ویرگول
ورودثبت نام
آنا
آناصبر داشته باش :)
آنا
آنا
خواندن ۴ دقیقه·۵ روز پیش

من باد میشم میرم تو موهات...

wish you never left
wish you never left

امروز جلسه ششم یوگا بود. می‌دانی که بیش از چهار ساله هفته‌ای سه روز فیتنس کار می‌کنم. این وسطا ورزش‌های دیگری را هم امتحان کرده‌ام. تقریبا یک سال شنا را پیگری کردم. بار اولم بود که استخر را امتحان می‌کردم. چند دوره با مربی پیش رفتم. خودم رو پایبند کرده بودم تا شروع ترم دو حداقل هفته‌ای یک بار تمرین شنا داشته باشم. اوایل خیلی می‌ترسیدم نه این که هنوز هم ترس ندارم. در حدی بودم که مثل بچه‌ها بازوبند کمکی داشتم. انقدر خودم تمرین کردم تا بتوانم ارتباط بیشتری با آب برقرار کنم و از ترس عضلاتم را سفت نگیرم. البته مربی همراهی هم داشتم. اسمش «زیبا» بود.

وقتی وارد ترم دو شدم، تقریبا می‌توانستم سر بخورم یا حرکت غورباقه را بروم. با اینکه هنوز از شنا کردن در قسمت پرعمق واهمه داشتم، زیبا سعی کرد آرام آرام مرا راه بیاندازد. انگار داشت مواجه‌سازی تدریجی رویم اجرا می‌کرد. به کمک نودل شنا وارد قسمت عمیق‌تر شدم. شرط آموزش حرکت جدید این بود که ده دور حرکت‌های قبلی را در قسمت عمیق‌تر تمرین کنم. البته برای گرم کردن بدن و باز شدن نفس هم بود.

جلسات ادامه پیدا کرد. ترم سه هم شروع شد. قراربود حرکت پروانه رو یاد بگیرم. مثل همه‌ی حرکت‌های جدید چالش‌های خوش را داشت. البته زیبا حرکت را پله پله بهم یاد می‌داد. اول نحوه زیرآبی رفتن، بعد موج انداختن توی بدن مثل دلفین و درنهایت حرکت دست‌ها مثل پروانه. هنوز نمی‌توانم حرکت را کاملن درست انجام دهم چون به عضله‌های دستِ قوی نیاز است.

از مهر پارسال استخر رفتن‌های من قطع شد. کاری که بیش از یک سال ادامه یافته بود. یک ماهه پیش بدنم دوباره آب استخر را لمس کرد. مثل حس بازگشت به بخشی از وجودم بود. با وجود ترس از نتوانستن، یواش یواش خودم را وارد قسمت عمیق کردم. شنا کردم، هر کجا هم کم آوردم به پشت چرخیدم و با کرال پشت ادامه دادم. چالش‌ها را کم‌کم سخت‌تر کردم. راستش هنوز اشکال‌هایی در حرکاتم وجود دارند ولی مثل هر کار دیگری نیاز به تمرین دارم.

داشتن مربی همراه و دلسوز هم که خالی از لطف نیست. زیبا خانم که از همان جلسات اول حسابی مرا حمایت کرد. حتی به من یادآوری کرد در زمان‌های غیر از کلاس می‌تواند اشکالات مرا برطرف کند. تازه آخرین بار هم دوباره این را تاکید کرد. البته به شرط این که در آب حضور داشته باشد. برای همین تاکید می‌کند در زمان‌هایی که هست به شنا بروم. 


قرار بود از یوگا بنویسم ولی دلم نیامد خاطرات شنا کردنم را به یادگار نگذارم. با اینکه به نظرم حافظه خوبی دارم ولی این روزها هم از یاد خواهند رفت. به احتمال زیاد فراموش خواهم کرد چه لحظه‌هایی را پشت سر گذاشتم و می‌گذارم. به اصرار مامان قرار شد یک جلسه کلاس یوگا را امتحان کنم. چند جلسه‌ای در دانشگاه کلاس پیلاتس رفته بودم  ولی یوگا نه. جلسه اول معمولی بود. احساس کردم حرکات سبک هستند. به دنبال چالش بیشتر و تمرین سخت بودم.

