عمو کیا
خواندن ۳ دقیقه·۲۱ روز پیش

دیدم حیفه، گفتم باشه...

داشتم از سر کار برمی گشتم که یهو یه خانم بسیار برازنده جلوم سبز شد و خیلی گرم، یه جوری که انگار منو می شناسه سلام کرد و گفت میای باهم بریم قدم بزنیم؟!! منم با اینکه خسته بودم ولی دیدم حیفه، گفتم چرا که نه..... و رفتیم!
سر راهمون یه شیرینی فروشی خفن دیدیم که من همیشه بی تفاوت از کنارش رد میشدم. گفت بریم ازین شیرینی خفنا بخوریم!؟ منم دیدم حیفه گفتم چرا که نه.... کلی اونجا چرخیدیم و شیرینیای عجیب خوردیم و کلی کیف کردیم. بعدش به یه لباس فروشی خفن رسیدیم، گفت بریم لباس بخریم؟! چرا که نه..... رفتیم تو و کلی لباس پرو کردیم و مسخره بازی در آوردیم و آخرم هیچی نخریدیم. وقتی اومدیم بیرون گفت خیلی سردم شده بود، گفتم بریم تو لباس فروشیه گرم شیم!
خیلی سرزنده و هیجانی بود و یه ریز هم حرف میزد. نمیشد فهمید چی تو سرش می گذره انقدر که از هر دری سخنی می گفت و از هر موقعیتی که پیش میومد استقبال می کرد.
رسیدیم به یه گدایی که تو اون سرما نشسته بود روی زمین و هیچی هم نمی گفت. رفت جلو باهاش سلام علیک کرد و یه چیزایی گفت و بلندش کرد و گفت میشه ببریمش رستوران غذای گرم بخوره!؟ چرا که نه.....!
اینا که گذشت یهو ایستاد و برگشت سمت من و گفت تو اسمت چیه؟!! اسممو گفتم و پرسیدم اسم تو چیه؟! اونم اسمشو گفت و دوباره راه افتادیم.
به یه ساختمون بلندی رسیدیم که در ورودیش نیمه باز بود. گفت بریم تو!؟ بریم رو پشت بومش!؟ ازون بالا کل تهران زیر پامونه! گفتم حاجی بیخیال، ازین یکی بگذر. می تونیم به جاش بریم بالای برج میلاد. گفت نه اونجا نمیشه و دستمو گرفت و کشید و..... با اینکه زورش زیاد نبود ولی خیلی زورش زیاد بود و منو کشوند و با خودش برد. گفت بیا از پله ها بریم، گفتم حاجی بیخیال هزارتا پله ست، گفت آره ولی وقتی برسیم اون بالا می دونی چه حال خوبیه؟ حیف نیست!؟
زورش خیلی زیاد بود... هزارتا پله رو رفتیم بالا و رسیدیم به پشت بوم.
راست می گفت همه ی تهران زیر پامون بود! انقدر ذوق کرد که نگو.... یهو رفت سمت لبه ی قرنیز و رفت بالا و شروع کرد به راه رفتن، عین بندبازا....
من ترسیدم، گفتم حاجی بیخیال ،این دیگه زیادیه، بیا پایین خطرناکه!! یهو ساکت شد، نگام کرد و گفت خطر اون پایینه، اینجا اتفاقا امن ترین نقطه ی دنیاست.... بازم نگام کرد...... حس کردم دیوونه شده.... فهمیدم دلش می خواد بپره پایین، گفتم دیوونه نشو، بیا پایین..... دیگه صدامو نمی شنید.....
دیدم چاره ای نیست، پریدم که بگیرمش.... و گرفتمش..... ولی خودشو از دستم خلاص کرد و پرید پایین.... زورش خیلی زیاد بود...... خیلی حیف بود.....
حالا من به جرم قتل توی زندان، منتظر اعدامم.... خانواده ش رضایت ندادن. میگن دخترشون عاشق زندگی بوده و هیچ دلیلی برای خودکشی نداشته!! ولی آخه خب...... آخه منم هیچ دلیلی برای کشتنش نداشتم......
همه ی اینا به کنار..... چرا این کارو کرد!؟ مطمئنم هیچ فرقی براش نمی کرد که من اونجا باشم یا یه کس دیگه، ولی چرا این کارو کرد!!؟ چرا می خواست آخرین لحظات زندگیش، کابوس همیشگی یه آدمی باشه که اصلا نمی شناسدش!؟ چرا منو گرفتار کرد!؟ چی شد اصلا! ؟!



https://vrgl.ir/tNNCe

جاش خیلی خالیه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید
نظرات