. تنش لرزید و دیگر نتوانست حرکت کند. هر چه منتظر ماند نه چخوف نه داستایفسکی نه سر دبیر و نه پدرش نیامدند. نیامدند و به او چیزی نگفتند. زمان گذشت و بعد پیرمردی از خانه‌ای نزدیک آنجا بیرون آمد. با دیدن نویسنده و جنازه کمی شوکه شد. نویسنده باز از ترس به لرزه افتاد. پیرمرد نزدیک تر آمد و خنده‌ش گرفت. رو به نویسنده گفت: ((نمی‌خواد بگردیش. این بابا یه هسته خرما هم ته جیباش نی. سر تا پاش فقط یه جفت کفش درست حسابی داشت. اونم دیشب وقتی اومده بود واسه گدایی تونستم با یدونه نون کپک زده باهاش طاق بزنم. معامله پر سودی بوده نه رفیق؟ هه هه )). پیر مرد با غرور و افتخار به کفش هایش اشاره کرد. ادامه داد: ((اول بهش گفتم بعدا بر نگردی بزنی زیر معامله‌مون، کفشارو بهت پس نمی‌دم! اونم قبول کرد. ولی بعد یه مدت برگشت و گفت دیگه به نون احتیاجی نداره. گفت می‌تونم کفشارو هم نگه دارم. فکر کردم می‌خواد بعدا به پلیس بگه من کفشاشو دزدیدم. حتما می‌خواست اسم منو خراب کنه. میدونی من آدم شریفیم. سرش داد زدم و گفتم بره گم بشه. حالا این عوضی طماع رو ببین چی به سرش اومده.)) پیر مرد خندید و رد شد. نویسنده نمی‌دانست چه کند. همچنان بالای سر جنازه ایستاده بود. پیرمرد از ته کوچه برگشت و جیب های جنازه را گشت. چیزی نیافت. کمی عصبانی شد و به تن بی‌جان مرد لگدی زد. چشمش به نان کپک زده افتاد. آن را برداشت و در جیب گذاشت. بعد راهش را کشید و رفت. نمی‌دانم بعد از رفتن پیرمرد نویسنده چقدر آنجا ماند ولی به خودش که آمد برف‌ها آب شده بودند. خواست از آنجا برود که نوبت دومین ملاقاتی رسید. افسر شهربانی که بالای سر کودک دیده بود ته کوچه ظاهر شد. به طرف نویسنده آمد. نویسنده دیگر نترسید. گویا بالاخره واقعیت را پذیرفته بود. بدون مقاومت دستانش را به طرف افسر گرفت تا دستگیر بشود. ولی افسر از کنارش گذشت. به طرف جنازه رفت و آن را بر کولش گذاشت. هنگام برگشت نگاهی به نویسنده انداخت و گفت: (( دیرت نشده؟ کاری نداری مرد جوون؟ )). نویسنده با ترس و لرز گفت: ((دو انسان مرده‌اند! یکیشان کودک بود)). افسر پاسخ داد: (( تو این محله از این اتفاقا زیاد می‌افته. خودتو نگران نکن. شاید فردا تو رو کولم ببرم)). افسر خنده ای کرد و رفت. نویسنده هنوز می‌ترسید. خواست برای آخرین بار چهره مرد نحیف را ببیند. آرام به سوی آنها روان شد. وقتی نگاهش به افسر و جنازه بر کولش افتاد متوجه کت افسر شد. همان کت قهوه ای دور کودک را پوشیده بود. نویسنده ایستاد و دیگر به دنبالشان نرفت. ترسش ریخت. در این شهر کسی او را محکوم نمی‌کرد. فقط خودش مانده بود.

---

داستان بالا را در وسایل برادر بزرگترم یافتم. چند سال پیش او به دهاتمان برگشت. جلوی پدرم خم شد و بی هیچ حرفی دستش را بوسید. بعد اتاق کوچکی گرفت و از آن روز سر زمین کار می‌کند. چند روز پیش از او پرسیدم در شهر چه می‌کرده. گفت نویسنده بوده. گفتم داستان یا نوشته‌ای ندارد؟ چند یادداشت کهنه و بد خط به دستم داد. این یکی بیشتر از همه توجه‌م را جلب کرد. پرسیدم:((عاقبت شخصیت نویسنده چی شد؟)). گفت: ((مگر نخواندی؟ به سوی خودش بازگشت)). گفتم: ((یعنی چی؟)). گفت: (( نویسنده بعد از آن ماجرا از دفتر روزنامه استعفا داد. حالا دیگر نه سر دبیر نه قانون و نه هیچ داستان سرایی برای او افسار نبودند. حالا او باید به دنبال باقی افسار هایش می‌رفت و آنها را از سر باز می‌کرد. بعد می‌توانست با خودش صادق باشد. او به دنبال همین صداقت بود)). گفتم: ((تو خودش چیز جالبی هم پیدا کرد؟)). گفت: ((در ابتدا پوچی و غم و بعدا کمی شادی. شاید هم هنوز غمگین باشد ولی حداقل خودش را فریب نمی‌دهد)). کمی مکث کرد و بعد زیر لب ادامه داد: (( نویسنده و مرد نحیف از یک قماش بودند. فقط نویسنده خوش شانس تر بود. شاید هم نبود. کی می‌داند اگر او پای آن دیوار جان نمی‌داد باید تا آخر عمرش چه چیزی را تحمل می‌کرد)). نگاهی به او انداختم و با جدیت گفتم: ((کار خوبی نیست نویسنده درباره داستانی که تمام شده توضیحات اضافه ای بدهد! )). کمی تعجب کرد و رفت پی کارش. خوب سرکارش گذاشتم.

داستان را برداشتم و به شهر بردم. خواستم ببینم از چاپش کاسب می‌شوم یا نه. از مردی که کت قهوه ای کهنه ای بر تن داشت آدرس نزدیک‌ترین دفتر روزنامه را خواستم. بعد از چندی آن را یافتم. جلوی درش نقاشی یک گاو قرمز بزرگ بود. از نقاشی خوشم آمد. داخل رفتم. مرد خیکی و زشتی کاغذها را از من گرفت. بقیه کارکنان آنجا که همگی لاغر بودند به خیکی می‌گفتند -سردبیر-. این مردم چه اسم های قلمبه سلنبه‌ای روی خودشان می‌گذارند. سردبیر خیکی به من گفت: ((قصد دارم داستان را در روزنامه چاپ کنم. فقط باید اسمش را عوض کنیم. اسم -اعتراف- کمی غلط انداز است. -کت قهوه‌ای- را بیشتر دوست دارم.)) گفتم هرکاری دلش می‌خواهد بکند فقط پول من را بدهد. کمی بد خلاقی کرد و نهایتا گفت: (( بعدا ویرایش نهایی و اضافه کردن چند بخش برگرد. نویسنده خوبی ازت در می‌آید)). موقع بیرون آمدن از دفتر روزنامه باز نگاهم به نقاشی گاو قرمز افتاد. بعد از دیدن سر دبیر خیکی، تازه معنی این نقاشی را فهمیدم. باید بعدا این را به خودش هم بگویم. حتما عصبانی می‌شود و کلی می‌خندم.

بعد از گرفتن پولم به دهات برگشتم. خواستم کمی از پول را به برادرم بدهم ولی ندادم. کمتر از آن بود که بعد از تقسیم چیز دندان گیری ازش بماند. مگر ثروت اصلی نویسنده‌ها این نیست که مردم با علاقه داستان هایشان را بخوانند. پول هنر واقعی و شوق نویسنده را فاسد می‌کند. با همین چرت و پرت‌ها برادرم را قانع کردم که سهمی نخواهد و او هم پذیرفت. ماجرای تغییر اسم داستان را برایش گفتم. لبخندی غمگین ولی دلنشین زد. پرسیدم: ((چطوریه که تو با اینکه قیافه زیاد خوبی نداری موقع لبخند زدن و خندیدن یا حتی اخم و گریه اینقدر خوشگل میشی؟ به داداشتم این ترفندا رو یاد بده. ممکنه دفعه بعدی که به شهر رفتم به کارم بیاد. راستش یه دختر قشنگی رو دیدم که میوه ‌می‌فروخت و شاید بخوام یکم باهاش صحبت کنم )). جواب داد: ((فقط باید با صداقت لبخند بزنی. اینگونه نه فقط لب و دهانت بلکه تمام وجودت لبخند می‌زند. اگر با خودت رو راست باشی مطمئنم او هم عشقت را قبول می‌کند)). برادرم بعضی وقت‌ها حرف های عجیبی می‌زند. عشق کجا بود بابا. احتمالا کار سر زمین دیوانه‌ش کرده. منم تا رد نداده‌ام بهتر است از این دهات دور افتاده بگریزم. شاید به شهر بروم و نویسنده شوم. سردبیر که گفت استعدادش را دارم.


علیرضا محمدی - 27 فروردین 1405

Cassius Marcellus Coolidge - بازی پوکر
Cassius Marcellus Coolidge - بازی پوکر

این کاور رو با هوش مصنوعی درست کردم. احتمالا موقع نوشتن داستان یک همچین فضایی رو در ذهن داشتم.
این کاور رو با هوش مصنوعی درست کردم. احتمالا موقع نوشتن داستان یک همچین فضایی رو در ذهن داشتم.

خارج از متن:

با اینکه برای این داستان کاور گذاشتم؛ کاملا مخالف کارهای بصری برای داستان هستم. فکر می‌کنم امتیاز اصلی داستان و کتاب در به کارگیری حداکثری قوه تخیل انسانه. حتی یک عکس در کاور هم این امتیاز رو تا حد زیادی ضعیف می‌کنه. هر خواننده‌ای برای داستانی که می‌خونه دنیای خودش رو می‌سازه و احتمالا به همین خاطر از اقتباس های سینمایی زیاد خوشمون نمیاد. امیدوارم از این داستان لذت برده باشید. اگر خواستید باقی نوشته‌های من رو هم بخونید. اگر هم نقدی، نظری یا توهینی داشتید و اونقدر جدی بود که نتونستید تا باز شدن کامنت‌های سایت صبر کنید آیدی خودم رو در بیوگرافی می‌ذارم. از اونجایی که این جزو اولین داستان های کوتاهیه که جدی نوشتم یک نقد سازنده خیلی میتونه کمک کننده باشه.

داستانداستانکداستان کوتاهداستان نویسی
۶
۰
Alireza Mohammadi
Alireza Mohammadi
خیام اگر ز باده مستی خوش باش - با ماه رخی اگر نشستی خوش باش - چون عاقبت کار جهان نیستی است - انگار که نیستی چو هستی خوش باش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید