روسری مشکیاش را آرام روی سر نشاند، انگار دارد تکهای از تاریکی را بر شانههایش میگذارد. در آیینه به خودش نگریست؛ نگاهی کوتاه، سرد، و بیاحساس. لبهٔ روسری را صاف کرد و گوشهٔ لبش لرزید، نه به نشانهٔ لبخند، بلکه چیزی شبیه پوزخندِ اندوه.
هنوز هم چهرهاش زیبا بود؛ از آن زیباییهایی که از معصومیت میآیند. اما دیگر آن صورتِ آشنا نبود. آن صورتِ گرد و روشن، آن چالهای شیرین، آن چشمهایی که زیر روسریهای رنگی میدرخشیدند... همه انگار در جایی دور جا مانده بودند. حالا نگاهش قرمز بود و گود؛ مثل شبی بیستاره.
نزدیک رفتم و گفتم:
«چرا همیشه مشکی؟ اینهمه رنگ در دنیا هست...»
اجازه نداد جملهام کامل شود.
گفت:
«عزادارم.»
گفتم:
«عزاداری، اما تا کی؟»
و او سکوت کرد؛ سکوتی سنگینتر از هر جوابی.
بعد، با لحنی آرام گفتم:
«خوش به حال آن کسی که برایش اینگونه میسوزی.»
زیر لب زمزمه کرد:
«تو هم بودی، عزادارش میشدی.»
گفتم:
«حتماً خیلی دوستش داشتی.»
گفت:
«داشتم... اما حالا چه کسی را دوست داشته باشم؟»
خشم درونم زبانه کشید. نمیگفت آن فرد کیست. با تندی گفتم:
«پس نامش را بگو. نشانیاش را بده. قبرش را نشانم بده تا بروم و از خاک بیرونش بیاورم، شاید این سکوت لعنتی تمام شود!»
اما او، بیآنکه پلک بزند، آرام گفت:
«آن فرد، خودِ من بود.»
و بعد، در سکوتی که از هزار فریاد بلندتر بود، ادامه داد:
«من سالهاست برای خودِ قبلیام عزادارم؛ برای آن دختری که میخندید، زندگی میکرد... و دیگر برنگشت.»