ویرگول
ورودثبت نام
بادکنک
بادکنکغم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟! به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟! 😶
بادکنک
بادکنک
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

چقدر تو ماهی!

آخه چقدر تو ماهی، چقدر دوست داشتنی هستی، چه صورت زیبایی داری، چه بدن تراشیده ای، چه سری چه دمی عجب پایی، قربونت برم الهی، به گمونم تو یه فرشته ای، ز مُشک و ز عنبر سرشته ای ... خوشت اومد آره!؟ اینا رو نگفتم که بعدش بگم منقارتو باز کن و برامون آوازی بخون ... نه اصلا، اتفاقا تو دهنت همینطوری بسته بمونه به نفع همه ست، چون که خدابیامرز می فرماید " تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد" و من بعید می دونم تو هنری داشته باشی، پس لطفا هیچی نگو و بذار عیبت نهفته بمونه ... بدت اومد آره!؟ من که تو رو نمی شناسم ولی مطمئنم از تعریف و تمجید خوشت میاد، تو حتی از تملق و چاپلوسی هم خوشت میاد، درست نمی‌گم؟!
من که تو رو نمی شناسم پس این چیزا رو از کجا می دونم؟! می دونم چون تو آدمیزادی و منم اگه ریا نباشه ظاهرم شبیه آدماست و خوب می دونم تو عاشق اینی که همه ازت تعریف کنن و متنفری از هر چی انتقاد و منتقد و آدم ایراد گیره ... با اینکه پر از ایرادی و خودتم می دونی که به ازای هر یه دونه حُسنت، صد تا عیب داری ولی همچنان توقع داری کسی عیب هاتو نبینه و فقط به خوبی ها و خوشگلیات توجه کنه، حتی اگه نداشته باشیشون!! درست نمی گم!؟
پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ، نیست بالاتر از سیاهی رنگ ... آهای کلاغ عزیز حالت چطوره؟! کلاغ بودن که بد نیست، حتی تعریفی هم هست، تو چرا از خودت فرار می کنی؟! تو هم مثل بقیه، تو هم مثل اون طاووس هم عیب داری هم حُسن، چرا از عیب هات فرار می کنی؟! چرا خودتو رنگ می کنی!؟ با این کارا که نمی تونی ما رو رنگ کنی ...
تو که منو نمی شناسی ولی باور کن من عیب جو نیستم، من عاشق پرنده هام، حتی کلاغها، حتی صدای غارغارشون، مخصوصا توی فصل جادویی پاییز وقتی توی دسته های بزرگ روی شاخه های لخت و بی برگ درختای بزرگ می شینن و جشن می گیرن و آواز می خونن ... چه گرمایی داره محفل کلاغها در سوز و سرمای پاییز ... پاییز هزار رنگ، پاییز خاطره انگیز ... اصلا پاییز بدون کلاغها که پاییز نمیشه. اگه کلاغها نباشن کی همدم درختای خزون زده بشه؟! کی برگ بشه واسه شاخه های بی برگ درختای به خواب رفته!؟ دیدی عیب جو نیستم؟! ولی آخه کلاغ عزیز تو عیب و ایراد هم کم نداری، چرا بدت میاد وقتی کسی از صدات یا از قیافه ت یا از کارات خوشش نمیاد!؟ حرفاشو بشنو شاید اونم حرف حسابی برای گفتن داشته باشه ... من که تو رو نمی شناسم ولی می دونم چرا بدت میاد، از قیل و قالت فهمیدم. تو قیل و قال می کنی که حواس خودت و بقیه رو از هزاران عیبت پرت کنی، تو اصلا دلت نمی خواد خودتو توی آینه ببینی چون می دونی چقدر زشتی ... نه به خاطر اینکه کلاغی، نه ... به خاطر اینکه آدمیزادی و هیچ جوره از انتقاد خوشت نمیاد. دوست داری هر کاری می کنی همه ازت تعریف کنن، حتی اگه چیزی می نویسی که چرت و پرت محضه، خوشت میاد هزارتا لایک بخوری و برات کامنت های به به و چهچه بذارن که عجب قلمی داری تو زیبا یا استاد یا ای اسطوره ... آهای کلاغ عزیز ... بدت اومد آره؟! منم گفتم که بدت بیاد چون من دوستتم! من که نمی شناسمت ولی باور کن دوستتم، لااقل دشمنت نیستم، باور کن من عاشق کلاغهام ...
نه هیچی نمی خواد بگی فقط به این فکر کن که روبه پر فریب و حیلت ساز خود تو هستی، خود من هستم ...

داشتم راجع به پرستش فکر می کردم!! به اینکه همه ی ما یه کسی یا یه چیزی رو می پرستیم، حتی اگه به وجود هیچ خدایی معتقد نباشیم ... ما اون چیزی رو می پرستیم که ازش خوشمون میاد و تحسینش می کنیم و برامون اهمیت زیادی داره ... مثلا پول یا شهوت یا غذا یا تفریح یا ماشین یا شاعری عارفی هنرمندی چیزی ... چرا!؟ چون این تشخیص "منه" ... ما "من" رو می پرستیم ... وقتی می گیم خدایی نیست، اینو میگیم چون "من" اینطور فکر می کنم، وقتی می گیم "من" کسی رو نمی پرستم یعنی این "من" خیییلی برامون غلیظه!! آهای کلاغ عزیز ما خود پرستیم واسه همینه که قیل و قال می کنیم، واسه همینه که از آینه ها فرار می کنیم، از نقد بدمون میاد، عاشق تمجمیدیم و دوست و دشمن رو با هم اشتباه می گیریم .... من تو رو نمی شناسم ولی کلاغ عزیز، باور کن من دوستتم ... از قدیم گفته ن دوست اونیه که بگریونه، که آیینه باشه برات ...
زاغ می خواست غار غار کند
تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود
روبهک جست و طعمه را بربود ...

انتقادخودشناسیکلاغحکایتانسان
۳۵
۱۶
بادکنک
بادکنک
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟! به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟! 😶
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید