ویرگول
ورودثبت نام
آنه^^
آنه^^[تکرار غریبانه‌ی روزهای آنه سرانجام این‌گونه گذشت...]
آنه^^
آنه^^
خواندن ۳ دقیقه·۳ ماه پیش

تجربه‌ی من از کار حضوری

اولین تجربه‌ی کار من غیرحضوری بود. قبلا با یه گروهی کار ترجمه انجام می‌دادم؛ ولی آنلاین با هم در ارتباط بودیم.

این یک ماه و اندی اولین تجربه‌ی من از کار حضوری بود. صبح روز بعد از کنکور رفتم به چندتا از کتابفروشی‌های شهرمون و درمورد شرایط استخدامشون پرسیدم و یه جا که هم کتابفروشی بود و هم لوازم التحریری فرم پر کردم.

دقیق اگر بخوام بگم از ۲۶ مرداد تا ۲۹ شهریور، بعد از ظهرها می‌رفتم سر کار. خیلی زود جای همه‌ی لوازم التحریر و کتابا و کار با سیستمشون رو یاد گرفتم. تقریبا بعد از چند روز خیلی از کارا رو سپرده بودن بهم ولی مهم‌ترین کارم راهنمایی مشتری‌ها بود. اونجا واقعا بزرگ بود و برای مشتری‌ها خیلی سخت بود که جای چیزی که می‌خوان رو پیدا کنن. من بهشون کمک می‌کردم و جنس‌های بهتر رو هم بهشون نشون می‌دادم تا راحت‌تر بتونن انتخاب کنن. نی نی‌ها رو هم بغل می‌کردم تا مامان باباشون بتونن راحت خرید کنن.

بهترین و مهربون‌ترین همکارای دنیا رو داشتم و می‌دونم خیلی‌ها همچین شانسی رو ندارن. طبقه‌ی بالای کتابفروشی یه کافه‌ی واقعا خوشگل بود که گاهی از اونجا قهوه می‌گرفتم. خونه‌ی دوستم هم خیلی به محل کارم نزدیک بود و بعضی وقتا بهم سر می‌زد.

به خاطر علاقم به کتابا، هر موقع حتی برای چند لحظه کاری نداشتم می‌رفتم قسمت کتابا و می‌گشتم. انقدر این کارو انجام داده بودم که می‌تونستم چشم بسته هر کتابی که بخوام رو پیدا کنم. به خاطر همین هم هر کسی از بخش کتابا سوال داشت و از هر کدوم از همکارام سوالشو می‌پرسید، می‌فرستادنش سراغ من.

انقدر کارای مختلفی رو انجام می‌دادم که یه روز مسئول انبار ازم پرسید: شما دقیقا مسئول کدوم بخشی؟ چون هر بار برای یه بخش متفاوت از انبار جنس می‌بری و توی سالن هم که می‌بینمت هر بار یه جای متفاوت کار می‌کنی. آچار فرانسه‌ای؟

با خنده گفتم: به خدا خودمم نمی‌دونم!

از نظر حقوق هم با وجود اینکه درموردش با صاحب کارم صحبت نکردم اما واقعا رقم خوب و معقولی رو برام واریز کرد.

در کل یکی از بهترین تجربه‌های زندگیم بود و واقعا از ثانیه ثانیه‌اش لذت بردم. بهترین همکارای دنیای توی بهترین جای دنیا رو داشتم که مطمئنم تا همیشه دلم برای اون روزا تنگ می‌شه:)

پ.ن: علت اینکه بیشتر از یه ماه و اندی سر کار نرفتم رو توی پست بعدی توضیح می‌دم.

پ.ن2: چند تا عکس و داستان از اون روزها:

این عروسکا قابلیت این رو داشتن که توی کابوس‌هام ببینمشون
این عروسکا قابلیت این رو داشتن که توی کابوس‌هام ببینمشون
از روزی که با همکارام فال حافظ گرفتیم
از روزی که با همکارام فال حافظ گرفتیم
سر کار شام غذایی بود که بهش حساسیت داشتم و نمی‌تونستم بخورم. پس منم رفتم و دوتا تخم مرغ درست کردم و با یکی از همکارام خوردیم.
سر کار شام غذایی بود که بهش حساسیت داشتم و نمی‌تونستم بخورم. پس منم رفتم و دوتا تخم مرغ درست کردم و با یکی از همکارام خوردیم.
خوشگل‌ترین اتفاق اونجا که باعث شد حسودیم بشه:(
خوشگل‌ترین اتفاق اونجا که باعث شد حسودیم بشه:(

اگه از روی عکس نتونستین بخونین:

امروز یه آقایی اومد کتاب کافکا در کرانه از هاروکی موراکامی و یه آبرنگ خرید و بعد بهمون گفت اگه می‌شه یه نفر که خطش خوب باشه دو تا جمله بهش می‌دم بنویسه اول این کتاب.

این جمله رو داد به من و براش نوشتم:

در تمام صفحات کتابی که برایت فرستادم؛ بوسه کار گذاشتم...

مطمئن بودم برای بوییدن کاغذ نو، پیشانی‌ات را جلو می‌آوری...

بعدم با کاغذ کادو طرح شب‌های پرستاره ونگوگ کادوشون کرد.

تازه یه نامه هم روی کاغذای کاهی رنگ براش نوشت و گذاشت بین صفحه‌های کتاب:))))))

از لحاظ روحی نیاز دارم جای خانومی اون آقا باشم.

و کلی خاطره‌ی دیگه که در قالب عکس یا نوشته ثبت نشدن ولی تا همیشه توی ذهنم می‌مونن...

کارکار حضوریتجربهروزنوشتخاطره
۱۵
۱۰
آنه^^
آنه^^
[تکرار غریبانه‌ی روزهای آنه سرانجام این‌گونه گذشت...]
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید