
در را که باز میکنم، اتاق مصاحبه بوی عجیبی دارد؛ ترکیبی از استرسِ مانده از نفر قبلی و تهماندهی قهوهی سردی که معلوم نیست چند ساعت پیش روی میز جا خوش کرده.
سه نفر روبهرویم نشستهاند؛ طوری که انگار قرار است دربارهی یک پروندهی امنیتی توضیح بدهم، نه دربارهی سابقهی کاریام. یکیشان با خودکار روی میز ضرب میگیرد، آن یکی عینکش را بالا میزند و سومی — که احتمالاً رئیس جلسه است — با لبخندی که بیشتر شبیه تهدید است تا خوشآمدگویی، میگوید: «خب… از خودتون بگید.»
همهچیز خوب پیش میرود تا اینکه اشتباه مرگبارم را مرتکب میشوم: «البته من سالی یکی دو روز هم مرخصی لازم دارم…»
سکوت...
از همان سکوتهایی که حتی کولر هم جرئت نمیکند وسطش صدا بدهد. سه جفت چشم همزمان روی من زوم میشود؛ انگار اعتراف کرده باشم که قصد دارم از شرکت اختلاس کنم. رئیس جلسه با لحنی که فقط یک بازجو میتواند داشته باشد، میپرسد: «مرخصی؟! خب… جای شما کیو بذاریم؟»
و من همانجا، روی آن صندلی سفت و بیروح، به این فکر میکنم که تا همین لحظه که من هنوز استخدام نشدهام، دقیقاً چه کسی کارها را انجام میداد؟!
روحِ سرگردانِ یک کارمندِ فرضی؟ یا همان نیروی نامرئی که همیشه هست، دیده نمیشود، اما همهچیز را انجام میدهد؟!
مرخصی؛ موجودی افسانهای که فقط در پاورپوینتها دیده میشود
در بسیاری از شرکتها، «مرخصی» نه یک حق انسانی، بلکه یک اتهام است. اتهامی که باید برایش توضیح، توجیه و شاید حتی توبهنامه ارائه کرد.
گاهی فکر میکنم اگر قانونِ نانوشتهی «فقط زیر ۳۵ سال استخدام میکنیم» را حذف میکردند، مادرم با قدرتِ «سوپروومن» درونش میتوانست جورِ تمامِ ما را بکشد. زنهایی که نسل ما را بزرگ کردهاند، اگر وارد شرکتهای امروزی میشدند، احتمالاً در همان هفتهی اول سیستم منابع انسانی را از نو طراحی میکردند، مدیرعامل را سر جایش مینشاندند و بعد هم با خیال راحت میرفتند برای خرید سبزی قورمهسبزی!
اما ما ماندهایم و بازاری که انگار از ما انتظار دارد همزمان بتمنِ بیشنل و یوگیِ همیشه آرام باشیم؛ بدون حقوق اضافه، بدون حمایت، فقط با یک تعهد اخلاقیِ سنگی که انگار تا ابد قرار است به صندلیِ شرکت زنجیرمان کند.
تعادل کار و زندگی؛ افسانهای که فقط در اسلایدهای HR وجود دارد
در اکوسیستم کاری ما، «تعادل کار و زندگی» (Work-Life Balance) فقط در اسلایدهای پاورپوینتِ منابع انسانی وجود دارد؛ همانجا که با فونت بولد نوشتهاند: «ما به سلامت روان کارکنان اهمیت میدهیم.»
اما کافیست یک روز بگویی: «ذهنم خسته است.» تا با لبخند مدیریتیِ مصنوعی بشنوی: «آره، همه همینطورن. همه مشکل دارن. حالا برو طرح جلسهی بعدی رو آماده کن.»
در این لحظه است که میفهمی سلامت روانت فقط تا جایی اهمیت دارد که با KPIها تداخل نداشته باشد.
لینکدین؛ تنها جایی که میتوانیم دردهایمان را با طعم تهخیاری تخلیه کنیم!
خدایا! این لینکدین را از ما نگیر. تنها جایی است که میتوانیم دردهای «کارفرما-کارمندی» را با طعم گسِ تهخیاری تخلیه کنیم؛ جایی که آدمها همزمان از «فرهنگ سازمانی» مینویسند، از «فرسودگی شغلی» مینالند و زیر پست همدیگر مینویسند: «کاملاً موافقم دوست عزیز.»
شاید روزی، جایی، کسی صدایمان را بشنود. شاید هم نه. ولی حداقلش این است که ما نوشتهایم، خالی کردهایم و چند نفر هم خندیدهاند.
تغییر از همینجا شروع میشود
درست است؛ هنوز در بسیاری از مصاحبهها «مرخصی» جرم محسوب میشود و کارمند باید برای یک روز استراحت، انگار که درخواست عملیات فضایی داده باشد، توضیح پس بدهد. اما حقیقت این است که نسل ما آرامآرام دارد قواعد بازی را عوض میکند.
ما همان نسلی هستیم که:
- دربارهی فرسودگی شغلی حرف میزنیم.
- از حق استراحت دفاع میکنیم.
- فرهنگ کاری را نقد میکنیم.
- و سکوت نمیکنیم.
هر بار که در لینکدین، ویرگول یا حتی یک گفتوگوی ساده دربارهی این مشکلات مینویسیم، یک قدم کوچک اما واقعی به سمت تغییر برداشته میشود. تکرار میکنم؛ تغییری که شاید آهسته باشد، اما در حال اتفاق افتادن است.
امید همینجاست: در اینکه ما دیگر نمیپذیریم «کار کردن» یعنی «فراموش کردن خودمان». تا آن روز برسد، ما مینویسیم، میگوییم، میخندیم، نقد میکنیم و آرامآرام، فرهنگ کاری را از نو میسازیم.