صدرا
خواندن ۷ دقیقه·۸ روز پیش

خانه - قسمت دوم

خانه
خانه


خانه - قسمت دوم

روزهای بعد از مرگ مادربزرگ در تاریکی گذشت. تاریکی روزهای سراسر اندوه بدون مادربزرگ که در دل سرما و تاریکی خانه زیرزمینی‌اش سپری شد. آن روزها آتش شومینه خانه‌اش خاموش شد. نه دل و دماغ جمع کردن هیزم برای آن روزهای سرد زمستانی را داشت و نه حوصله هیچ کار دیگری را.

تا مدت‌ها حتی از خانه خارج نشد. روزهایش با گرسنگی و شب‌هایش با بی‌خوابی می‌گذشت. ناامیدی بر تمام زندگی‌اش سایه انداخته بود و انگیزه‌ای برای ادامه زندگی نداشت.

تنها کسی که آن روزها به او سر می‌زد صمیمی‌ترین دوستش، رادا بود. نوجوانی ورزیده و پر جنب‌و‌جوش مثل خود او و همگام و همراهش در کارهای روزانه مثل شکار.

رادا هم وقتی بچه بود پدرش را از دست داده بود. بعد از آن تا همان موقع با مادرش و سه خواهرش زندگی می‌کرد. بعد از مرگ پدرش او مرد خانواده شده بود و هرچند در ابتدا سخت بود ولی به خوبی از پس این مسئولیت برآمده بود.

آن شب هم بعد از شکار به خانه‌اش آمده بود و داشت درباره اتفاقات آن روز صحبت می‌کرد. همیشه این کار را انجام می‌داد؛ چون فکر می‌کرد شاید با این کار بتواند حال او را بهتر کند.

- ما الان تقریباً وسط زمستون هستیم. شکار خیلی کمه. تقریباً همه جنگل خالی شده. دیگه هیچی برای خوردن پیدا نمی‌شه. این سخت‌ترین زمستونیه که به عمرم دیدم. حتی مادرم همچین زمستونی رو به یاد نمیاره. همه جای جنگلو برف پوشونده. هر شب هم کولاک و طوفانه. هیچ رد پایی بیشتر از یک روز روی برف باقی نمی‌مونه. فقط کافیه یک شب بگذره. اون وقت طوفان و برف شبانه هر نشونه‌ای رو مخفی می‌کنه. امروز هم سعی کردیم توی همون مسیری که هر سال برای شکار می‌رفتیم جلو بریم. دیروز هم همون مسیر رو رفته بودیم. چندتا نشونه توی راه گذاشتیم تا امروز در همون مسیر جلوتر بریم ولی فکر می‌کنی چی شد؟

رادا لحظه مکث کرد به امید اینکه شاید جواب دهد و اگر شده حتی یک لحظه از آن افکار ناامیدکننده فاصله بگیرد اما مثل روزهای قبل ناامید شد. برای لحظه‌ای فکر کرد شاید بهتر است دست از تلاش‌هایش بردارد اما هر طور فکر می‌کرد به او حق می‌داد. شاید اگر جای او بود، او هم به همان وضع دچار می‌شد. شاید اگر او هم روزی مادرش را از دست می‌داد… حتی نمی‌خواست به آن روز فکر کند. از تصمیمش پشیمان شد و با لبخندی بر لب ادامه داد.

- طوفان دیشب همه چیزو از بین برده بود. نه ردی پیدا کردیم نه نشونه‌ای. مثل هر روز با یک جنگل صاف و دست نخورده روبرو شدیم. همه چیز اونقدر دست نخورده به نظر می‌رسید که حتی مطمئن نبودیم داریم توی همون مسیر دیروز حرکت می‌کنیم. اونجا هر کسی یه نظری داشت. بعضیا می‌گفتن داریم مسیر درست رو میریم و باید ادامه بدیم ولی به نظر من راه‌مون اشتباه بود. به هر حال تصمیم گرفتیم ادامه بدیم. تا چند ساعت بعد از ظهر هم جلو رفتیم ولی چیزی ندیدیم. دریغ از یک تپه یا حتی تخته سنگ کوچیک. انگار داشتیم دور خودمون می‌چرخیدیم. از ظهر برف شروع به باریدن کرد و ترس برمون داشت که نکنه رد پامون زیر برف گم بشه. وقتی نزدیک دهکده رسیدیم تقریبا همین اتفاق افتاده بود. رد پامون به خاطر برف تقریباً محو شده بود. اگر یک ساعت دیرتر حرکت می‌کردیم معلوم نبود بتونیم راهمونو پیدا کنیم.


