
من یه دوستی دارم که ایشون دزده!! خاک بر سرش کنن! دقیق تر بخوام بگم اینطوری نیست که همیشه در حال دزدی باشه، تفریحی دزدی می کنه، یه جورایی علاقه شه، براش مثل ورزش می مونه و به خاطر پول انجامش نمیده ولی خب پول خوبی هم براش به ارمغان میاره، حتی بیشتر از شغل اصلیش، خیلی بیشتر!! شغلش مهندسی مواده ... نه مواد مخدر نه، مواد و متالورژی. فوق لیسانس داره، کارشم خوب بلده و توی یه شرکت نسبتا معتبر کار می کنه. باورت نمیشه!؟ چهارتا برادرن و یه خواهر، اون چهارتا پزشکن و ایشونم مهندس! چیه؟ نکنه فکر می کنی هر کی دزده بی سواد و بی خانواده و الوات و ایناست!؟ نه عزیزم من یه چیزایی از دزدان عالم می دونم که اگه بهت بگم ترک می خوری، حیف که اسراره ...
قصه ی دزد شدنش بر می گرده به دوره ی نوجوانی که ... راستش ... این طفلی که از اول دزد نبود، یه دانش آموز معمولی بود ولی من یه دانش آموز معمولی نبودم ... من دزد هم بودم و خدایی دزد خوبی هم بودم!! البته دزدی که خوبی نداره، منظورم اینه که دزد زبردست و با وجدانی بودم و همه روی سرم قسم می خوردن ... منظورم از همه، دیگر رفقای دزدمه، خلاصه خیلی قبولم داشتن!
ما دزدها ... منظورم اون موقع هاست، یه قانون داشتیم که می گفت نباید با غیر! رفاقت کنیم چون این کار باعث میشه خیلی زود لو بریم. با دیگران ادای رفاقت رو در می آوردیم ولی رفاقت حقیقی فقط و فقط با دزدا ... تا اینکه من اون قانون رو شکستم و با این بنده خدا دوستم که گفتم الان دزده و اون وقتا دزد نبود دوست شدم! نمی دونم چرا هر دو یه کششی نسبت به هم پیدا کرده بودیم و خلاصه رفیق شدیم و بعد از مدتی اون فهمید که من دزدم و منم متوجه شدم که ایشون به بیزنس ما علاقمنده، استعدادشم داره ولی جرأتشو نداره. یکی دو بار توی مدرسه یک سری دزدی های آموزشی و با ریسک پایین براش طراحی کردم و رفت انجام داد و موفق بود و خلاصه چراغ راهش شدم دیگه ... در واقع چراغ قوه ی راهش شدم و دوستمون راه و رسم دزدی رو آموخت.
از اون به بعد وضعیت تحصیلی ما دوتا صد برابر بهتر شد چون خدایی خیلی درس می خوندیم و معتقد بودیم آینده ی سرقت وابسته به سواد سارقینه، ضمنا همیشه هم سوالات امتحانی رو از دفتر مدرسه کش می رفتیم و بصورت کنترل شده و به شکلی که تابلو نشیم همیشه شاگرد اول و دوم بودیم!
حالا من چی شد دزد شدم!؟ جریان بر می گرده به یه کتاب که خدایگان سرقت جهان نوشته بودن که اسمشو نمی گم چون خیلی بدآموزی داره و خیلی خیلی جذابه و اصلا عاشق دزدی می کنتت!!
من نمی دونم چرا این کتابه توی خونه ی ما بود!؟ البته بودن کتاب توی منزل ما کاملا طبیعی بود چون مرحوم پدرم استاد ادبیات دانشگاه تهران بودن و عاشق کتاب و اینا و خیلی هم تلاش می کردن که من کتاب بخونم و منم می خوندم. خلاصه ما این کتابه رو خوندیم، حاجی ... تمامی اصول و روشها و فوت و فن و فلسفه ی انواع دزدی رو با روشهای بسیار دقیق و علمی و خلاقانه یه جوری توی این کتاب آورده بود که اصلا نمی تونستی خوشت نیاد ... در هر صورت ما با این کتاب دزد شدیم و به دوستمونم یاد دادیم و با بقیه رفقا هم آشناش کردیم و گذشت تا .... کنکور لعنتی ما رو از هم جدا کرد و اون مجبور شد بره یه شهر دیگه و ما تا تابستون سال بعد همدیگه رو ندیدیم.
تابستون شد و ما قرار گذاشتیم که همدیگه رو ببینیم و داداشمون با ماشین اومد!! این ماشین نداشت که!! بله آقا دزدی می کرد، خوبم دزدی می کرد و دمش خیلی گرم شده بود و زده بود رو دست همه ی ماها، من چی!؟ عاشق شده و توبه کرده بودم و دیگه لب نزدم خداشاهده تا همین الان ... چقدر مقدمه طولانی شد، چی داشتم می گفتم!؟
آهان ... من یه دوستی دارم که متاسفانه دزده، خاک تو سرش ... چرا اینطوری نگام می کنی؟!! باور کن من خیلی تلاش کردم که دیگه نکنه ولی فایده ای نداشت، تازه به منم میگه بچه سوسول!! من نصف بچه ها رو آب توبه ریختم سرشون ولی این مارمولک قبول نکرد. البته الان خدایی تفریحی کار می کنه، فقط می خواد تمرین داشته باشه که بدنش افت نکنه و روی فورم بمونه، وگرنه که خداروشکر الان شاغله درآمدشم بد نیست، از طرفی هم خب دزدی خیلی درآمدش بالاست ... چیکار کنم خب!؟ حیفه پسر خیلی خوبیه، می ترسم گیر بیوفته ... آخه گیر افتادن که به صلاحش نیست که، تو بیزنس ما ... منظورم بیزنس دزداست، هر بار دستگیری معادل راهیابی به یه مقطع بالاتره، یعنی هرباری که میری تو، یه مهندسی یا دکتری بهت اضافه میشه، آپ تو دیت میشی و میای بیرون، اینطوری نیست که یارو متنبه بشه که!!
به هر روی ... من امشب دارم باهاش میرم دزدی ... آره متاسفانه ... حاجی سوژه خییلی جذاب بود، باور کن به تو هم بگم پامیشی میای. البته خطرناک هم هست ولی خیالی نیست بالاخره هر کاری مرارت های خودشو داره. همین یه باره قول میدم ...