
یه جایی میخوندم که نوشته بود ظاهراً تنها چیزی که عادلانه بین همه انسانها تقسیم شده عقل و شعوره!!
چون هیچ آدمی توی دعاها یا توی لیست نیازمندیهاش هیچ اشارهای به عقل و شعور نمیکنه. هیچکس نمیگه خدایا به من یه جو عقل بده یه جو شعور بده، انگار ما آدما خیلی خودمون رو دست بالا گرفتیم ...
ما انسانها بهعنوان ساکنان یه تیکه سنگ خیلی ناچیز معلق در یک منظومه خیلی کوچولو که در مقایسه با ابعاد کهکشان راه شیری، تقریباً هیچی نیست، واقعاً و بهمعنای واقعی کلمه هیچی نیستیم!!ما مطلقاً هیچیم ... فارغ از اینکه چقدر علم و دانش و هنر داشته باشیم هیچیم!! بزرگی دیوانهوار ابعاد هستی، اصلاً و ابداً اجازه و امکان عرض اندام رو به ما نمیده. ما اگه همه ی مرزهای دانش رو هم درنوردیده باشیم، حتی فرصت درک بینهایت هستی رو هرگز نخواهیم داشت و حتی نمیتونیم تصور کنیم که با چه حجم عظیمی از ندانسته ها طرفیم.
ما به خودی خود هیچ و بیاهمیتیم همونقدر که یه باکتری بیهوازی توی اعماق زمین ناچیزه! اگه معنا و درستی این هیچی رو درک کنیم تازه متوجه میشیم که تنها راه ما برای رسیدن به جایگاه رفیعی که دلمون میخواد اینه که خودمون رو در حد اعلای هماهنگی با این سیستم عظیم تنظیم کنیم، وگرنه بیشک محکوم به نابودی هستیم.
همه ما دچار این توهمیم که من مرکز هستی هستم، ما باید بدونیم که ما نهتنها مرکز هستی نیستیم و بزرگترین تلاشهامون ذرهای در فرایند عظیم و پیچیده ی وجود تأثیری نداره، بلکه اونقدر ناچیزیم که بود و نبودمون به هیچ جای هستی هم نیست!!
وقتی اینو بفهمیم تازه میرسیم به اولین قدم آدم شدن! تازه میفهمیم زندگیِ یه بوته ی بادمجون همونقدر مهمه که زندگی من اهمیت داره. حالا هرچقدر من برای حیات یه پرنده اهمیت قائل باشم، میتونم همون قدر هم به خودم اهمیت بدم، تازه میرسیم به این نقطه که درخت مهمه، قورباغه مهمه، پرنده مهمه، هوا مهمه، زمین مهمه، همهچیز مهمه و منم یه بخش کوچیک از این سیستم عظیمم. ولی متاسفانه ما کیلومترها با قدم اول فاصله داریم....