خانه
خانه


مکث کرد تا واکنش او را ببیند. تنها چیزی که نصیبش شد، نگاه سرد و بی‌روح او بود که مستقیم به صورتش دوخته شده بود. رادا از روی ناامیدی نفسش را با شتاب بیرون داد و به آتشی که موقع آمدن در شومینه خانه روشن کرده بود خیره شد، ناامید از اینکه بتواند حالش را بهتر کند. در سکوت سنگینی که بین آنها حاکم شد بود چند دقیقه همانطور بی‌حرکت ماند. ذهنش خسته از پرداختن به ایده‌ای جدید، خالی از هر فکری بود. با این حال او باز هم هیچ صحبتی نکرد و همانطور بی‌حرکت به صورت رادا خیره شده بود.

رادا از این تعجب می‌کرد که چطور او می‌توانست اینطور ساکت و بی‌حرکت باشد؟ بعضی وقت‌ها شک می‌کرد شاید دیوانه شده و واقعاً چیزی از حرف‌های او نمی‌فهمید. این فقط یک فرضیه بود و هیچ راهی هم برای اثبات یا ردش وجود نداشت. چطور می‌توانست بفهمد در ذهن کسی مثل او چه می‌گذرد؟

- خیلی خب روبین!

با گفتن این حرف تصمیم گرفت سکوت بین‌شان را بشکند.

- نمی‌دونم چته و یا چرا این کار رو می‌کنی! اما عزاداری برای هر کسی، هر چقدر هم برات عزیز باشه حدی داره. درکت می‌کنم چه حسی داری. درکت می‌کنم…
- نه. درکم نمی‌کنی.
- آره درسته! من نمی‌تونم کاملاً درکت کنم من…

رادا با چشم‌هایی که از تعجب باز مانده بود به صورت روبین خیره ماند.

- رو… رو… روبین! تو الان حرف زدی!
- آره خب. حرف زدم. مگه همینو نمی‌خواستی؟
- اما… اما…

رادا هنوز نمی‌توانست درست صحبت کند.

- اما چی؟ اما قرار نبود صحبت کنم؟ اما نباید صحبت می‌کردم؟
- نـ… نـ… نـ… نه!

رادا کم کم داشت با چیزی که اتفاق افتاده بود کنار می‌آمد.

- نه اینطور نیست. من فکر می‌کردم دیگه صحبت نمی‌کنی یا دوست نداری با کسی حرف بزنی. داشتم ازت ناامید می‌شدم.
- آره درست میگی.

روبین آهی کشید و به زمین جلوی خودش چشم دوخت.

- نمی‌خواستم بعد از مرگ مادربزرگ با کسی صحبت کنم. تنها کسی که توی این دنیا داشتم از دست دادم. تنها شدم رادا. تنهایی خیلی سخته اما تا وقتی تنها نشی نمی‌تونی درک کنی. فقط یه تصور کلی ازش داری؛ مثل اینکه از پنجره خونه گرم و نرمت به کسایی که بیرون توی سرما می‌لرزن نگاه کنی!

سرش را بلند کرد و به رادا نگاه کرد.

- از اینکه گفتم درکم نمی‌کنی منظور بدی نداشتم اما اینقدر راحت درباره از دست دادن عزیزان صحبت نکن.
- ازت معذرت می‌خوام. تو درست میگی. من هیچ وقت نمی‌تونم چیزی که تجربه کردی رو اونطوری که تو می‌فهمی بفهمم ولی سعی می‌کردم آرومت کنم و از اون حال و روز درت بیارم. تو شاید خودت متوجه نباشی اما وضعیتت همه رو نگران کرده. فکر می‌کردیم دیگه هیچ وقت به زندگی عادی برنمی‌گردی.
- دقیقاً همینطوره. من هیچ وقت نمی‌تونم به زندگی عادی برگردم.
- این حرفو نزن روبین! مرگ فقط برای نسل ما نیست. همه یه روزی می‌میرن و بازمانده‌ها براشون عزاداری می‌کنن. مادربزرگت هم یه روزی مادربزرگش رو از دست داد ولی سال‌ها بعد شد امید زندگی نوه خودش. حالا نوبت توئه. زندگی تو هنوز ادامه داره و این مسیریه که باید طی کنی و یه روزی تکیه‌گاه کسای دیگه‌ای باشی.

برای اولین بار بعد از دو ماه، لبخند کمرنگی روی لب‌های روبین ظاهر شد.

- منظورت نوه‌هامه؟

رادا هم لبخند زد.

- اول باید ازدواج کنی پسر! ولی مطمئنم کسی حاضر نیست با یه پسر گوشه‌گیر و افسرده ازدواج کنه. حداقل نه توی این دهکده. شاید توی دهکده‌های بزرگ افسانه‌ای همچین دختری پیدا بشه.
- همون دهکده‌های خیلی بزرگی که مادربزرگ قصه‌هاش رو تعریف می‌کرد…

روبین به فکر فرو رفت و به یاد شب‌هایی افتاد که مادربزرگ در همان خانه زیرزمینی بچه‌ها را دور خودش جمع می‌کرد و برایشان قصه می‌گفت. افسانه‌هایی از سرزمین‌های دور و دست‌نیافتنی که دهکده‌های بزرگی، ده‌ها برابر بزرگتر از دهکده آنها در آنجا وجود داشت. آن افسانه‌ها از قرن‌ها قبل در میان نسل‌های مختلف مردم دهکده وجود داشت. هیچکس هم نمی‌دانست چه کسی برای اولین بار آنها را میان مردم پخش کرد. شاید هم از ابتدا در میان مردم وجود داشته. شاید قرن‌ها تنهایی در دل آن جنگل بی‌انتها تخیل‌شان را به کار انداخته بود تا هم‌نوعانی برایشان بسازد. کسانی که از هر نظر شبیه خودشان باشند جز اینکه به جای دهکده کوچک، در دهکده‌هایی ده برابر بزرگتر زندگی می‌کنند و اسیر دنیایی از درختان انبوه تا بی‌نهایت گسترده نیستند.

هرچه بود کسی آن افسانه‌ها را باور نداشت اما برایشان سرگرم کننده بود و خستگی یک روز کار بی‌وقفه و پرزحمت را از تن‌شان بیرون می‌کرد.

- درسته همون قصه‌ها…

رادا این را گفت و روبین را از فکر بیرون آورد.

- قصه‌هایی درباره دهکده‌های بزرگ در سرزمین‌های دوردست…

لحظه‌ای مکث کرد.

- خب… فکر کنم شب از نیمه گذشته. من دیگه باید برم. نمی‌دونم دهکده‌های تو اون قصه‌ها وجود دارن یا نه؛ اما فعلاً باید به فکر دهکده خودمون باشیم.

لبخند زد، بلند شد و ایستاد.

- فردا هم میریم شکار. این دفعه یه مسیر دیگه رو امتحان می‌کنیم. تو هم میای؟
- فکر کنم بیام بهتر باشه. کسایی هستن که باید بهشون کمک کنیم. پس منم فردا میام.
- خیلی عالیه! صبح زود جلوی ورودی دهکده منتظرتم. فقط دیر نکنی. روزها کوتاهه و هر روز برف می‌باره. باید سریع بریم و سریع برگردیم وگرنه برف…
- اووووووووه! دوباره شروع نکن رادا! دو ماه تمام داری همینا رو تعریف می‌کنی. اینقدر گفتی که حالا جنگل رو از خودت هم بهتر می‌شناسم.

هر دو بلند بلند خندیدند و رادا بعد از خداحافظی از پله‌ها بالا رفت و از خانه زیرزمینی خارج شد.

مسئول رسانه مرکز فرهنگی اجتماعی انتظار. از نوجوانی عاشق نوشتن بودم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید