ویرگول
ورودثبت نام
Ali
Ali
Ali
Ali
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

ضربان‌های یخ‌زده در مه و باران

باران کم‌کم فروکش کرده بود، اما خیابان‌ها هنوز خیس بودند و بوی نم و آسفالت خیس، سنگینی هوای شب را دوچندان می‌کرد. هر نفس آرمان با این بو آمیخته بود و حس خفقان و تهدیدی نامرئی در سینه‌اش ایجاد می‌کرد. سایه‌ی ساختمان‌های بلند و مرطوب او را در خود فرو برده بود، و هر صدای کوچک، هر خش‌خش برگ یا قطره‌ی آب که روی آسفالت می‌خورد، مانند ضربه‌های قلبی یخ‌زده بر تنش می‌نشست. ذهنش پر از تصویر مادر و لحظه‌ی مرگ او بود؛ تصویری که نه آرامش می‌آورد، نه اشک، بلکه خشم و ترس لحظه‌ای را با هم شعله‌ور می‌کرد.نور چراغ‌های خیابان در قطره‌های باقی‌مانده باران می‌لرزید و سایه‌ها مانند چشم‌های نامرئی حرکت می‌کردند. باد سرد شب بر صورتش می‌خورد و هر لرزش آن، گویی هزار دست نامرئی، تنش را لمس می‌کرد. هر صدای دوردست، حتی زمزمه‌ای از خودروهای عبوری، مانند انفجاری کوتاه، ضربان قلبش را به اوج می‌رساند و نفسش در سینه حبس می‌شد.تمرکز او اکنون روی قربانی سوم بود؛ مردی که تجسم فساد و بی‌عدالتی در ذهن آرمان بود. تصویر قربانی دوم هنوز تازه بود، اما خشم سرد و محاسبه‌گرانه او حالا با اضطراب لحظه‌ای و تهدید محیطی عجین شده بود. هر حرکت آرمان دقیق و محتاط، هر گام روی زمین لغزنده، هر سایه که از کنج دیوار رد می‌شد، موجی از ترس و آماده‌باش کامل در وجودش ایجاد می‌کرد.قدم‌هایش آرام اما با دقت بی‌رحمانه‌ای برداشت می‌شد. سایه‌های بلند و نامرئی دیوارها با حرکتش ترکیب می‌شدند و گاهی حس می‌کرد صدایی نامرئی پشت سرش نفس می‌کشد. خیابان تاریک و مرطوب، با بوی خاک و آسفالت و انعکاس نور در قطره‌های آب، تمام حواس او را به خود مشغول کرده بود؛ حس می‌کرد در قلب یک شب زنده و مرموز گرفتار شده است، جایی که هر لحظه ممکن بود تهدیدی غیرقابل پیش‌بینی او را در بر گیرد.

بارانداستان نویسیداستان جنایینویسندهحمایت
۲۳
۰
Ali
Ali
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید