با هر بوقی که میخورد، قلبم تندتر میزند؛ نه از شوق، از ترس.
جواب میدهد:
«الو، بفرمایید.»
حالَش را میپرسم.
میگوید خوب است.
چند سؤال دربارهی کارش میپرسم.
پاسخها کوتاهاند؛ انگار عجله دارد یا شاید فقط حوصلهی من را ندارد.
میپرسم:
«مزاحمت هستم؟»
میگوید:
«برایم مهم نیست.»
نه گفت مزاحمی، نه گفت بمان.
فقط گفت مهم نیست؛ و این یعنی بود و نبودم تفاوتی ندارد.
کاش میگفت مزاحمی.
آنوقت میفهمیدم هنوز جایی در دلش دارم؛ حتی به اندازهی دلخوری.
اما «مهم نیست» یعنی صدایم دیگر قلبش را نمیلرزاند، اشکی را بیدار نمیکند و شوقی برای بوسیدنم نمیسازد.
من هیچوقت برای روزی که مهم نباشم آماده نشده بودم.
هرگز تصور نکردم روزی برسد که من فقط یک تماسِ کوتاه باشم در زندگیِ کسی که تمام دنیایم بود.
و حالا در این موقعیتِ وحشتناک ایستادهام:
من هنوز دوستش دارم، اما او مدتهاست بیتفاوت شده است.