
کلاسورم از دستم افتاد و تمام برگههاش پخش شد وسط اتاق. تمام نکتهها و خلاصههایی که نوشته بودم. تمام تستهایی که زده بودم و نکتههاشون رو توی کلاسورم نوشته بودم. تمام تلاشهام و تمام شب بیداریهام پخش شد کف زمین.
نشستم رو زمین. کلاسورمو که برعکس افتاده بود برگردوندم و شروع کردم به جمع کردن و مرتب کردن برگهها. برگهها رو روی هم چیدم و بغض کردم. نکتهها و خلاصهها رو مرتب کردم و چشمام پر از اشک شد. درسها و فصلها و گفتارها و بخشها رو از هم جدا کردم و بغضم ترکید.
برگهها رو همونجا گذاشتم و تکیه دادم به دیوار اتاق. زانوهامو بغل کردم و برای خودم گریه کردم.
کاش من برگههای کلاسورم بودم که وقتی به هم میریختم، یکی مرتب و آرومم میکرد.
روی گوشهی برگههای چرک نویسم رد قهوه مونده. کاش من قهوه بودم. تلخ و دوست داشتنی و اثرگذار. که حتی وقتی تموم میشدم هم یه ردی از خودم به جا میذاشتم.
راستی راستی کاش قهوه بودم.