مثل بقیه تصمیم‌گیری‌ها تا جلسه بعد دودل بودم. یکی از دلایل هزینه کلاس بود. ولی دلم می‌خواست این ورزش را هم تجربه کنم و انعطاف‌پذیری بدنم بالاتر رود. انگار بدن آدم حسابی کش می‌آید و از هم باز می‌شود. می‌دانی من نمی‌توانستم صبر کردن را تحمل کنم. برایم سخت بود تا بدنم را رها کنم و دقایقی را در ابتدا یا انتهای جلسه در لحظه باشم و با بدنم ارتباط بگیرم. این مدت انگار همه چیز دست به دست هم داده‌اند تا صبر کردن را یاد بگیرم.

حتی در یادگیری صبر هم عجله دارم.

شاید تا الان جلسات تراپی سعی داشت تا صبر کردن را به من بیاموزد و اهمیت آن را برایم پررنگ کند. تا الان نقشِ صبر کردن را بازی می‌کردم ولی الان حس می‌کنم بیشتر به آن نزدیک شده‌ام. اگر خلاصه‌اش کنم، برای تمرین صبر، تعامل با افراد دیگر، بیرون رفتن از خانه، هم‌صحبتی با دیگران و افزایش انعطاف‌پذیری بدنم فعلن به این کلاس ادامه می‌دهم. در تمرینات اشاره می‌شود که دم بگیرید و سعی کنید بازدم را در قسمت‌های مختلف بدنتان رها کنید تا تنش کم و بدن رهاتر شود.

من باد میشم میرم تو موهات 

بعدش بازدم میشم میرم تو عضله‌هات😉

هر بار که از کلاس یوگا برمیگردم، مثل الان، حس پرنده‌ای را دارم که رها شده است و دلش می‌خواهد به همراه گنجشکان و پرستوهای در حیاط عاشقانه پرواز کند و بخواند. این جا می‌نویسم که یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها ساعت 8 کلاس یوگا(حضوری) دارم. شنبه، دوشنبه و پنجشنبه ‌ها هم تمرین‌های فیتنس آنلاین. پیاده‌روی هم که رفیق جینگ من شده‌است.

این روزها صبر می‌کنم تا هوا کمی خنک‌تر شود تا پیاده روی‌های طولانی‌تری داشته باشم. معمولا عصرها قبل از غروب آفتاب و شب‌ها.

این را هم اضافه کنم که اخیرا مکان خودم را برای مطالعه عوض می‌کنم. الان در اتاق کوچکی که به حیاط پنجره دارد، نشسته‌ام. هوای خنکی دارد. و فضا از نور خانم خورشید پر شده است. صبح در حیاط، زیر درختان نارنج نشسته بودم. شب‌ها روی بهار خواب و زیر آسمان پر ستاره، صاف و خانم ماه می‌خوابم. خنکی هوا مثل لالایی‌ مرا به خواب ناز می‌برد. فضای آزاد بیرون مرا در آغوش خودش می‌گیرد تا کمی مرا آرام و صبور‌تر کند. 

این همه انرژی و حال خوب نوشتن را از کلاس امروز گرفته‌ام. بین خودمان بماند حتی بعد از تمرینات ورزشی حس می‌کنم پوستم روشن‌تر، صاف‌تر، شاداب‌تر و شادتر شده است. حتی نسبت به نوشته امروزم حس بهتری دارم. ممنون ازت، آیدا. 

راستی یادت نره روی لینک زیر عکس بزنی و گوشش بدی :)

Sun 31 May 2026- 11 Khordad 1405- 11:30 a.m.

شناصبریوگاباد
۷
۰
آنا
آنا
صبر داشته باش :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید