ویرگول
ورودثبت نام
بادکنک
بادکنکغم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟! به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟! 😶
بادکنک
بادکنک
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

که چه بشود؟!!

مدتیست که یه "که چه بشود" ِ خاصی در همه جای زندگیم به چشم می خوره که ذوق همه کاری رو ازم گرفته ... کم مونده شوق نوشتن رو هم ازم بگیره!
یه جور نتیجه گرایی که همیشه درگیرش بوده م ولی معمولا باهاش کنار میومدم و با یاری گرفتن از دل، سعی می کردم خودمو به ادامه ی زندگی مجاب کنم. آخه دل تنها کسیه که کاری به نتیجه نداره و فقط انجامش میده، ولی عقل می پرسه خب حالا این کارو انجام دادی که چه بشود!؟

و اگه دل به دلش بدی، دستتو می گیره و می بردت بالای یه بلندی و بهت می گه بپر که خلاص بشی از شر اینهمه پوچی ...
خلاصه که چند وقتیه حوصله ی هیچ کاری رو ندارم و دلم می خواد همه ی اینا زودتر تموم بشه و آهنگ تیتراژ بیاد و بره و همه جا تاریک بشه و تمام!
ما که از نتیجه ی کارا خبر نداریم، پس چرا انجامشون میدیم؟! دنبال جواب منطقی نمی گردما، دارم حال الانمو میگم برات ...

خدایی کاشکی یه پرنده ای، چرنده ای، درنده ای چیزی بودیم که اگه کسی ازمون می پرسید چه غلطی داری می کنی، می گفتیم دارم وظیفه م رو در چرخه ی طبیعت و زنجیره ی غذایی انجام میدم ... اونطوری می دونستیم که داریم به یه دردی می خوریم ...
همش دارم به این فکر می کنم که اگه آدمیزاد وجود نداشت، دنیا چقدر دنیای درست درمونی میشد، کره ی زمین و طبیعتش چقدر قشنگتر و سر حال تر و سالم تر میشد ...
ولی متاسفانه آدمیزاد هست و گند زده به همه چیز!! حالم الان اینطوریه دیگه ... در حال حاضر اصلا از آدمیزاد خوشم نمیاد، مثل همیشه ...
ولی چه من خوشم بیاد چه خوشم نیاد وضعیت الان همینیه که می بینی ... حالا دیگه تصمیم با خود شماست که چه غلطی بکنی. فکر می کنی می تونی تغییری ایجاد کنی؟! خیلی هم عالی، بفرمایید ... این گوی و این میدان ... تو اخلاق خودت رو هم نمی تونی عوض کنی، اونوقت می خوای شرایطو تغییر بدی؟! زررررششک!!
ولی یه نکته ی مثبتی این وسط هست و اون اینه که هر کدوم از ما دوپاها، در دنیای اختصاصی خودمون زندگی می کنیم ... برو تلاشتو بکن بلکم اونجا یه قدری موفق بشی، من که نتونستم ...
واقعا آدم همه ی این کارارو می کنه که تهش قراره چه بشود؟! خدایی خیلی مسخره ست نه!؟ ...
آره مسخره ست ولی اصلا نتیجه به من چه؟ من اگه بتونم بیخیال نتیجه ی امور بشم حالم خیلی بهتره ... می دونم سخته، می دونم نتیجه خیلی برات مهمه، ولی من دیگه دلم نمی خواد دنبال نتیجه بگردم ... والا ... به من چه آخه؟
من که کاره ای نیستم، من که اصلا عددی نیستم در اقیانوس بیکران محاسبات هستی ... پس بیخیالش ...
کاش واقعا می تونستم بیخیالش بشم، راحت میشدم، رها میشدم از شر این "که چه بشود" ِ لعنتی!
حداقل خوبه راه حل برون رفت از این بحران رو فهمیدم.

درسته که نمی تونم عملیش کنم ولی همین دونستنش هم یه قوّت قلبیه واسه خودش، از ندونستن که بهتره نه؟
البته بعضیا میگن ندونستن بهتره، میگن "هر کی خوابه خوش به حالش، ما به بیداری دچاریم ..."
در هر صورت بعید می دونم بتونم از دست این "که چه بشود" ِ پر رنگی که در زندگیم موج میزنه خلاص بشم، چون زندگی کردن خیلی سخته ... و آدم برای تحمل اینهمه سختی نیاز به دلیل داره ...
آخه من چرا باید اینهمه سختی رو تحمل کنم!؟ که چه بشود؟! دنبال پاسخ نیستما، دارم حالمو میگم برات ...

دلزندگیسوالمرگامید
۱۸
۱۴
بادکنک
بادکنک
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟! به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟! 😶
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید