
هر بار میخواهم چیزی بنویسم، تنها چند کلمه سرم را مملو از خود میکند.
غم. خشم. غم. غم. غم. خشم. دلتنگی. غم. باز هم غم. خشم زیاد. غم. دلتنگی. غم. خشم. غم. استیصال. غم. امید. غم. امید. غم. خشم. امید؟ . غم.
سرم بیشتر از دستم عجله دارد.
کلمات را سوار هم میکند.
فکر میکنم نقطه اتصال این کلمات تکرار شونده یا این سیکل معیوب چه چیز است؟
هیچ چیز به ذهنم نمیرسد. تهی میشوم.
میروم سراغ شعر های گروس عبدالملکیان تا بیشتر غمگین بشوم!
نوشته،
"اخبار چیزی از من نمیگوید
اخبار، اخبار را میگوید
که خبر ها را پنهان کند"
لبخند میزنم و با خودم فکر میکنم چند آدم معمولی، پشت یک خروار اخبار غیرمعمولی پنهان شده اند؟ چند زندگی؟ چند ذهنِ پر از غم و تشویش؟ پشت این کافه های شلوغ و رستوران های پر از آدم، چند خانه است که دغدغه ی نان دارد؟ چند خانه، در این چند ماه اعضایشان کم شده، یا به زندان فرستاده شده؟ چند قبر یک متری در این مدت حفر شده، برای کودکانی که دیگر نفس نمیکشند؟ فکر میکنم، پشت این مرز، چند زنی که به زبان من سخن میگویند از حق تحصیل منع شده اند؟
بعد فکر میکنم به خودم، به آن دختر بیست ساله ای که در ذهنم ساخته بودم، به گذشته و وجودی که سبز بود و کلمه انسانیت در قلبش غوغایی به پا میکرد!
فکر میکنم به آن دختری که اکنون با تلاش زیاد رساندمش به اینجا و از ناهمواری های زیادی عبورش داده ام.
به دختر بودن فکر میکنم. به زن بودن. بغضم میگیرد.
یاد کتاب "سمت روشن زندگی" مصطفی مستور میوفتم. گلوله ای گلویم را پر میکند، میخندم و حس میکنم چقدر دختر بودن عجیب، دردناک و دوست داشتنی است!
به خودم میگویم، کاش تمام مردها مثل گروس و مستور، شاعر و نویسنده بودند و هیچ کس سیاستمدار خوبی نبود!
میروم سراغ یک شعر دیگر گروس،
نوشته،
"میگذارم خونم بیاید بیرون
که آزادی نبض داشته باشد
کسی میگوید
این حرف ها را تمام کن
کاری میکنیم که در خونت شنا کنی
من در خونم شنا میکنم
و از ساحلی دیگر بیرون میزنم"
لبخند میزنم. میگذارم خونم بیاید بیرون، جوهر تمام شده، با خونم مینویسم.